LOGIN
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله
alshirazi.org
سیره سیاسی و اخلاقی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله
کد 917
نسخه مناسب چاپ کپی لینک کوتاه ‏ 20 مهر 1401 - 15 ربيع الأول 1444

1- پیامبر صلی الله علیه وآله نویدبخش سعادت دنیوی و اخروی

«الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَ الأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوبًا عِندَهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَآئِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ؛ آنان که از این پیامبر درس نخوانده ـ که [نام] او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته می یابند ـ پیروی می کنند [همان پیامبری که] آنان را به کار پسندیده فرمان می دهد و ازکار ناپسند باز می دارد و برای آنان چیزهای پاکیزه را حلال و چیزهای ناپاک را حرام می گرداند و از [دوش] آنان قید و بندهایی را که بر ایشان بوده است بر می دارد».

این آیه اشاره به دو آفت فرا روی بشر دارد که در ساحت های مختلف زندگی دنیایی او رخ می نمایند. این دو آسیب عبارتند از: «اِصر» و «اغلال». در ادامه اندکی معنای این دو واژه را می کاویم و نمونه ها و آثار مخرب آن را در زندگی آدمی معرفی می کنیم.

«اصر» یعنی سنگینی. بسیارند کسانی که زندگی آنان عاری از مشکلات اقتصادی و سیاسی یا پزشکی است و با این حال از بهره و لذت معمول در خانواده محروم هستند. زن و شوهرهایی که شب هنگام پشت به یکدیگر می کنند و با دلخوری از یکدیگر شب را صبح می کنند، مبتلا به این آفت فراگیر زندگی بشری هستند.

دامنه «اصر» تنها به جنبه های فردی زندگی منحصر نبوده و دامن حکومت ها را نیز فرا می گیرد. در این زمانه حاکمانی که از ملت های خود در هراساند و با خوف و تدابیر امنیتی شدید به سفر می روند، اندک نیستند. طبعاً ملت ایشان نیز از جور و آزار حاکمان خود ایمن نخواهند بود. این ترس همه گیر که بر چنین ملت هایی حاکم است چیزی نیست، جز گونه ای از جنبه اجتماعی اصر.

«اغلال» نیز جمع «غُل» به معنای قید و بند است و مراد از آن امور محدود کننده آزادی بشر در ساحت های مختلف زندگی است. محدودیت های بشر چه در خورد و خوراک، رفت و آمد، تجارت، درس و کسب و کار و ...، بسیار آزار دهنده و توان فرساست. طبیعی است هرچه انسان در زندگی خود آزادتر باشد، اَغلالش کمتر و آسایش و رفاهش افزون تر خواهد بود. یک زن و شوهر، یک عشیره یا یک فامیل اگر با یکدیگر مشکلی نداشته باشند، حتی اگر اوضاع اقتصادی آن ها چنان نامساعد باشد که شام شبشان نان و پنیر باشد، گرفتار «غل» نیستند. اما اگر زندگی آنان مرفّه باشد، ولی محدود به قیود، هرچند قیودی ساده مانند خوردن غذای خاص یا در زمان خاص باشد، زندگی با تمام امکانات و رفاه به کامشان تلخ می گردد و دلیل آن «اصر» نیست، بلکه «اغلالی» است که زندگی آنان را فرا گرفته است.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نوید بخش صلح و رحمت

اغلب زندگی های امروز گرفتار این دو آسیب جدی (اصر و اغلال) است. کافران زمان پیامبر صلی الله علیه وآله نیز از این دو آفت در امان نبودند. خدای متعال در آیه ای که ذکر آن در طلیعه سخن رفت، نوید برطرف کردن آن را به کافران داده است و یگانه راه رهایی از آن را در دستان پیامبر گرامی اش صلی الله علیه وآله قرار داده است. خدای متعال به کافران وعده داده است که اگر تسلیم پیامبر صلی الله علیه و آله شوند، در ازای آن اصر و اغلال را از زندگی آن ها می زداید. مردمان همروزگار پیامبر صلی الله علیه و آله افزون بر باورها و رفتارهای نادرست خود از جنگ های قبیله ای و ناامنی و بسیاری عادات و رسوم نادرست اجتماعی رنج می بردند. طبیعی است که برطرف ساختن این مشکلات به دست پیامبر صلی الله علیه وآله آرامش و راحتی بسیاری به زندگی آن ها بخشید.

در راستای برنامه های هدایتگرانه و نویدبخش اسلام، پیامبر گرامی خدا صلی الله علیه وآله پس از گسترش نسبی اسلام در شبه جزیره عربستان در طی نامه هایی رؤسای دولت های مجاور و صاحبان ادیان آنان را به آیین الهی اسلام فراخواند. در همه آن نامه ها این جمله به چشم می خورد: «أسلِم، تَسلِم». متأسفانه ترجمه و برداشت نادرست از این جمله تاریخی پیامبر صلی الله علیه وآله بسیار در کتاب ها و روزنامه ها به چشم می خورد که می گویند: «اسلام بیاور، تا سالم بمانی». به دیگر سخن اگر آیین اسلام را نپذیری، با تو می جنگیم و جانت در خطر خواهد بود. حال آنکه تاریخ پیامبر صلی الله علیه وآله گواه آن است که ایشان بسیار خشونت ستیز و صلح طلب بودند. پرهیز از جنگ طلبی را به حق باید یکی از ابتکارات و فضائل آن جناب به شمار آورد. آری، هنگامی که دشمنان آهنگ جنگ می کردند ایشان با شجاعت تمام در برابر آنان ایستادگی می کرد و نمی گذاشت که اعراض و بلاد مسلمانان طعمه دشمنان گردد.

معنای درست این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله به فرمانروایان حکومت های همسایه، نویدبخش سلامتی در سایه پذیرش اسلام است. بدین معنا که به میمنت گرویدن به اسلام «اصر» و «اغلال» از آنان برطرف گشته، از سلامتی تن و جان و خانواده و اقتصاد و سیاست و اجتماع و دیگر ابعاد حیات بهره مند شوند. تاریخ زندگانی پیامبر گواه خوبی بر این مدّعاست.

2- یک نکته مهم

نکته ای درباره سیره رسول گرامی خدا صلی الله علیه وآله که قبلاً نیز بدان اشاره کردم این که ایشان هیچ گاه آغازگر جنگ نبودند. مرحوم آقا شیخ محمد جواد بلاغی که از اساتید جمعی از عالمان صاحب نام، ازجمله پدر بنده رضوان الله علیهم جمیعاً بوده است، دو کتاب تاریخی در این خصوص دارد. در این کتاب ها همه جنگ های ایشان بررسی شده و در آن ثابت گشته است؛ همگیِ این جنگ ها جنبه دفاعی داشته نه تهاجمی.

حضرت رسول صلی الله علیه و آله هیچگاه به کسی زور نگفتند، حتی با منافقان کارشکن ـ که ده ها آیه قرآن در مذمت آن ها نازل شده است ـ جنگی را برپا و به سوی هیچ قوم و مملکتی لشکرکشی نکردند. البته این موضوع را نباید به جنگ گریزی و تسلیم پذیری در برابر ستمکار حمل کرد. حضرت هرگاه بلاد و اعراض مسلمانان را در خطر هجوم دشمنان می دید، به سرعت به دفاع از آن ها برمی آمد.

3- اخلاق، زیربنای جوانب زندگی پیامبر صلی الله علیه وآله

پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله اخلاق را زیربنای همه جوانب زندگی خود قرار دادند. ایشان سیاست، جنگ و همه چیز را بر روی اخلاق بنا کردند. یک مورد تاریخ ذکر نکرده است که ایشان آغازگر جنگ باشد. حتی هنگامی که دشمن به مصاف او می آمد و در برابر او صف آرایی می کرد، آغازگر جنگ نبود و تا هنگامی که دست به شمشیر نبرده و نیزه نینداخته بودند، به یاران خود رخصت حمله نمی داد.

سیره حضرت امیرمؤمنان علیه السلام نیز اینگونه بود. امام حسین علیه السلام ـ در اقتدا به جد و پدر بزرگوار خود ـ در کربلا فرمود: «إنّی أکره أن ابدأهم بالقتال؛ به راستی من خوش ندارم که آغازگر جنگ با آنان باشم». فکر خاکی ما توان درک این ابتدائیت را ندارد؛ کسی که گرداگرد او را گرفته اند و راه برگشت را بر او بسته اند و راهی جز کشته شدن فراروی او نیست، با این حال در منطق اخلاق و فضیلت این کار ابتدا به جنگ به شمار می آید و از این رو حضرت اباعبدالله علیه السلام از آن پرهیز می نمود.

4- فرهنگ تبلیغی اسلام

 پیامبر صلی الله علیه وآله هیچ گاه مسلمانان و حتی یهودیان را مجبور به پذیرش اسلام نکرده و فرهنگ دین خویش را بر آنان تحمیل نکردند، بلکه نکات فرهنگی و عقیدتی را به صورتی زیبا و جذاب و به طور مکرر مطرح می ساختند تا سرانجام اثر گذاشته،  افراد با میل و رغبت خویش و با آزادی کامل اسلام و فرهنگ آن را بپذیرند.

در قرآن کریم نیز تأکید شده است هیچ اجباری در دین نیست؛ زیرا خدای متعال راه هدایت و نجات را از ضلالت و گمراهی جدا ساخته و انسان را مختار گذاشته است تا تحقیق کند و بهترین راه را با آزادی کامل برگزیند و از این روست که می بینیم در طول تاریخ افراد بسیاری از ادیان و مذاهب مختلف به سوی اسلام و تشیع گرویده اند.

5- پیامبر صلی الله علیه وآله از منظر قرآن

خدای متعال در توصیف پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در قرآن کریم آیات متعددی نازل کرده است ازجمله این آیه که در آن خطاب به پیامبر خود می فرماید: «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِیرًا؛ ای پیامبر، ما تو را گواه و بشارتگر و هشدار دهنده فرستادیم»(احزاب/45).

«مبشر؛ مژده دهنده» که در این آیه کریمه و موارد دیگر آمده است در حقیقت همانی است که آن حضرت در نامه های خود خطاب به سران آن روز کشورهای غیراسلامی می نوشتند و بر آن تأکید می کردند، یعنی ایشان در پیام ها و نامه های خود خوبی، سعادت در دنیا و آخرت و فراوانی نعمت و برکت را مژده می دادند، چنانکه در روایت به این امر تصریح شده است، آنجا که می فرماید: «لَأکل الناس من فوقهم ومن تحت أرجلهم؛ قطعاً مردم از بالای سر و از زیر پای خود می خورند (از نعمت بهره مند می شوند)». از این روایت به روشنی بر می آید که اگر سیره آن رسول رحمت صلی الله علیه وآله پیاده و اجرا می شد، حتی یک انسان گرسنه یا یک مورد ظلم، ظالم و مظلوم یافت نمی شد؛ لذا رسول خدا صلی الله علیه وآله بنا بر مسئولیت مبشر بودن که خدای متعال برعهده ایشان قرار داده بود، پیام خود را در این زمینه و معنا به همگان ابلاغ می فرمودند.

عالمان ادبیات عرب گفته اند: «حذف متعلق ظهور در عموم دارد». از این رو، می بینیم که آن حضرت افزون به بشارت همه خوبی ها، بنا بر مسئولیت هشدار دهنده بودن نسبت به تمام بدی ها نیز هشدار می دادند. باتوجه به این ویژگی هایی که خدای سبحان درباره رسولش بیان داشته و آن حضرت بنا به مسئولیت شان تمام موارد یادشده را عملی کردند، می توانیم آن بزرگوار و سیره ایشان را مصداق نمونه و الگویی بی نظیر در تمام دوران های تاریخ به جهانیان معرفی کنیم.

6- قانونی خلاف قوانین جهانی

 روال جاری در دنیا این است که اگر کسی رئیس یک حکومت را ترور کند، اعدامش می کنند؛ کیفر و مجازاتی که از دیرباز تا به امروز جاری بوده است. اما می بینیم که رسول خدا صلی الله علیه وآله هیچ برخوردی با منافقان نکردند. در جایی ندیده و حتی نشنیده ام که آن حضرت یکی از عوامل ترور خود را حبس کرده یا مورد بازخواست قرار داده باشند، چه رسد به این که اعدام کرده باشند. تردیدناپذیر این است که اگر همین یک مورد در سراسر جهان، به ویژه در کشورهای اسلامی سرمشق قرار می گرفت، مشکلاتی که غالب کشورهای اسلامی را دربر گرفته است وجود نمی داشت. آن حضرت به حذیفه فرمودند که رئیس حکومت، نباید یاران و اطرافیان خود را بکشد و در جایی دیگر فرمودند هرچند آنان مستحق کشته شدن باشند.

مسلم این است که عامل و طراح ترور پیامبر صلی الله علیه وآله مستحق مجازات مرگ است، ولی حضرت فرمودند که نباید نسبت به اصحابِ خود، هرچند در صورت و اسم اصحاب و در باطن منافق باشند چنین رفتاری روا دارند تا به فرموده ایشان «حتی لا یقال؛ تا گفته نشود [پیامبر اصحاب خود را کشت]».

 

7- نسبت های ناروا

تردیدی نیست که رسول خدا صلی الله علیه وآله عین و تمامیت فضیلت هاست. دشمنان به ایشان نسبت های ناشایست و ناروا دادند و منافقان بر حضرتش دروغ بستند، ولی حتی یک مورد سراغ نداریم که ایشان برخورد و واکنش منفی نشان داده باشند. اگر امروزه این مطلب را ما مسلمان ها به جهانیان عرضه و معرفی نکنیم، چه کسی و چه زمانی چنین کاری را خواهد کرد. حاکمان زمان های گذشته مانند روزگار بنی امیه و بنی عباس و دیگر افراد و دسته هایی مثل آنان، رفتاری بسیار بد نسبت به ساحت مقدس رسول خدا صلی الله علیه وآله داشتند و خود و عوامل آنان با رفتارشان اسلام را آلوده و بدنام کردند و با این حال خود را خلیفه و جانشین رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز می نامیدند.

8- رفتار شایسته پیامبر صلی الله علیه وآله با دشمنان

 مولا و سرورمان حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله مسلماً الگو و افتخار تمام مردم است و تنها به مسلمانان اختصاص ندارد. آن بزرگوار، از کفار، مشرکان و منافقان و همینطور از دوستان نادان، سختی ها و مشکلات فراوانی دیدند، ولی در عین حال هیچ گاه از هیچ یک از آنان شکایت نکردند.

سرورمان حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمودند که از رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدم که فرمودند: «کثرت علیَّ الکذابة؛ کسانی که به من نسبت های دروغ می دهند، بسیار شده اند» و این سخن حضرت رحمة للعالمین بدین معناست که هم دروغ گویان و هم دروغ ها برضد ایشان فراوان شد، اما با این حال، ایشان هرگز نامی از یکی از آن ها نبردند. پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله اسلام را بر این اساس پایه نهادند و امروز، مردم، همین تعامل نبویِ محمدی را می خواهند؛ تعاملی که با شرایط امروز سازگار باشد.

9- مهم ترین عامل پیشرفت اسلام

 خدای عزوجل در قرآن کریم می فرماید: «لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بود».

موفق ترین شخص در ماسوی الله پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله است. ابزارهای موفقیت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله برخی دنیوی بودند مانند دفاع. در تاریخ صدها جا ذکر شده است که امیرمؤمنان علیه السلام جان پیامبر صلی الله علیه وآله را نجات دادند. از قبیل عقبه و اُحد و حنین و بسیاری جاهای دیگر یار و مددکار پیامبر صلی الله علیه وآله بود و از جان ایشان محافظت فرمود. این سخن مشهور است: «لولا سیف علی ومال خدیجة ما استقام الإسلام؛ اگر شمشیر علی و اموالِ خدیجه نبود، اسلام پابرجا نمی گشت».

اما سوای یاری امیرمؤمنان و نصرت الهی و دفاع آن حضرت، اخلاق ایشان تأثیر عمیقی بر نفوذ اسلام در جانِ انسان ها داشت، که به عقیده بنده مهم ترین عامل پیشبرد اسلام همین اخلاق والای ایشان بود. کسی در اخلاق همتا و همپای پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله نیست. مطالعه کتاب های تاریخ ـ البته نه کتاب هایی که برخی نسبت های ناروا به پیامبر صلی الله علیه وآله داده اند ـ همچون بحارالانوار به ویژه جلدهای 15 تا 22 آن در شناخت سیره و اخلاق آن بزرگمرد بسیار سودمند است.

10- پرهیز از جنگ در سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله

 نکته قابل تأمل در سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و امیرمؤمنان علیه السلام و حتی امام حسین علیه السلام این است که آنان هرگز آغازگر جنگ نبوده اند. جنگ های پیامبر صلی الله علیه وآله همه حالت تدافعی داشته و خود جنگی را آغاز نکرد. یکی از راهکارهای صلح طلبانه آن بزرگواران فرستادنِ نماینده ای به سوی دشمن برای گفتگو با او بود. این نماینده می کوشید که از درِ گفتگو دشمن را از جنگ باز دارد.

11- عامل موفقیت پیامبر صلی الله علیه وآله در مدینه

 سرورمان حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله گرامی ترین افراد بشر در تمام عمرِ هستی بودند و بالاترین نیرو را خدای متعال در وجود مبارک ایشان قرار داد و حضرتش در اخلاص، جوشش روحی و تأثیر کلام همانند نداشته و نخواهد داشت.

آن حضرت سیزده سال از عمر شریف خود را در مکه مکرمه سپری کرد و مردم آن جا را به سوی اسلام و پذیرش آن فراخواند و در این راه از هیچ تلاشی فروگزار نکرد، اما تنها حدود دویست نفر که منافقان نیز در شمار آنان بودند مسلمان شدند. در دوره ده ساله ای که پیامبر مکرم اسلام در مدینه منوره بودند مردم بسیاری به حضرت ایمان آوردند و مسلمان شدند. در نتیجه در «عام الوفود؛ سال هیئت های نمایندگی قبایل و عشایر» که آخرین سال زندگی آن حضرت بود به طور میانگین هر روزه حدود دویست نفر مسلمان می شدند و به آن حضرت ایمان می آوردند.

بایسته و شایسته توجه است که عملکرد رسول خدا صلی الله علیه وآله در مدینه منوره با رفتار و عملکرد ایشان در مکه مکرمه مغایرت نداشت و ایشان در هر دو شهر به یک شکل عمل می کردند، در حالی که می بینیم بعضی از نیروهای انقلابی پس از پیروزی انقلاب تغییر رویه داده، دچار تفاوت عملکرد و اختلاف در رویه شدند. مسلم این است که وحی و حمایت های الهی در مدینه و مکه مختلف نبوده و مردم مدینه منوره نیز با مردم مکه مکرمه تفاوتی نداشتند، پس باید تفاوت را جستجو کرد که در این معنا دو مطلب وجود دارد:

1) حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله در مکه مکرمه محدودیت داشتند، ولی در مدینه منوره آزاد بودند و آزادی عمل داشتند؛

2) معنویات و اخلاق آن حضرت در مدینه منوره آشکار شد و همین امر دل ها و جان ها را به حرکت درآورد و جذب کرد.

12- اسلام یهودیان

زمانی که پیامبر صلی الله علیه وآله دولت خجسته خود را در مدینه تأسیس نمود، یهودیان مدینه فراوان ایشان را می آزردند و در برخورد با ایشان سخنان زشت و ناشایست به کار می بردند. قرآن کریم در این باره می فرماید: «لتجدن أشد الناس عداوة للذین آمنوا الیهود والذین اشرکوا؛ مسلماً یهودیان و کسانی را که شرک ورزیده اند، دشمن ترین مردم نسبت به مؤمنان خواهی یافت». بسیاری از همین ستیزه جویان زمانی که با اسلام، که پیامبر صلی الله علیه وآله آن را در رفتار خود تبلور بخشیده و نیز قوانین والا و ارجمندی که آن حضرت وضع کرده بود، آشنا شدند و آن را با تمام وجود لمس کردند – بنا به فرموده امام صادق علیه السلام – به اسلام گرویدند.

13- استقبال کفار از اسلام

خدای متعال در قرآن کریم فرموده است: «وَرَأَیتَ النَّاسَ یدْخُلُونَ فِی دِینِ اللهِ أَفْوَاجًا؛ [چون نصرت الهی فرا رسد] مردم را ببینی که گروه گروه به دین خدا در می آیند».

رسول خدا صلی الله علیه وآله پس از بعثت مبارکشان نزدیک به سیزده سال در مکه مکرمه زیستند و سپس به مدینه منوره هجرت کردند و در حدود ده سال در آن شهر به سر بردند. نتیجه سیزده سال تلاش و کوشش و تبلیغ پیامبر صلی الله علیه وآله و دعوت مردم به سوی یکتاپرستی و اسلام در مکه مکرمه تقریباً عبارت است از به وجود آمدن دویست مسلمان. البته در این خصوص اختلاف های تاریخی جزئی نیز وجود دارد؛ اختلاف هایی از این دست که آیا این دو نامِ همانند مربوط به یک نفر است یا دو نفر یا فلان شخص در مکه اسلام آورد یا در مدینه و ... .

غرض اینکه نتیجه تلاش های طاقت فرسای پیامبر صلی الله علیه وآله در این سیزده سال به وجود آمدن حدود دویست زن و مرد مسلمان بود. پس از آن رسول خدا صلی الله علیه وآله به مدینه هجرت فرمود و ده سال در آن جا به سر برد، ولی بنده نمی دانم ثمره تلاش های تبلیغی آن حضرت در این مدت چه بوده و در این دوره ده ساله دقیقاً چند تن به دست مبارکشان مسلمان شدند. در این خصوص آمار دقیقی در دست ندارم و ان شاء الله برادران و خواهران ایمانی می توانند آمار مناسبی در این زمینه به دست آورند. اما یک نکته را در اینجا یادآور می شوم و آن این که فقط در عام الوفود یعنی سال نهم هجرت که اواخر حضور رسول الله صلی الله علیه وآله در مدینه منوره بود، روزانه به طور متوسط دویست زن و مرد به آیین اسلام می گراییدند.

یهودیان که سرسخت ترین دشمنان اسلام بودند، براثر قوانین متعالی و منش والا و کریمانه پیامبر صلی الله علیه وآله گروه گروه به آیین اسلام گراییدند.

دقت بفرمایید که نتیجه سیزده سال تلاش پیامبر صلی الله علیه وآله در مکه به مسلمان شدن دویست تن انجامید در حالی که در مدینه گاه هر روز به طور متوسط دویست تن مسلمان می شدند. علت این امر چه بود؟ با اینکه آن حضرت در مکه رسول خدای متعال بود و در مدینه نیز بی کم و کاست همان رسول خدا بود و تغییر نکرده بود. آن حضرت مانند ما نیست که مثلاً ابتدا ناپخته و بی تجربه باشد و سپس پخته و باتجربه گردد، یا در ابتدا جوان و خام باشد و در بزرگسالی سرد و گرم روزگار را بیازماید. این قبیل امور در مورد امثال ما صدق می کند، ولی درباره رسول خدا صلی الله علیه وآله البته صادق نیست؛ زیرا آن جناب همیشه خودشان بودند و وحی الهی در مکه تفاوتی با مدینه نداشت و قرآن مکه و قرآن مدینه یکسان بود. پس چه چیزی تغییر کرده بود؟

از میان اموری که تغییر کرد به دو مورد اشاره می کنیم که سبب ایجاد این جمع انبوه از مسلمانان شد و یک روز مدینه را همسنگ تلاش های سیزده ساله مکه قرار داد.

نخست اینکه رسول خدا صلی الله علیه وآله در مکه آزادی نداشت و در فضای دیکتاتوری قریش دست و پایشان بسته بود، ولی در مدینه اوضاع تفاوت داشت. چه بسا رسول خدا صلی الله علیه وآله در مسجد الحرام نماز می گزاردند و افرادی وجود داشتند که اسلام آورده بودند، ولی از ترس ستم و آزار قریش به ایشان اقتدا نمی کردند. چنین کاری در آن اوضاع و احوال، سخت ترین آزارهای قریش را به دنبال داشت و حتی ممکن بود به مرگ شخص منجر شود. اما در مدینه رسول خدا آزادانه نماز جماعت برگزار می فرمود و بدون آنکه خطری ایشان را تهدید کند، خطابه القا می کرد.

دوم آنکه مشرکان طی آن سیزده سال نمی توانستند پیامبر صلی الله علیه وآله با تاریخ چه خواهد کرد، ولی در مدینه کار برایشان روشن شد.

مردم در مکه نمی دانستند آن جناب با اسیران چه می کند و رفتارشان با اسیران چگونه، و با دوستان و نزدیکان به چه گونه ای است؟ همچنین نمی دانستند سیاست های پولی ایشان چیست؟ یا در جنگ چه خط مشی ای را دنبال می کنند و پس از آنکه جنگ به پایان رسید، شیوه ایشان چه خواهد بود؟! اما همه این امور در مدینه برای مردم روشن شد.

در اینجا دو مثال ذکر می کنم تا برایمان روشن شود مسئولیت ما در این زمانه چیست؟ البته در این خصوص شواهد و مثال های بسیاری وجود دارد و من مؤمنان دانشور ـ به ویژه جوانان ـ را به پیگیری و گردآوری این شواهد فراوان که در کتاب های تاریخ و ذیل موضوعات گوناگون پراکنده است، دعوت می کنم.

مثال اول مربوط به سَفّانه دختر حاتم طایی است که طی نبردی مسلحانه به همراه عده ای از قبیله طی به اسارت مسلمانان در آمد و او را نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله در مدینه آوردند. او چند روز در جایی که به اسیران زن اختصاص داده بودند ماند. روزی رسول خدا به همراه امیرمؤمنان صلوات الله علیهما و آلهما از آن مکان رد می شدند. او از امیرمؤمنان علیه السلام خواست برایش نزد پیامبر صلی الله علیه وآله واسطه شود. امیرمؤمنان علیه السلام به او اشاره کرد که این خود پیامبر صلی الله علیه وآله است و خودت با او سخن بگو. علت آن بود که مردم معمولاً جرأت سخن گفتن با پادشاه را نداشتند و بسیاری از مردم در آن زمان این تصور را داشتند که حق سخن گفتن با پیامبر صلی الله علیه وآله را ندارند.

او به پیامبر صلی الله علیه وآله که در حال گذشتن از آن جا بود گفت: «مات الوالد وغاب الوافد؛ پدر چشم از جهان فرو بست و نماینده و فرستاده [که مایه مدد و امیدواری است] از من دور شد». حضرت از او پرسیدند: منظورت از نماینده کیست؟ گفت: برادرم عدی بن حاتم طایی. [در آن هنگام او به سمت شام گریخته بود]. من دختر مرد بزرگوار و بخشنده ای هستم و پدرم میهمان را گرامی می داشت. او موارد چندی از بزرگواری ها و منش پدرش را یاد کرد و منظورش این بود که سزاوار چون منی نیست که در بند باشم. رسول خدا صلی الله علیه وآله به او فرمودند: ببین به چه کسی اعتماد داری تا تو را به همراه او گسیل دارم.

در برخی از کتاب های تاریخی آمده است که آن حضرت به خاطر او از تمام کسان او گذشت و آنان را آزاد نمود. دختر حاتم نزد برادرش آمد و به او گفت: برخیز و نزد این مرد برو که پادشاه نیست، بلکه پیامبر است.

برادرش عدی پس از آنکه از رفتار بزرگوارانه پیامبر صلی الله علیه وآله با خواهرش آگاه شد و دانست که این رفتار به حرمت پدرشان و کرامت و میهمان نوازی های او بوده، نزد حضرت آمد و به او ایمان آورد. او در جنگ هایی که بر امیرمؤمنان علیه السلام تحمیل شد، یعنی جمل، صفین و نهروان، در رکاب آن حضرت نبرد می کرد. در مکه مکرمه مجالی برای ظهور و بروز این رفتارهای کریمانه پیامبر صلی الله علیه وآله وجود نداشت.

مثال دوم خدای متعال در قرآن کریم می فرماید: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الْیهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُواْ؛ به یقین یهود و مشرکان را دشمن ترین مردم نسبت به مؤمنان خواهی یافت» خدای متعال در این آیه شریفه بزرگ ترین دشمن مسلمانان را در درجه نخست یهود و سپس مشرکان توصیف می کند. این در حالی است که اگر جنگ های پیامبر صلی الله علیه وآله را که بدون استثنا همگی دفاعی بودند بررسی کنیم، ملاحظه خواهیم کرد که بیشتر این جنگ ها ازسوی مشرکان بوده است، نه یهود. البته در پس اقدامات و دشمنی های مشرکان دستان پنهان یهود دیده می شود که آنان را تحریک می کردند.

به هر حال شعله جنگ های بدر، احد و صفین را مشرکان افروختند و در نبرد احزاب مشرکان در کنار دیگر طوایف ازجمله یهود و نصارا حضور داشتند. با این حال خدای متعال در درجه نخست یهود را دشمن ترین و کینه توز ترین گروه نسبت به مسلمانان می داند. حال نکته این جاست که همین یهودیان که سرسخت ترین دشمنان اسلام بودند براثر قوانین متعالی و منش والا و کریمانه پیامبر صلی الله علیه وآله گروه گروه به آیین اسلام گراییدند. اگر روایات کتاب های تاریخ و نیز کتاب شریف کافی و صحاح عامه و کتاب های فقهی فریقین را ملاحظه کنید، می بینید که رسول خدا صلی الله علیه وآله در یک جا سه ماده قانونی مرتبط با مسائل پولی و مالی را اعلام داشت. ایشان فرمودند: «من مات وترک مالاً فلوارثه؛ کسی که از دنیا رود و ثروتی از خود به جا نهد، آن ثروت از آن وارثان اوست»، یعنی من مانند نظام های پادشاهی و قبائلی پیش از اسلام، که مالیات بر ارث می ستاندند، مالیاتی از وارثان نخواهم گرفت و فرمودند: «من مات وترک دَیناً أو ضیاعاً فإلی وعلیّ؛ هرکه بمیرد و قرض یا بی سرپرستی از خود به جا گذارد، مسئولیت آن برعهده من است». این فقره شامل ماده های دوم و سوم است.

ماده دوم بدین معناست که اگر کسی در حالی از دنیا رود که به مردم بدهکار است و پولی از خود به جا نگذارد که قرض او را با آن ادا کنند، طلبکاران به سراغ زن و بچه او نروند، حتی اگر پول داشته باشند، بلکه به پیامبر صلی الله علیه وآله مراجعه کنند. «إلیّ وعلیّ» یعنی این که نزد من آیند و پرداخت حقوقشان برعهده من است.

اسلام اموی و عباسی چهره بسیار واژگونی از اسلام حقیقی و راستین در اذهان مردم ایجاد کرده است. امروزه آیین ها و باورهای نامسلمانان بهتر از اسلام ساختگی و وارونه امویان و عباسیان و پیروان آنان است.

ماده سوم بدین شرح است که وقتی شخصی بمیرد و خانواده اش بی سرپرست و نان آور بمانند و از خود یتیمانی به جا گذارد، پیامبر صلی الله علیه وآله ضامن تأمین نیازهای آنان است.

در کتاب شریف کافی به نقل از امام صادق علیه السلام آمده است: «وما کان سبب اسلام عامّة الیهود إلا بعد هذا القول من رسول الله؛ علت مسلمان شدن اکثریت یهود چیزی جز همین فرمایش رسول خدا نبود». از آنجا که یهودیان مردمی پول دوست هستند، مشاهده کردند که اسلام به سود آنان است. چون اگر یکی از آنان پولی داشت، دولت اسلامی مالیاتی از او نمی ستاند و اگر در حال تنگدستی از دنیا می رفتند، خود پیامبر صلی الله علیه وآله متکفل امر معاش خانواده شان می شد.

مواردی از این دست در مدینه منوره رخ داد و در مکه مکرمه مجالی برای بروز و ظهور این آموزه های درخشان نبود. به عبارت دیگر در مدینه اسلام در مقام عمل ظهور و نمود یافت.

به همین دلیل است که می بینیم در سال نهم هجرت که عام الوفود (سال ورود هیئت ها) نام دارد میانگین افرادی که هر روز مسلمان می شدند بیش از دویست تن بود. این موفقیت و بازدِه بالا فقط نتیجه دو چیز بود که عبارتند از: آزادی و اطلاع رسانی؛ یعنی رساندن حقیقت اسلام به گوش مردم.

امروز و در این روزگار در برخی از کشورهای جهان آزادی به نسبت بالایی وجود دارد و در برخی کشورهای دیگر کم تر است. به عبارت دیگر نخستین عاملی که در گسترش دعوت پیامبر صلی الله علیه وآله مؤثر بود و باعث شد مردم گروه گروه به ایشان ایمان بیاورند، امروزه کم و بیش وجود دارد. می ماند عامل دوم که تلاش های مؤمنان را می طلبد.

در چین ـ که آزادی در آن وجود دارد ـ بیش از یک میلیارد انسان وجود دارد که بیشتر آنان کافرند. همچنین است کشور هند و دیگر کشوره، به ویژه غرب. شما این توان را دارید که با بهره گیری از ابزارهای ارتباطی و تبلیغی پیشرفته و آزادی های موجود، سخن و قلم خود را در راه نشر اسلام در این کشورها به کار گیرید و اسلام حقیقی را به میلیاردها انسان که از اسلام جز نام آن را نشنیده اند، برسانید.

مهم رساندن اسلام حقیقی به این افراد است؛ چراکه اسلام اموی و عباسی چهره بسیار واژگونی از اسلام حقیقی و راستین در اذهان مردم ایجاد کرده است. امروزه آیین ها و باورهای نامسلمانان بهتر از اسلام ساختگی و وارونه امویان وعباسیان و پیروان آنان است.

تاریخ را بخوانید و بنگرید اسلام اموی در مقام اجرا چه کرده است؛ به شهادت رساندن امام حسین علیه السلام، به زندان افکندن امام کاظم علیه السلام و قتل آن حضرت، زندانی کردن امام رضا علیه السلام، فشار آوردن مأمون عباسی بر امام رضا علیه السلام، تبعید ایشان به سرخس و در بند کردن ایشان در آن شهر و هزاران شاهد دیگر. چنین شواهدی اصلاً مردم را به اسلام ترغیب نمی کند و کم ترین لطفی برایشان ندارد.

تا به امروز خط بنی امیه و بنی العباس همچنان ادامه دارد و مشاهده می کنیم که به وسیله خودروهای بمب گذاری شده و کمربندهای انفجاری و منفجر کردن اماکن مختلف، هر روز خون افراد بی گناه و زنان و کودکان و افراد غیرمسلح بر زمین ریخته می شود.

معاویه به دست بُسر بن أرطات شماری از شهرها و روستاهای منطقه استحفاظی امیرمؤمنان علی علیه السلام را غارت نمود و سی هزار تن از ساکنانشان را که در میانشان زنان و کودکان بی گناه بودند فقط به این دلیل که معتقد به امامت علی بن ابی طالب علیه السلام بودند و نه معاویة بن ابی سفیان، به قتل رساند. وقتی بُسر نزد معاویه بازگشت و ماجرا را بازگفت و اظهار داشت همه این افراد را فقط به خاطر تو کشتم، معاویه به او پاسخ داد: تو نبودی که آنان را کشتی، بلکه خدا آنان را کشت!

این سخن را یزید نیز از معاویه آموخت. همین طور ابن مرجانه و دیگران نیز این شگرد شیطانی را آموختند و در موارد متعدد به کار بستند. ازجمله اینکه به حضرت زینب کبری سلام الله علیها گفتند: کاری را که خدا با برادرت حسین کرد چگونه دیدی؟ آن حضرت فرمود: جز خوبی و زیبایی ندیدم، یعنی کرده های خدا همه خوب و زیبا بود و خدا او را نکشت، بلکه شما او را به قتل رساندید!

این اسلام بنی امیه است و صد البته آنچه کفار دارند بهتر از این است. کافران دست کم وعده عملیات انفجاری و قتل عام افراد بی گناه و شکنجه های جسمی و روحی را ـ که امروز در زندان های کشورهای اسلامی اجرا می شود ـ به مردم نمی دهند.

بنابراین، بهترین تبلیغ برای اسلام نشان دادن اقدامات رسول خدا و اهل بیت صلوات الله علیهم اجمعین و رفتار آن بزرگواران با مخالف ومؤالف است. سیره والای پیامبر و اهل بیت علیهم السلام اگر به درستی برای جهانیان تصویر شود، از تمام داشته های غیرمسلمانان ـ اعم از رفتارهای مدنی، قوانین ضامن حقوق بشر، آزادی های امروز، عدالت اجتماعی، رحمت، انسانیت، اخلاق، شیوه ها و اندیشه های والایی که حتی دل دشمنان را به خود جذب می کند ـ نیز برتر و متعالی تر خواهد بود.

اگر همان طور که دیگران عمل می کنند ما نیز سیره نورانی رسول خدا و مولای متقیان علیهما السلام را از طریق ماهواره ها و اینترنت و میلیاردها مجله و کتاب و ده ها زبان زنده جهان به مردم بشناسانیم، امروز هم مشاهده خواهیم کرد که مردم گروه گروه به دین خدا در می آیند و ده ها میلیون انسان به آیین حیات بخش اسلام خواهند گرایید.

این وظیفه همه ما اعم از زن، مرد، عالم، تاجر، تحصیل کرده، کاسب و از هر طبقه و گروه سنی ای است که هریک به فراخور فهم و توانی ای که خدا روزی مان فرموده، اسلام محمد و علی صلوات الله علیهما وآلهما را به گوش جهانیان برسانیم.

14- گاندی و تشیع

 شاید برای برخی از ساکنان خاورمیانه شگفت انگیز باشد که در کشوری چون هند ـ با جمعیتی متجاوز از یک میلیارد نفرـ حتی یک پناهنده وجود ندارد. این کشور مهاجران بسیاری دارد که به انگیزه های اقتصادی یا دیگر انگیزه ها در خارج زندگی می کنند ولی هیچ پناهنده سیاسی ای ندارد. در حقیقت موج اسلام و اسلام خواهی است که به چنین سرزمین هایی وارد شده و چنین تحولات مثبتی در اصل متعلق به اسلام ما است. در دوران حکومت نبوی هیچ مخالف سیاسی ای مورد شکنجه و آزار و حبس قرار نگرفت. در دوران حکومت مولای متقیان علی علیه السلام نیز ـ که بر نیمی از سرزمین های آن روز کره خاکی حکم می راندند ـ با وجود مخالفان فراوان سیاسی، حضرت آنان را مورد حبس، شکنجه و تعقیب قرار ندادند.

گاندی، رهبر استقلال هند استعمار سیصد ساله بریتانیای بزرگ را به زانو درآورد و تحت رهبری وی ملت و کشور هند استقلال خود را باز یافت. چنین شخصیتی اساس تعالیم خود را بر انسانیت نهاد و محور فعالیت های او پاسداشت انسانیت بود. گاندی این آموزه و دیگر تعالیم بیداری بخش خود را از اسلام آموخته بود و در احوال وی آورده اند که می گفت: «از امام حسین علیه السلام آموختم که چگونه مظلومانه زندگی کنم و پیروز شوم».

گاندی بزرگ ترین و قدرتمندترین کشور استعمارگر آن دوران را فقط و فقط با آموختن یک کلمه از امام حسین علیه السلام به زانو درآورد. اگر کسی چون گاندی تمام کلمات امام حسین علیه السلام را می آموخت، به شیعه توانایی تبدیل می شد و جریان تشیع عظیمی را در هند و جهان رهبری می کرد. وجود امثال این شخصیت ها نشان دهنده عظمت اقوال و افکار معصومان علیهم السلام است و این اندیشه ها و آموزه ها نیازمند معرفی به جهانیان است.

15- احیای سنت های نبوی

 در صلوات و مناجاتی که از مولایمان امام زین العابدین علیه السلام روایت شده و در هر روز از ماه شعبان هنگام زوال خوانده می شود، آمده است: «اللّهم فَأَعنّا عَلَی الاِستِنانِ بِسُنَّتِهِ فیهِ وَنَیلِ الشّفاعَةِ لَدَیهِ؛ پروردگارا، ما را در پیروی از سنت نبوی و توفیق درک شفاعت آن حضرت یاری فرما». حضرت سجاد علیه السلام در این فقره از مناجاتشان از درگاه باری تعالی مسألت می کنند که ایشان را بر عمل به سنت نورانی رسول خدا صلّی الله علیه وآله والگو گرفتن و گسترش آن یاری فرماید.

رسول خدا صلی الله علیه وآله سنت هایی در میان ما بنیاد نهادند و سزاوار است که مؤمنان و مسلمانان و همه مردم این سنت ها را محترم بشمارند، به آن عمل کنند و دیگران را نیز به عمل کردن به این سنت های نیکو تشویق نمایند؛ چراکه عمل به سنت های نبوی و گسترش آن ـ خواه واجب باشند و خواه مستحب ـ نوعی عبادت است و آثار نیکوی دنیوی و ثواب فراوانی در جهان آخرت به همراه دارد.

یکی از سنت های خوبی که با کمال تأسف در میان بیشتر مسلمانان در غبار فراموشی گم شده است «مهر السنه» است. آن جناب برای ازدواج دائم مبلغ پانصد درهم یا به عبارت دیگر یک کیلو و5/262 گرم نقره خالص را به عنوان سنت معین کردند و همین مبلغ را مهریه خانم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها قرار دادند و پس از آن حضرت، ائمه اطهار و فرزندانشان نیز به همین سنت رفتار کردند. آن جناب هنگامی که قصد ازدواج با ام المؤمنین حضرت خدیجه کبری سلام الله علیها را داشتند، اساساً پولی نداشتند تا مهر ایشان قرار دهند، لذا حضرت خدیجه سلام الله علیها چهارهزار دینار برای رسول خدا صلی الله علیه وآله فرستادند تا مهر ایشان قرار دهد. اما پیامبر صلی الله علیه وآله چنین نکردند و فقط پانصد درهم نقره از آن مبلغ را برداشتند و مهر حضرت خدیجه سلام الله علیها نمودند و باقیمانده را صرف شئون مسلمانان کردند.

این درست است که رسول خدا صلی الله علیه وآله ـ به پیروی از قرآن کریم ـ اجازه دادند که کابین زنان حتی یک قنطار طلا باشد، اما قصدشان از قرار دادن پانصد درهم نقره به عنوان مهریه حضرت خدیجه کبری وحضرت فاطمه زهرا سلام الله علیهما این بود که این مبلغ سنتی در میان پیروانشان گردد و به آن عمل کنند.

افراد جامعه و به ویژه مؤمنان باید همدیگر را به پایبندی به این سنت نیکوی رسول خدا صلی الله علیه وآله تشویق و ترغیب نمایند. پدران و مادران نباید مبلغی بیش از مهر السنه طلب کنند و دختران نیز باید بر همین اساس رفتار کنند و حتی اگر داماد ثروتمندی مبلغ گزافی را به عنوان مهریه پیشنهاد کرد، باید مبلغ پانصد درهم نقره از آن را مهریه ازدواج و بقیه آن را هبه و هدیه قرار دهند. 

16- سیره نیکوی رسول خدا صلی الله علیه وآله

چنان كه مى ‏دانیم رسول خدا صلی الله علیه وآله از زمان جاهلیت «الصادق الأمین» خوانده مى ‏شد و كفار ایشان را به این نام مى ‏شناختند و در راستگویى و امانت دارى ایشان كم ‏ترین تردیدى نداشتند. این اعتماد از آن‏ رو نسبت به پیامبر صلی الله علیه وآله به وجود آمده بود كه سال ‏ها در محیط مكه و در میان مردم زندگى مى‏ كردند و مردم آن سامان رفتار و گفتار ایشان را از نزدیك دیده بودند.

مكه كلید جزیرة العرب و نقطه تلاقى تمام نقاط آن بود. رسول خدا صلی الله علیه وآله با فتح مكه در حقیقت كل جزیرة العرب را به تصرف مسلمانان و تحت فرمان خود درآورد. كافى بود آن حضرت به قتل كسى اشاره كند تا در یك لحظه گردن او را بزنند. با آ‏نكه مشركان سال ‏ها با آن حضرت نبرد كردند و به منظور جلوگیرى از گسترش آیین نوبنیاد اسلام از هیچ كوششى و آزارى دریغ نورزیدند، آن بزرگوار همه آنان را «طلقاء» ( آزادشده ) خواند و آنان را مورد تعرض قرار نداد. ابوسفیان سرسخت ‏ترین دشمن اسلام و همسرش هند كه جگر عموى رسول الله صلی الله علیه وآله را به دندان كشید نیز مورد تعرض واقع نشدند. حضرت پس از آن همه آزارها، ناسزاها، شكنجه‏ ها، جنگ ‏ها و محاصره اقتصادى تنها به آنان گفت: «لِّى عَمَلِى ولَكُمْ عَمَلُكُمْ؛عمل من به من اختصاص دارد و عمل شما به شما».

17- خُلق آسمانی رسول خدا صلی الله علیه وآله

آن وجود قدسى پشتوانه نامرئى عظیمى داشتند كه در انبوه مشكلات و ناملایمات كوچك ‏ترین خللى بر ایشان وارد نشد وـ اگر بتوان ایشان را به چیزى ملموس تشبیه كرد ـ چون كوهى مقاوم بودند و سرفرازى مى‏ كردند.

آن بزرگوار با همین خُلق آسمانى، ملكات فاضله قدسى، رحمت، رأفت، بزرگوارى و خویشتن ‏دارى و گذشت توانست مشركان متعصب و بت ‏پرستان سرسخت و نادان را به دین محمدى فرا خواند. در حقیقت و در درجه اول این اخلاق عظیم و آن ویژگى ‏هاى رحمانى بود كه افراد شبه جزیره را مسلمان كرد، نه امور خارق العاده ‏اى چون تسبیح گفتن سنگریزه و شق القمر و ... . در واقع پیامبر صلی الله علیه وآله براى همه مردم رحمت است و مخاطبان این معجزات و خوارق عادات نیز همین مردم هستند.

روح قوی هر پیامبر

نقل است كه بهمن یار، شاگرد بوعلى سینا، مدت‏ ها به استاد خویش اصرار مى كرد كه ادعاى پیغمبرى كند و معتقد بود كه اگر بوعلى چنین كند، مردم گفته او را خواهند پذیرفت و كارش بالا خواهد گرفت. ابن سینا بر خلاف شاگردش چنین اعتقادى نداشت و هربار كه شاگردش اصرار مى‏ كرد، براى او توضیح مى ‏داد كه مدعى نبوت باید چه جایگاه و پایگاهى داشته و از چه پایه و مایه ‏اى برخوردار باشد. به هر حال اصرار بهمن یار و انكار ابن سینا ادامه یافت و سرانجام استاد تصمیم گرفت صدق كلام خود را به طور عملى به شاگرد نشان دهد. در انتظار فرصتى مناسب نشست و در یك شب برفى كه بهمن یار و بوعلى ساعت ‏ها در این باره بحث كرده و پس از آن از سرماى سوزان همدان به زیر كرسى پناه برده و خفته بودند، نزدیك سحر مناجات از گل دسته مسجد شهر به گوش رسید. در این هنگام بوعلى بیدار شد و شاگردش را از خواب بیدار كرد و از او تقاضاى آب نمود تا بنوشد. براى بهمن یار بسیار دشوار بود که در آن حالت خواب آلود از زیر كرسى گرم و نرم بیرون آید و در چنان برف ریزانى به حیاط رود و برف‏ ها را كنار بزند و با دلو از چاه آب بكشد.

او كه حال و حوصله آب آوردن نداشت، شروع به بهانه آوردن و توجیه كارش كرد و گفت: استاد، شما خودتان طبیب هستید و مى‏ دانید كه اگر اكنون آب بنوشید، برایتان زیان آور است و از این قبیل بهانه‏ ها.

بوعلى نیز در جوابش توجیهات علمى مى ‏آورد كه مثلاً كبدم گرم شده و نیازمند آب است و بهمن یار مرتب بهانه مى‏ آورد و توجیه علمى مى ‏كرد كه آب نوشیدن در آن ساعت براى سلامت انسان زیان آور است و استاد نیز توجیهات او را به نحو علمى رد مى‏ كرد. پس از مدتى گفتگو ابن سینا به او گفت: من مى‏ توانم ادعاى پیغمبرى كنم، ولى تو كه شاگرد و دست پرورده ‏ام هستى رنج بیرون آمدن از بستر خواب و جاى گرم را به جان نمى‏ خرى تا فقط یك جام آب براى من بیاورى. بدان، پیغمبر كسى است كه چند صد سال پیش مناجات را كارى پسندیده خوانده است (واجب هم نفرموده و نگفته الزامى است) و همین سخن او پس از این همه سال و در این سوز و سرماى همدان این مرد را از زیر كرسى و رختخواب گرم بیرون كشیده و بر فراز مأذنه برده و به مناجات واداشته است. پیامبر باید از چنین روح قوى و مؤیدى برخوردار باشد كه پس از چندین قرن این گونه در افراد اثر گذارد.

18- رافت پیامبر صلی الله علیه وآله و اسلام اباذر

حقیقت این است كه همین روح نیرومند و تأیید شده است كه در جان ‏ها اثر مى ‏نهد و گوهر افراد را دگرگون مى ‏كند و از مشركان سرسخت مؤمنانى معتقد مى‏ آفریند. در كتاب اعیان الشیعه آمده است ابوذر پیش از آنكه مسلمان شود، دزد سر گردنه بود. زمانى نزد پیامبر صلی الله علیه وآله آمد و گفت یا محمد، تنها براى یك كار به مكه آمده‏ ام و آن اینكه اگر سخن شما را حق و راست یافتم، به شما ایمان بیاورم و در غیر این صورت با همین شمشیر شما را بكشم و مردم را از این زمزمه ‏ها و اختلاف‏ افكنى ‏ها خلاص كنم.

پیامبر صلی الله علیه وآله چگونه از چنین فرد مشركى آن ابوذر را ساخت كه مى ‏شناسیم؟ بى‏ شك از طریق معجزه یا مانند آن شخصیت او دگرگون نشد، بلكه گذشت، بزرگوارى، سخنان حكیمانه، آیین آسمانى، ملكات قدسى و جان تابناك رسول الله صلی الله علیه وآله بود كه در روح سركش و شرك آلود مردم شبه جزیره تأثیر نهاد و آنان را به پذیرش دعوت آن حضرت واداشت. همین روح بزرگ است كه مشرك و نصرانى را دگرگون مى ‏كند و از دل ظلمات جزیرة العرب افرادى چون ابوذر بیرون مى ‏آورد.

بى ‏شك نوع برخورد و رفتار نرم و آسمانى رسول الله صلی الله علیه وآله در گرایش مردم به آیین جدید اثر مهمى داشت كه گفته ‏اند: «الكلام إذا خرج من القلب وقع على القلب؛ آن سخن كز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند».

سخنان آن بزرگوار ـ كه نسبت به مردم دل سوز و شفیق و براى هدایت آنان حریص بود ـ از ژرفاى جان روشن شان بر مى ‏خواست و لاجرم در عمق جان ‏هاى تیره مردم آن سامان نفوذ مى‏ كرد و بر دل‏ هایشان مى ‏نشست.

19- روش صحیح امر به معروف و نهی از منکر

آقایى مى ‏گفت از جایى رد مى ‏شدم و زن بدحجابى دیدم. نگاهم را پایین انداختم و با تندى مطلبى به عنوان اعتراض گفتم.

زن گفت: «چه گفتید؟» و من بى‏ اعتنا به راهم ادامه دادم.

در حقیقت طورى گفته بود كه آن بدحجاب اصلاً نشنیده یا نفهمیده بود. از طرفى حرف بدى را با لحن تندى گفته بود كه اگر آن زن مى ‏فهمید در بدحجابى جرى ‏تر مى‏ شد، ولى آن شخص این داستان را با آب و تاب و به عنوان افتخار و فضیلتى براى خودش نقل مى‏ كرد!

نوع سخنان و نحوه تبلیغ رسول الله صلی الله علیه وآله به گونه دیگرى بود. در قرآن كریم آمده است: «وَ إِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ لِي عَمَلِي وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ أَنْتُمْ بَرِيئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وأَنَا بَرِیءٌ مِّمَّا تَعْمَلُونَ؛ و اگر تو را تكذیب كردند، بگوعمل من به من اختصاص دارد و عمل شما به شما. شما نسبت به آنچه من انجام مى ‏دهم مسئول نیستید و من نیز در مورد آنچه شما انجام دهید، مسئول نیستم».

این سخن غیر از ظرافت بلاغى و ادبى و لف و نشر مشوش حاوى نكات دقیق و مهم اخلاقى و تبلیغى است. خداى متعال از پیامبر خود مى ‏خواهد تا در مقام شمارش اعمال خود و مشركان اعمال خود را بر كارهاى آنان مقدم دارد و اول بگوید: «لِّی عَمَلِی» و سپس بگوید: «ولَكُمْ عَمَلُكُمْ». حضرت نیز ابتدا اعمال خود و سپس افعال مشركان را متذكر مى‏ شوند، ولى در مقام برائت در آغاز نمى ‏فرمایند من از كردار شما بیزارم، بلكه با: «أَنتُم بَرِیـُونَ مِمَّآ أَعْمَلُ» آغاز نموده، سپس در ادامه مى ‏آورند:«إِنِّی بَرِیءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ».

مخاطب رسول خدا صلی الله علیه وآله مشركان و فصحاى عرب بودند كه این دقایق و نكات اخلاقى و توجیهى را به نیكى درك مى‏ كردند. همین باریك ‏بینى ‏ها و نكته‏ سنجى‏ ها آنان را از گفتار و كردار پیامبر صلی الله علیه وآله شگفت‏ زده مى ‏كرد و به پذیرش آیین اسلام وا مى ‏داشت.

20- تتمیم مکارم اخلاق

رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: «إنی بعثت لأتمم مكارم الاخلاق؛ من براى اتمام و تكمیل مكارم اخلاق مبعوث شدم».

این روایت با تعابیر مختلف و اسناد گوناگون نقل شده است ازجمله: «بعثت لأتمم مكارم الأخلاق ومحاسنها»، «إنما بعثت لأتمم مكارم الأخلاق» و«بعثت بالأخلاق الحسنة». إنما در این تعبیر مفید حصر است و وقتى بدانیم احكام نیز به نوعى زیرمجموعه مكارم الاخلاق هستند، معنى این سخن چنین خواهد بود: «فقط براى اتمام و تكمیل مكارم الاخلاق به رسالت برانگیخته شدم»، یعنى انبیاى پیشین براى مكارم الاخلاق مبعوث شدند و من براى تتمیم آن آمدم.

حال اگر این مطلب را در نظر آوریم كه چشم و چراغ بعثت و كتاب آسمانى رسول خدا صلی الله علیه وآله كه تمام علوم را در بر مى ‏گیرد قرآن است و قرآن و پیامبر صلی الله علیه وآله همتاى یكدیگرند، به این نتیجه مى ‏رسیم كه قرآن كتاب بیان مكارم اخلاقى و ساختار كامل اخلاق خوش محمدى صلی الله علیه وآله و معیار سنجش اخلاق حسنه از اخلاق رذیله است.

اگر ابواب اخلاق كتاب‏ هایى چون: كافى، من لا یحضره الفقیه، استبصار، تهذیب، بحار الأنوار و وسائل الشیعه را بررسى كنیم فراوان به مواردى بر مى‏ خوریم كه ائمه علیهم السلام آیه‏ اى از قرآن را خوانده ‏اند و پس از آن توضیح و تعقیبى اخلاقى آورده ‏اند و مسأله ‏اى اخلاقى را شكافته و بیان كرده‏اند.

21- استفاده صحیح از بیت المال

در روایت آمده است در روزهاى پایانى زندگى رسول خدا صلی الله علیه وآله ازسوى حضرت حق خطاب آمده است: «لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ قطعاً براى شما در [اقتدا] به رسول خدا سرمشقى نیكوست».

بدین ترتیب حضرتش به عنوان برترین الگوى مسلمانان معرفى شد. همه مى ‏دانیم كه دینار و درهم‏ هاى زیادى براى حضرت مى‏ آوردند و پیامبر اكرم صلی الله علیه وآله آن ها را میان مسلمانان تقسیم مى‏ كردند. ایشان چند روزى پیش از رحلت‏ شان زره خود را نزد مردى یهودى به نام ابوالسمحه گرو گذاشتند و از او چند صاع (هر صاع سه كیلوگرم) جو براى نیازهاى خانواده خود گرفتند. در این باره آمده است: «إنّ النبـی رهن درعه عند أبی السمحة الیهودی على شعیر أخذه لأهله؛ پیامبر صلی الله علیه وآله زره خود را نزد ابوالسمحه یهودی گرو نهاد و مقدارى جو براى خانواده خود گرفت».

روشن است كه آن حضرت در روزهاى واپسین زندگى شاهد گرایش مردم به اسلام بود و هم در این باره قرآن تصریح كرده مى‏ فرماید: «ورَأَیتَ النَّاسَ یدْخُلُونَ فِى دِینِ اللهِ أَفْوَاجًا؛ ومردم را مى ‏بینى كه گروه گروه به دین خدا در مى ‏آیند».

به یقین در چنان شرایطى میلیون ‏ها پول به دست ‏شان مى ‏رسید، ولى حضرت از آن ها استفاده شخصى نمى‏ كردند. مگر ایشان برگزیده خدا، صاحب اختیار و رئیس حكومتى سترگ نبودند؟ چه چیزى ایشان را از استفاده از موجودى بیت المال باز مى ‏داشت؟ بى ‏تردید مهم ‏ترین عامل خداترسى بود.

در روایت آمده است كه آن حضرت فرموده ‏اند: «من دیشب خوابم نبرد، زیرا یك یا دو درهم (تردید از گوینده) كه باید به مستحق آن مى ‏رساندم نزد من مانده بود».

توجه داشته باشیم كه حضرت آن مقدار ناچیزى را براى مستحق آن در نظر گرفته بودند و باید به او مى ‏رساندند. این فرار از آتش، خوف از خداى متعال است.

22- اخلاق نکو، مهم ترین ابزار رسول خدا صلی الله علیه وآله

و درود بى ‏كران بر آخرین فرستاده خدا، حضرت محمد بن عبد اللَه، و خاندان پاكش باد؛ همو كه بى ‏دریغ و با دلسوزى به هدایت خلق همت گماشت.

 سلام بر پیامبرى كه آماج سنگ بدخواهان و نورستیزان قرار گرفت، اما همچنان باران مهربانى خود را بر سر دشمنان عنود و جاهلان ناپیراسته به یك اندازه فرو مى ‏ریخت و از این كه آنان به هدایت سعادت ‏بخش تن نمى‏ دادند، سخت غمگین بود. از این ‏رو ازسوى خداى متعال مورد خطاب قرار گرفت: « لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ؛ شاید از این كه [مشركان] ایمان نمى ‏آورند، جان خود را تباه سازى».

 او آخرین حلقه رسالت الهى بود و برانگیخته شد تا به عنوان یك‏ صد و بیست و چهار هزارمین فرستاده خدا رسالت انسان‏ سازى را كمال بخشد و لذا بى ‏هراس از تكذیب دنیاداران شب ‏پرست بانگ «قولوا لا إله الاّ اللَه تفلحوا؛ بگویید خدایی جز الله نیست، رستگار شوید» سرداد. این گلبانگ در عین اختصار، تمام خوبى ‏ها را در خود داشت و بدى ‏ها و بدنهادى‏ هاى برآمده از خودخواهى، جبروت و سنت‏ هاى جاهلىِ ضد اخلاقى را به چالش مى ‏خواند و این تقابل رویارویى ظلمت و نور بود.

 حضرت رسول خدا صلى الله علیه وآله همانند برادران مرسل خود آمده بود تا انسان‏ ها را با هر اندیشه و منش به راه راست فرا خواند. او چنان رفتار مى‏ كرد كه دوست و دشمن به پاكى و امانت ‏دارى و درستكارى‏ اش به هنگام داورى اقرار داشتند و به یك سخن او تبلور همه اخلاق بود. آن گوهر یكتاى آفرینش بیشتر آموزگار خوبى‏ ها بود تا جنگجو، چه این كه هدف مقدس خود را در جمله «إنی بعثت لأتمم مكارم الأخلاق؛ برانگیخته شدم تا والایى‏ هاى اخلاقى را كمال بخشم» بیان کرد، اما هرگز در دفاع از كیان اسلام كوتاهى نكرد. سرانجام در شوره‏ زار خشك جزیرة العرب چشمه ‏اى جوشان و گوارا به جوشش درآورد و طى بیست و چند سال طعم شیرین درستى و درستكارى را، كه تبلور ایمان به خداست، به تشنگان حقیقت نوشاند.

 پس از او امامان معصوم علیهم السلام كه جانشینان بر حق حضرتش و راهبر مردم بودند با همان شیوه محمدى در مقام معلمان اخلاق كجى ‏ها را برطرف مى ‏كردند و بدكارى نادان ها را با صبورى بى‏ حد و با اخلاق حسنه پاسخ مى‏ دادند؛ آن سان كه دشمن ‏ترین دشمنان به دوستى جان ‏نثار تبدیل مى‏ شد. به عنوان مثال، روزى شخصى مسیحى خطاب به امام باقر علیه السلام گفت: تو بقر (گاو) هستی.

 - من باقر هستم.

 - تو آشپززاده ‏اى.

 - آشپزى حرفه اوست.

 - تو پسر زنى بى ‏ادب و سیاه هستى.

 - اگر آنچه مى‏ گویى راست است، خدایش بیامرزد و اگر دروغ مى ‏گویى خدا از تو در گذرد.

 مرد مسیحى تحت تأثیر اخلاق و واكنش امام باقر علیه السلام مسلمان شد.

 دیگر معصومان و پیشوایان علیهم السلام نیز با چنین رفتارهایى رو به‏ رو بودند و هماره با رفتار نیكو خصم را به شگفتى وا مى‏ داشتن. مسلّم اینكه -جز در موارد استثنایى كه از معجزه استفاده مى ‏شد- اخلاق تنها ابزار معصومان علیهم السلام براى هدایت مردم بود و البته كارساز مى ‏شد. پس از آن روزگاران، مصلحان و عالمانى دل‏ سوز به پیروى از حضرات معصومان علیهم السلام و با همان شیوه مردمان را با زبان خودشان به درستى فرا مى‏ خواندند و دمى نمى ‏آسودند؛ چراكه مى‏ دانستند داشتن جامعه صالح در گرو حاكمیت اخلاق اسلامى بر جان‏ هاست. آنان در این راه كوشیدند و توانستند بسیارى از ناهنجارى‏ هاى اجتماعى و اعتقادى را كه نتیجه فراموش كردن اخلاق بود، به سامان آورند و دل‏ هاى زنگار گرفته را نه با زور، كه با زبان خوش و سخنانى پدرانه صیقل دهند. پرواضح است كه نرمخویى و مهرورزى در سخن گفتن همیشه كارساز و نتیجه ‏بخش است كه گفته:

 درس معلم ار بود زمزمه محبتى‏

جمعه به مكتب آورد طفل گریزپاى را

 

23- تبلیغ پیامبر صلی الله علیه وآله در مکه و مدینه

پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه وآله پس از بعثت سیزده سال در مكه بودند و بنا به مأموریت الهى خود مردم را به سوى اسلام و پذیرش این دین سعادت ‏بخش فرا مى ‏خواندند. این دوره از زندگى آن حضرت آكنده از رنج و محنت و سختى بود تا آنجا كه حضرتش مى ‏فرمود: «ما أوذی نبی مثل ما أوذیت؛ هیچ پیامبرى چون من مورد آزار قرار نگرفته است».

 آ‏نچنان دامنه آزار گسترده بود كه هیچ‏ یك از مشركان و مخالفانِ دعوتِ آن حضرت به یكتاپرستى، در آزردن پیامبر اكرم صلی الله علیه وآله دریغ نمى‏ كردند، اما آن بزرگوار لحظه‏ اى از تبلیغ رسالتى كه ازسوى خدا برعهده داشت بازنمانده، همگان را به پذیرش دین پاك آسمانى و نجات ‏بخش اسلام فرا مى‏ خواند.

 آنچه از تلاش مداوم و همه ‏جانبه حضرت رسول اكرم صلى الله علیه وآله در مكه به دست آمد، به گواهى تاریخ و براساس بیشترین برآوردها كمتر از دویست مسلمان بود و البته این افراد به تمام معنا مسلمان نشدند، بلكه - به استثناى عده ‏اى- همگى تظاهر به مسلمانى مى‏ كردند. در مقابل، استقبالى كه در مدینه و در مدتى كمتر از ده سال از اسلام شد و شمار كسانى كه مسلمان شدند شگفت ‏انگیز بود تا آنجا كه خداى متعال در این‏ باره مى‏ فرماید: «وَ رَأَیتَ النَّاسَ یدْخُلُونَ فِى دِینِ اللهِ أَفْوَاجاً؛ و ببینى كه مردم دسته ‏دسته در دین خدا درآیند».

 بى‏ تردید هرآنچه پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله در مكه تبلیغ مى ‏كرد، همان را براى مردم مدینه باز مى‏ گفت. حال این پرسش پیش مى ‏آید که چرا در مكه استقبال مطلوبى از اسلام نشد، اما زمانى كه پیامبر صلى الله علیه وآله به مدینه هجرت نمود مردم آنچنان شتابان به اسلام گرویدند، در حالى كه تمام مردم جزیرة العرب در شرایط فرهنگى مساوى زندگى مى ‏كردند؟!

 پاسخ این پرسش را باید در فضا و شرایط متفاوت مكه و مدینه جستجو كرد. آنچه نباید از نظر دور داشت این است كه پیامبر صلى الله علیه وآله در روزگار حضورشان در مكه فرصت نیافتند و نیز امكانات معرفى كامل اسلام را نداشتند و لذا نتوانستند مردم را با اهداف و دستاوردهاى اسلام آشنا كنند تا مردم دریابند كه صلح و جنگ، برخورد با دوست و دشمن، توزیع ثروت و دیگر موارد از نظر اسلام چگونه است. در واقع مردم آن سامان كرامت و عطوفت و مردم‏ دارى اسلام را نمى ‏شناختند و چیزى از این فضائل را لمس نكرده بودند، امّا وضعیت در مدینه كاملاً به گونه ‏اى دیگر بود؛ زیرا پیامبر صلى الله علیه وآله در آن جا اقتدار یافت و در عمل، رسالت اسلام را به همگان معرفى فرمود.

24- قانونی اثربخش

پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله در مدینه فرصت یافته بودند تا اسلام را آنگونه كه هست به جهانیان بنمایانند و به تدریج وظایف رسالت و گستره مسئولیت خود را برشمرده و تبیین فرمایند و براساس روایت زمانى كه پیامبر صلى الله علیه وآله در مدینه بودند، خود به حل ‏و فصل امور مى ‏پرداختند و تمام كارها به دست ایشان بود. حضرت‏ شان با سخن و عمل قوانین جاهلى را باطل مى‏ كردند كه از آن‏ جمله قانون رایج مالیات بر ارث بود.

 شایان توجه است كه در دوره جاهلى اگر كسى مى ‏مرد و ثروتى از خود برجاى مى ‏نهاد، رئیس حكومت، رئیس قبیله یا هر شخص بزرگى كه بر آن جامعه سلطه داشت، بخشى از آن ‏را به عنوان مالیات یا هر عنوان دیگر مى ‏گرفت. البته این قانون همچنان در بیشتر كشورها و حتى پیشرفته ترین آن ها وجود دارد و بر جوامع حاكم و جارى است.

 در چنان فضایى پیامبر صلى الله علیه وآله فرمودند: «من مات وترك مالاً فلأهله ومن ترك دَیناً أو ضَیاعاً فإلی وعلی؛ هركس بمیرد و مالى برجاى نهد، از آنِ خانواده (وارث) اوست و هركس بمیرد و وامى برگردن داشته باشد یا نان ‏خورى از خود باقى گذارد، [گزاردن وام و تأمین نیاز عائله او] بر من است و نزد من آیند».

 این بینش و تعهدپذیرى پیامبر گرامى اسلام صلی الله علیه وآله این پیام آشكار را به همراه دارد كه اسلام تنها به مسائل معنوى و آخرت عنایت نداشته كه امور مادى جامعه و ایجاد اقتصادى سالم را -كه سیاست سالم، امنیت و جامعه سالم به ارمغان مى‏آورد- در عمل مدنظر قرار داده است.

 پیامبر گرامى اسلام صلی الله علیه وآله به همین اندازه اكتفا نكرده، در مقام حاكم اسلامى با عبارت « فإلی وعلی؛ به سوى من [آیید] و بر من است» خود را به جاى فرد متوفاى مدیون مى‏ دانست. البته توجه پیامبر صلى الله علیه وآله به مشكلات مادى و اجتماعى بازماندگان متوفا منحصر نبود، بلكه در حیات ‏شان امور معیشتى آنان را نیز لحاظ داشته، نیازهاى روزمره و منطقى ‏شان را تأمین مى‏ كرد؛ لذا این روش لازمه حكومت تمام حاكمان اسلامى بود و در صورت سرپیچى از آن، حاكمى كه در منطوق روایات امام المسلمین خوانده شده گناهكار شمرده شده است. امام صادق علیه السلام در این باره فرموده است: «فعلى الإمام إثمه؛ و گناه [عدم تأدیه] آن بدهى [به نیابت از میت ] بر امام است».

 توضیح امام در این عبارت قبلاً بیان شد؛ چراكه پیامبر صلى الله علیه وآله یا امام معصوم علیه السلام هرگز موضوع این روایت نیست؛ زیرا مرتكب گناه نمى ‏شود.

 چنین شیوه حكومتى به راستى مایه افتخار و سربلندى است و با داشتن چنین زمامدارانى مى‏ توان سربرافراشته و به دین و پیشوایان خویش مباهات كنیم.

 به راستى در كجاى دنیاى پیشرفته چنین روشى در حكومت‏ ها دیده مى ‏شود و اگر تنها و تنها در زمینه تأمین معاش افراد كارى صورت بگیرد، بسیار اندك و ناچیز است به حدى كه حداقل زندگى را اداره نمى‏ كند.

 پر واضح است در بسیارى از كشورها نیز هیچ تضمین و تأمینی اجتماعى براى زندگى مستمندان وجود ندارد.

 پیامبر صلى الله علیه وآله با این بیان به جهان اعلام فرمود كه قانون مالیات بر ارث را نپذیرفته و در شریعت او جایى ندارد و قوانین شریعت جدید آنچنان شفاف است كه هیچ ایرادى بر آن وارد نمى‏ شود. گذشته از این كه مطلب یادشده در آثار مسلمانان آمده است، مورخان مسیحى نیز آن را نقل كرده‏ اند.

 این سخن پیامبر صلى الله علیه وآله در اقشار مرفه و ثروتمند جامعه و بینوایان تأثیر فوق‏ العاده‏اى داشت؛ چه اینكه در آن وانفساى زراندوزى، فقیران جامعه آرامش خاطر یافته، دیگر بر آینده عائله خود نگران نبودند؛ زیرا مى ‏دانستند و اطمینان مى‏ یافتند كه آنان بى ‏سرپرست و محروم از حداقل امور معیشت نخواهند بود و اگر پس از مرگ وامى برعهده داشته باشند، پیامبر صلى الله علیه وآله آن ‏را خواهد پرداخت و لذا مسلمان شدند. از دیگرسو یهودیان كه در عرصه اقتصاد فعال و در تولید ثروت و ثروتمند شدن كارآزموده بودند، از این سخن استقبال كردند؛ زیرا در صورتى كه مسلمان مى ‏شدند، دارایى خود را پس از مرگ ‏شان از آنِ خانواده خود مى‏ دیدند و اگر وام‏ دار از دنیا مى ‏رفتند، پیامبر صلى الله علیه وآله بدهى آنان را مى ‏پرداخت و خانواده ‏شان نیز از نظر تأمین معاش و مطالبات بستانكار در آسایش بودند.

 در روایتى از امام صادق علیه السلام آمده است: «وما كان سبب إسلام عامة الیهود إلاّ بعد هذا القول من رسول‏ اللَه صلى الله علیه وآله و أنهم آمنوا على أنفسهم وعیالاتهم ؛ بیشتر یهود زمانى اسلام آوردند كه پیامبر صلى الله علیه وآله این سخن را گفت و همین سخن سبب مسلمان شدن آنان شد و آنان براى [حفظ] جان خود و [تأمین آینده] خانواده خود ایمان آوردند».

 در حقیقت این بیان پیامبر صلى الله علیه وآله آنچنان جذابیت داشت و براى كسانى كه مسلمان مى ‏شدند آسایش خیال به همراه مى‏ آورد، كه مردم دسته‏ دسته به اسلام مى ‏گرویدند. البته یهودیان نیز با انگیزه ‏هاى مادى اما با میل و رغبت مسلمان شدند؛ امّا نباید از این امر غافل بود كه قرآن درباره یهود مى ‏فرماید: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَوَةً لِّلَّذِینَ ءَامَنُوا الْیهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَكُوا؛ مسلماً یهودیان و كسانى را كه شرك ورزیده‏ اند، دشمن ‏ترین مردم نسبت به مؤمنان خواهى یافت».

 نتیجه گرایش یهودیان به اسلام - صرف‏ نظر از انگیزه مادى آنان- این شد كه نسل بعدى آنان مسلمان شدند و شمار زیادى از عالمان اسلام نوادگان همان یهودیانِ مسلمان شده بودند. حقیقت این است كه مردمِ آن روزگار زمانى كه اسلام را در گفتار و رفتار پیامبر صلى الله علیه وآله دیدند، به فرموده قرآن كریم دسته‏ دسته به دین خدا درآمدند.

 جان سخن اینكه در مدت كمتر از ده سال، به ویژه در دو سه سال آخر حیات پیامبر صلى الله علیه وآله ایشان موفقیتى چشمگیر در نشر اسلام و مفاهیم والاى آن به دست آورد و صدها هزار تن - و به نقلى بیشتر از این تعداد- چونان تشنه‏ اى كه چشمه ‏اى نوشین و زلال یافته باشد، در محضر پیامبر صلى الله علیه وآله یا در حضور كسانى كه ازسوى پیامبر صلى الله علیه وآله براى هدایت مردم و آشنا كردن آنان با اسلام به اطراف مى‏ رفتند، گروه گروه مسلمان مى ‏شدند.

25- ضرورت تأسی جامعه به پیامبر صلی الله علیه وآله

اگر همان شیوه رسول خدا صلى الله علیه وآله و امیرمومنان علیه السلام در صدر اسلام براى جذب افراد به اسلام مورد عمل قرار گیرد، سپس در هرجاى این جهان و حتى در كانون كفر بیان شود، بى ‏تردید جز معاندان و سركشان، همگى بدان تن خواهند داد و آموزه ‏هاى والاى اسلام را دستورالعمل زندگى خویش قرار مى‏ دهند.

 همان طور كه بیان شد، به‏ شرطى در گسترش اسلام و تعالیم معصومان علیهم السلام مى ‏توان موفق بود كه یكایك ما روش پیامبر صلى الله علیه وآله و جانشین برحقش امیرمومنان علیه السلام را ابتدا در خانه و در برخورد با افراد خانواده به كار ببندیم و در این صورت رفتار ما اطرافیان را تحت تأثیر قرار خواهد داد و از خانه به محل و از آنجا به جامعه رسیده، آن را دستخوش تحول مى ‏كند و در نتیجه انسان‏ هاى پاك ‏ضمیر و جویاى حقیقت با هر گرایش و اعتقادى بى‏ دریغ و با دیدن تعالیم عملى اسلام به دامان پرعطوفت اسلام پناه برده، مسلمان مى‏ شوند. در مقابل، اگر خداى ناكرده در گفتار مسلمان باشیم و در كردار با اسلام و روح انسان ساز آن بیگانه باشیم، گفتارمان نه تنها تأثیرى در جذب غیرمسلمانان به اسلام ندارد، كه مسلمان شده‏ ها نیز دسته دسته از دین خارج مى ‏شوند؛ چه این كه در روایت آمده است: «مردم دسته دسته از دین خدا خارج خواهند شد» و البته امیدواریم آن روز امروز نباشد و ما در معرض چنین آزمونى قرار نگیریم.

26- فرمان الهی به دعوت

مرحوم علامه مجلسى رحمه الله آورده است پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله در آغاز بعثت و با فرمان: «یا أیها المدثر قم فأنذر؛ اى رداى شب كشیده بر سر، برخیز و بترسان» به كوه صفا رفتند تا رسالت خویش را به همگان برسانند. مشركان از همه جا به مكه آمده بودند تا بت‏ هاى دست ‏ساخته خویش را - كه خداى‏ شان مى ‏پنداشتند - تكریم و تعظیم كنند.

 پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله در میان مشركان، حاضران را به اسلام و دست‏ كشیدن از بتان و بت پرستى و روى ‏آوردن به یكتاپرستى فرا خواندند. جمعیت مشرك حاضر در آنجا - جز امیرمومنان علیه السلام و حضرت خدیجه علیها السلام كه تنها گروندگان به پیامبر صلى الله علیه وآله بودند و در آنجا حضور نداشتند - از سخن پیامبر صلى الله علیه وآله برآشفتند و حضرتش را دشنام دادند و به باد تمسخر گرفتند. پیامبر صلى الله علیه وآله از كوه صفا سرازیر شد و مشركان همه چیز را تمام ‏شده پنداشتند، اما تصور آنان واهى و باطل بود؛ چراكه پیامبر صلى الله علیه وآله به كوه مروه رفتند و دعوت به یكتاپرستى را تكرار كردند.

 مشركان این ‏بار سخت برآشفته و درصدد خاموش كردن پیامبر صلى الله علیه وآله برآمدند. این بود كه ابوجهل ابتدا سنگى از زمین ریگ‏ زار برداشت و به سمت آن بزرگوار پرتاب كرد. سنگ به پیشانى حضرت اصابت كرد و آن ‏را شكافت. مشركان - كه شاید شمارشان بیش از هزارنفر بود - از ابوجهل پیروى كرده، هرچه به دست مى ‏آوردند به سوى آن‏ حضرت پرتاب مى ‏كردند. پیامبر صلى الله علیه وآله كه آماج سنگ بت ‏پرستان قرار گرفته بود و خون از سر و روى مباركش جریان داشت به سمت بالاى كوه مروه روان شد. مشركان همچنان ایشان را سنگباران مى‏ كردند تا این‏ كه حضرت از حال رفت و آنان به تصور اینكه كار او را ساخته‏ اند، او را رها كرده، به شهر بازگشتند.

 یكى از آنان كه پیامبر صلى الله علیه وآله را مى ‏شناخت نزد امیرمومنان علیه السلام رفت و به او گفت: «اى على، محمد مرد».

 امیرمومنان علیه السلام به خانه حضرت خدیجه سلام الله علیها رفت و او را از ماجرا باخبر كرد و از او خواست تا قدرى آب و غذا بردارد و با او نزد پیامبر صلى الله علیه وآله برود. آنگاه هردو بزرگوار به كوه‏ هاى اطراف مروه رفتند و هریك در پى یافتن پیامبر صلى الله علیه وآله به سویى روان شدند و بانگ «یا رسول‏ اللَه» برمى ‏آوردند تا حضرتش را بیابند. سرانجام پیامبر صلى الله علیه وآله را -كه بنیه چهل مرد قوى را داشت- یافتند كه بى‏ رمق روى زمین افتاده بود. او را آب و غذا  دادند و تیمار كردند.

 این واقعه در كتاب‏ هاى اهل سنت نیز به تفصیل بیان شده است.

 بى ‏تردید وجود خجسته و سراسر رحمت پیامبر صلى الله علیه وآله نزد خدا بسیار و بسیار گرامى بود و در مقابل مشركان بى ‏ارزش. حال چه مى‏ بایست اتفاق مى ‏افتاد و حضرت بارى ‏تعالى چه كیفرى براى مشركان رقم مى‏ زد؟ بنا به روایت پیش ‏گفته، خداى عزوجل فرشته مأمور زمین را نزد پیامبرش فرستاد تا آنچه او بخواهد فرشته امتثال امر كند. فرشته به پیامبر صلى الله علیه وآله گفت: اى رسول خدا، خداى جل وعلا مرا مأمور اجراى فرمان تو فرموده است. اگر اجازه دهى زمین را به لرزه درآورم و از هم بشكافم تا مشركانى را كه تو را این ‏گونه آزرده ‏اند به كام خویش فرو برد. پیامبر صلى الله علیه وآله نپذیرفت.

 این ‏بار فرشته كوه‏ ها خدمت حضرت رسید و عرضه داشت: خدایم مرا مأمور كرده است تا اگر امر كنى، كوه‏ ها را در هم فشرده كنم تا مشركانى را كه تو را آزرده‏ اند نابود كنم. این ‏بار نیز پیامبر رحمت صلی الله علیه وآله نپذیرفت.

 سومین فرشته‏ اى كه به فرمان خدا خدمت حضرت رسید تا آنچه حضرتش خواهد انجام دهد، جبرئیل بود. او در حالى كه بال گشوده و فضا را با بال خویش پوشانده بود به رسول خدا صلى الله علیه وآله عرض كرد: اى رسول خدا، اگر اجازه دهى پر خود را پایین آورم تا این جماعت خفه و هلاك شوند، اما پاسخ پیامبر صلى الله علیه وآله همچنان «نه» بود.

 در این هنگام پیامبر رحمت صلی الله علیه وآله سر به آسمان برداشت و به درگاه قادر متعال عرض كرد: «اللّهم اهد قومی فإنّهم لایعلمون؛ بار خدایا، قوم مرا هدایت فرما كه [مردمى] نادانند».

 به راستى اگر پیامبر خدا صلی الله علیه وآله نفرین مى‏ كرد چه مى ‏شد؟ به یقین به جهت مقام و منزلتى كه نزد خدا داشت، نفرینش بى ‏پاسخ نمى‏ ماند و دشمنانش نابود مى ‏شدند و در نهایت معجزه ‏اى براى او و هشدارى به دیگر بدخواهان بود، اما حضرت رسول صلى الله علیه وآله كه درباره خود فرموده است: «بعثت رحمة للعالمین؛ من [به عنوان] رحمتى [براى مردم] برانگیخته شدم» دعا كردن را بر نفرین برگزید؛ چه این كه مى ‏دید روزى مردم «گروه ‏گروه در دین خدا درمى‏آیند» و در درازمدت بسیارى از همین پیامبرآزاران به همراه فرزندان‏ شان دل در گرو اسلام نهاده، در راه آن جان ‏فشانى خواهند كرد.

27- پیامبر صلی الله علیه وآله و مدارا با مردم

یكى از صفات اخلاقىِ بسیار مهم و در عین حال دشوار اصل مدارا (مردم‏ دارى) است كه مانند دیگر فضائل اخلاقى گاهى بر انسان واجب مى ‏شود. این موضوع مهم اخلاقى در فقه و در مباحث تقیه اجمالاً مورد بحث قرار گرفته و كتب اربعه، بحارالانوار، وافى و دیگر كتاب‏ ها درباره آن روایاتى ذكر كرده ‏اند.

 در خصوص مدارا تعبیرهایى در روایات آمده كه در موارد دیگر مشاهده نشده است. این روایات مستفیض، متواترِ معنوى یا – به گفته برخى چون میرزاى نائینى- متواتر اجمالى است. ازجمله این تعابیر مهم لفظ: «نحن معاشر الأنبیاء؛ ما جماعت  پیامبران» است كه در ابتداى برخى از روایات نبوى درباره مدارا آمده است. در برخى روایات دیگر آمده است: «أمرنی ربی بمداراة الناس كما أمرنی بأداء الفرائض؛ پروردگارم مرا به مردم ‏دارى امر فرمود، همان گونه كه به اداى فرائض فرمان داد». این سؤال مطرح است كه آیا در روایت مفهوم لغوى فرائض مورد نظر است یا اصطلاحى آن؟ كه باید روشن شود. به دیگر سخن، آیا منظور از فرائض نمازهاى واجب یومیه است كه بر ما فرض گردیده یا هر واجب دیگرى كه در شریعت آمده است؟ آیا همان گونه كه خداى متعال انجام سایر واجبات را به حضرتش امر فرموده به مردم ‏دارى نیز فرمانش داده است؟ براى روشن شدن مطلب لازم است به طور اختصار نكته ‏اى اخلاقى و لغوى را توضیح دهیم.

 در این‏ جا دو اصطلاح وجود دارد كه با همدیگر شباهت معنایى دارند. این دو اصطلاح یكى «مداهنه» و دیگرى «مدارا» است.

 مدارا در تعالیم اسلامى امرى ستوده است، ولى مداهنه مورد نكوهش و نهىِ شریعت قرار گرفته است. نمونه آن روایت معروفى است كه در آن خداى متعال خطاب به حضرت شعیب علیه السلام فرمودند: «أنی مهلك من قومك مأة ألف، أربعین ألفا من شرارهم وستین ألفا من خیارهم؛ من صد هزار نفر از قوم تو را هلاك خواهم كرد كه چهل هزار نفرشان از ستمكاران و شصت هزار نفر از آنان نیكوكارند».

 شعیب علیه السلام عرضه داشت: «هؤلاء أشرار، فما بال الأخیار؟ چهل هزار نفر از آنان گنهكارند، پس چرا باید شصت هزار نفر نیكوكار كشته شوند؟».

 از حضرت حق خطاب رسید: «داهنو أهل المعاصی فلم یغضبوا لغضبی؛ [زیرا] آنان با گناهكاران مداهنه كردند و آنجا كه من خشم مى ‏گیرم، خشمگین نشدند».

 روایت فوق حاكى از این است كه مداهنه علاوه بر اینكه نزد خداى متعال صفت مذمومى است، كیفر الهى را به همراه دارد. با تعاریف و شواهدى كه بیان شد مفهوم مداهنه آشكارتر مى ‏شود.

 در مقابلِ صفتِ مذمومِ مداهنه، صفت مدارا قرار دارد كه مسلمانان به رعایت آن فرمان یافته ‏اند. براى روشن ‏تر شدن مفهوم مردم ‏دارى و اهمیت آن، دو مثال - یكى مثبت و دیگرى منفى - بیان مى‏شود:

 مردم‏ دارى پیامبر صلى الله علیه وآله ‏

 اگر نگاهى به تاریخ زندگى پیامبر گرامى اسلام صلی الله علیه وآله و امامان معصوم علیهم السلام بیندازیم، به موارد متعددى از مداراى آن بزرگواران با مردم زمان‏ شان برمى ‏خوریم. مرحوم علامه مجلسى در جلد بیستم بحارالانوار، غزوات بسیارى از پیامبر صلى الله علیه وآله را با وقایع آن تفصیلاً بیان كرده و بیش از نیمى از این مجلد را به نقل‏ هاى تاریخى اختصاص داده است. مطالعه این ماجراها فراز و فرود زندگى پیامبر صلى الله علیه وآله و شدت مداراى آن حضرت را نشان مى ‏دهد.

 اجمالاً اینكه در صلح حدیبیه پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه وآله براساس مفاد صلح نامه با مشركان قریش مصالحه كرد. این در حالى بود كه آنان از آغاز بعثت پیامبر صلى الله علیه وآله تا تاریخ صلح حدیبیه (حدود بیست سال) آن حضرت را مى‏ آزردند. بنا به تصریح قرآن كریم: «لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ یرْجُواْ اللهَ وَ الْیوْمَ الْأَخِرَ؛ قطعاً براى شما در اقتدا به رسول خدا سرمشقى نیكوست، براى آن كس كه به خدا و روز واپسین امید دارد».

 ایشان بهترین الگو در تمام فضائل اخلاقى ازجمله مردم‏ دارى است؛ چراكه حضرتش حتى با دشمنان اسلام راه مدارا را در پیش گرفت و این نكته براى ما كه از پیروان ایشانیم درس ‏آموز است.

 صلح حدیبیه تقریباً بیست سال پس از بعثت رسول خدا صلى الله علیه وآله صورت گرفت. در این مدت بیست ساله مسلمانان انواع فشارهاى اقتصادى و سیاسى و جنگ ‏افروزى ‏ها و آزارها و شكنجه‏ ها را تحمل كردند. مقدمه صلح حدیبیه از این قرار بود كه در سال هفتم یا هشتم هجرى پیامبر صلى الله علیه وآله قصد سفر حج كرد.

 مشركان حضرت را از ورود به مكه منع كردند و مقرر شد معاهده‏ اى تنظیم شود و براى عقد قرارداد صلح كه یك طرف آن پیامبر صلى الله علیه وآله و طرف دیگر مشركان بودند شخصى را تعیین كردند به نام سهیل ابن عمرو. او - كه بعدها مسلمان شد،  سخنور مشركان و در جنگ ‏افروزى تقریباً همسنگ ابوسفیان بود؛ چراكه با داشتن توان فوق‏ العاده ‏اى در خطابه روحیه جنگى مشركان را بالا مى ‏برد.

 سهیل ‏بن عمرو در جنگ بدر به اسارت مسلمانان در آمد، ولى پیامبر صلى الله علیه وآله با وجود اینكه اعمال او را در مقابل رسالت خود دید از كشتن او صرف‏ نظر و او را آزاد نمود. در تاریخ آمده است در همان جنگى كه سهیل به اسارت درآمده بود، عمر به پیامبر صلى الله علیه وآله گفت: یا رسول ‏اللَه اجازه بدهید من دو دندان پیشین او را بشكنم. عمر از آن‏ رو چنین درخواستى كرد كه او را براى همیشه از سخن گفتن باز دارد؛ چراكه دندان پیشین براى وى - به عنوان خطیب- اهمیت فوق ‏العاده ‏اى داشت.

 رسول گرامى اسلام صلى الله علیه وآله اجازه این كار را ندادند.

 سهیل ‏بن‏عمرو یاد شده، در حدیبیه طرف مقابل پیامبر صلى الله علیه وآله بود. یكى از مفاد تنظیم شده در صلح نامه این بود كه مشركان علیه پیامبر صلى الله علیه وآله جنگ ‏افروزى نكنند و مسلمانانِ ساكن در مكه را آزار ندهند. نیز مقرر شده بود كه مشركان مكه هرگز كسانى را كه با پیامبر صلى الله علیه وآله به جنگ مى ‏پردازند یارى نكنند. یكى از موادى هم كه مورد تعهد پیامبر صلى الله علیه وآله و مسلمانان قرار گرفته بود و فوق ‏العاده براى مشركان اهمیت داشت، این بود كه چنانچه كسى از مكه فرار كرد و به مدینه آمد، پیامبر صلى الله علیه وآله او را به آن ها بازگرداند.

 در واقع مشركان خواستند از این طریق راهِ مسلمان شدن مشركان را ببندند، یعنى سه امتیاز بزرگ را به پیامبر صلى الله علیه وآله دادند تا در عوض آن اگر كسى در مكه مسلمان شد، نتواند به پیامبر صلى الله علیه وآله ملحق شود. در نهایت طرفین، معاهده را پذیرفتند و صلح برقرار شد.

 در همان جلسه ابوجندل، پسر سهیل ‏بن عمرو (نویسنده صلح ‏نامه) حضور داشت و سهیل وى را به پیامبر صلى الله علیه وآله معرفى كرد. بعدها او مسلمان شده و چون مشركان مكه او را مورد شكنجه سختى قرار دادند، لذا به مدینه گریخت. او جوانى بود كه تا پیش از این خودش و تمام طایفه‏ اش مشرك بودند، اما اكنون تمام طایفه و خانواده‏ اش را ترك كرده و مراحل روحى دشوارى را هم گذرانده و به تازگى به مسلمانان ملحق شده بود. تحویل دادن او به مشركان مكه بر مسلمانان گران آمد. این جوانِ تازه مسلمان گفت: «اى جماعت مسلمان، من مسلمان نزد شما آمدم، مرا به مشركان باز مى‏گردانید؟ مگر نمى ‏بینید مشركان چه بر سرم آورده‏اند؟!».

 انصافاً موقعیت بسیار دشوار و حساسى بود. این قبیل مسلمانان فاصله حدود پانصد كیلومترى مكه تا مدینه را طى و خطرهایى را كه دربرداشت تحمل مى‏ كردند و از همه چیز خود مى‏ گذشتند تا در سایه اسلام و رسول خدا صلى الله علیه وآله به سر ببرند. تسلیم كردن كسى چون ابوجندل به مشركان مكه براى مسلمانان فوق ‏العاده دشوار بود، اما با این حال پیامبر صلى الله علیه وآله او را تسلیم پدرش كرد و فقط براى وى دعا كرد و فرمود: «خدایا، اگر ابوجندل راست مى ‏گوید، فاجعل له فرجاً و مخرجاً؛ گشایش و راه‏ برون شدى براى او قرار ده».

 شایان توجه است كسانى كه مسلمان مى ‏شدند ماندنشان در مكه بسیار دشوار و توأم با شكنجه و آزار بسیار بود. ازسوى دیگر فرار آن ها با وجود تعهدات صلح‏ نامه مشكلات  را دوچندان مى‏ كرد.

 مسلمان دیگرى نیز پس از وقوع این صلح از مكه فرار كرد و به پیامبر صلى الله علیه وآله در مدینه پناه برد و دلیل فرار مسلمانان از مكه سختى ‏هایى بود كه به آنان تحمیل مى‏ شد؛ چراكه وقتى مسلمان مى‏ شدند، زندگى برا‏یشان سخت بود و به شدت مورد شكنجه و آزار قرار مى ‏گرفتند. وانگهى شخصى كه از مكه فرار كرده، به مدینه مى ‏آمد در طى این مسیر با مشقات فراوانى مانند گرما، سرما، تاریكى شب، خطرهاى روز، گرسنگى، نداشتن وسایل سفر، بیراهه ‏ها، تشنگى و اضطراب رو به‏ رو مى‏ شد.

 زمانى كه مشركان متوجه شدند ابوجندل به مدینه پناه برده است دو نفر را به دنبال وى فرستادند و او را در مدینه یافتند. خدمت رسول گرامى اسلام صلى الله علیه وآله رسیدند و گفتند: یا اباالقاسم، این شخص فرار كرده است و برابر عهدى كه در صلح ‏نامه آمده است و آن را پذیرفته‏ اید، باید او را به ما تحویل دهید و رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمودند: او را ببرید.

 یاران آن حضرت به ایشان عرضه داشتند كه این شخص جوان، مؤمن، متدین و مسلمان است و سزاوار نیست كه به مشركان تحویل داده شود. البته چنین اقدامى براى پیامبر صلى الله علیه وآله بسیار سخت بود، اما مى ‏بایست مدارا كند؛ چراكه این شیوه نتایج بیشترى داشت و كارآمدتر بود. از این ‏رو پیامبر صلى الله علیه وآله راه مدارا را در پیش گرفتند و آن تازه‏ مسلمان را تحویل دادند. مأموران كه دو نفر بودند، فرد تازه‏ مسلمان را بردند و رهسپار مكه شدند تا اینكه به مسجد شجره (واقع در دوفرسخى مدینه) رسیدند. در آن‏ جا نشستند تا قدرى استراحت كنند، سپس مشغول خوردن غذا شدند، اما به شخص تازه‏ مسلمان چیزى براى خوردن ندادند؛ چراكه اسلام آورده بود و اسیر آن ها محسوب مى ‏شد و از جهتى قصد داشتند روحیه او را تخریب كنند. البته این كار چندان غریب نبود؛ چه اینكه مشركان با مسلمانان رفتارى ناشایست داشتند و از هر كارى كه روحیه آنان را تضعیف مى ‏كرد، فروگذارى نمى‏ كردند.

 جوان مسلمان به یكى از آن دو گفت: شمشیر خوبى دارى! او تأیید كرد و گفت: خوبى آن را آزموده ‏ام.

 جوان مسلمان به او گفت: شمشیرت را ببینم. شمشیرش را به او داد. جوان مسلمان بلافاصله شمشیر را بر فرق صاحب شمشیر كوبید و او را كشت. خواست همراهِ او را نیز بكشد، اما او به طرف مدینه فرار كرد و ابوجندل دنبال او دوید تا آنكه در مدینه به او رسید. آن مشرك به رسول ‏اللَه صلى الله علیه وآله پناه برد (كه این خود حكایتى مفصل دارد) و به پیامبر صلى الله علیه وآله گفت: یا اباالقاسم، این جوان مسلمان دوست مرا كشت و مرا نیز دنبال كرد تا بكشد. طبق صلح‏ نامه بنا بر این بود كه او را به ما تحویل بدهید.

 آن مسلمان فرارى گفت: یا رسول ‏الله، شما مى ‏بایست هر مسلمانى را كه از مكه به شما ملحق شود بازگردانید و بیش از این تعهد نكردید. مرا هم تحویل آن ها دادید. پس دیگر تكلیفى متوجه شما نیست و ... .

 رسول ‏اللَه صلى الله علیه وآله در اینجا براساس اخلاق اسلامى و ضرورت حفظ پیمان عمل كردند؛ پیمان و عهدى كه براساس آن اگر تازه ‏مسلمانى از مكه به مدینه گریخت و آن ها كسى را به دنبال آن فرارى فرستادند، پیامبر صلى الله علیه وآله او را تحویل دهند. به نظر مى ‏رسید در اینجا دیگر قضیه فرق كند؛ زیرا بار اول این جوان یك مسلمانِ فرارى بود كه مشركان آمدند و او را از پیامبر صلى الله علیه وآله تحویل گرفتند.

پیامبر صلى الله علیه وآله به ابوجندل جواب ندادند. موقعیت بسیار سختى بود. حضرت فقط عبارتى فرمودند كه مضمون آن چنین است: «ویلَ أمِّهِ مُسعِرَ حَربٍ لو كان له أحد؛ واى بر او كه اگر یارانى داشت، آتش  جنگ را مى‏ افروخت».

 منظور پیامبر صلى الله علیه وآله این بود كه او آدم زرنگ و دست و پادارى است. بیان پیامبر صلى الله علیه وآله به همین مقدار بود و نگفتند این مسلمان فرارى را برمى ‏گردانم یا نگه مى ‏دارم. ظاهراً جوان مسلمان از بیان پیامبر صلى الله علیه وآله فهمید ایشان قصد دارند او را تحویل دهند و از وى حمایت نكنند؛ چه اینكه مدارا از ویژگى ‏هاى پیامبر صلى الله علیه وآله بود و آن حضرت در نهایت سختى وعلى ‏رغم میل باطنى به مدارا مى‏ پرداختند. ابوجندل پس از آنكه احساس کرد، ممكن است پیامبر صلی الله علیه وآله او را تسلیم كند پا به فرار گذاشت و از مدینه خارج شد و آن مشرك نیز به مكه بازگشت.

 در تاریخ ذكر شده است كه ابوجندل تازه مسلمان به سیف البحر رفت. سهیل ‏بن عمرو نیز متوجه شد فردى مسلمان شده و از مكه گریخته و در آن‏ جا ساكن شده است. او نیز از مكه فرار كرد تا به آن شخص ملحق شود؛ زیرا مى ‏دانست چنانچه به مدینه برود و به دنبال او بفرستند، پیامبر صلى الله علیه وآله برابر تعهد خود، او را تحویل خواهد داد. این بود كه سهیل به او ملحق شد. از این پس كسانى كه در مكه مسلمان مى ‏شدند به سیف البحر مى ‏رفتند و به دیگر پناهندگان مى ‏پیوستند. كم ‏كم عده آن ها زیاد شد و با تشكیل گروهى در آن‏ جا جاده اقتصادى قریش را كه مسیر كاروان تجارت اهالی مکه به شام بود، قطع كردند. آنان به قافله‏ ها حمله مى ‏بردند و اموال آن ها را مصادره مى ‏كردند و برخى از آنان را نیز مى ‏كشتند.

 شایان ذكر است كه نود درصد اقتصاد مكه از طریق تجارت تأمین مى ‏شد و كاروان‏ هاى حج نیز از این مسیر مى‏ گذشت. وقتى مشركان دریافتند كه عده‏اى تازه‏ مسلمان –علیرغم عهدى كه پیامبر صلى الله علیه وآله را ملزم به بازگرداندن ‏شان به مشركان مى‏ كند- گریخته ‏اند و بر سر راه تجارتى شام پایگاهى زده ‏اند، نزد پیامبر صلى الله علیه وآله آمده، گفتند: یا اباالقاسم، ما از این شرط صرف ‏نظر مى ‏كنیم و دیگر نیازى به بازگرداندن تازه‏ مسلمانان نیست و مى ‏توانند در مدینه نزد شما بمانند. همین عقب ‏نشینى مشركان سبب شد مسلمان‏ هاى بسیارى از مكه به مدینه هجرت كنند؛ چراكه هجرت آنان مسئولیتى متوجه پیامبر صلى الله علیه وآله نمى ‏كرد. در واقع خود مشركان از این بند صلح ‏نامه صرف ‏نظر كردند، ولى تمام شروطى كه پیامبر صلى الله علیه وآله برعهده مشركان گذارده بود همچنان به قوت خود باقى بود. بدین معنا كه مسلمانان مكه همچنان نباید مورد آزار مشركان قرار مى ‏گرفتند و مشركان نباید جنگ‏ افروزى مى ‏كردند و اگر قبیله ‏اى مى‏ خواست با مسلمانان جنگ كند، مشركان نباید او را یارى مى ‏كردند.

 ابوجندل و دیگر مسلمانان دریافتند كه پیامبر صلى الله علیه وآله در مدارا با مشركان، مصلحتى دیده و به آن عمل كرده‏ اند. ثمره مدارا با مشركان این بود كه آنان این بند صلح‏ نامه را یك ‏جانبه لغو كردند. البته پیامبر صلى الله علیه وآله براساس تعهد خود آن مسلمانان فرارى را برگرداندند، به این شرط كه هرگز مورد شكنجه قرار نگیرند.

 انسان باید از درك و فهم عمیق برخوردار باشد تا مصلحت ‏سنجى و دوراندیشى پیامبر صلى الله علیه وآله را بفهمد. وانگهى حكایتى كه بازگو شد، قسمتى از جنبه‏ هاى مثبت و فواید مدارا را نشان مى ‏دهد. غافل نباشیم كه مدارا در چنین وضعیتى به مفهوم ترس نیست، بلكه نوعى دفع بلاست كه منافع فراوانى نیز دربر خواهد داشت.

ثمره عدم مدارا با مردم

آوازه ظلم حجاج ‏بن یوسف ثقفى و ماجراهاى خونین او زبانزد و مشهور است و ستم‏ هاى وى اعم از كشتار و تبعید و شكنجه مردم در تاریخ كم‏ نظیر است. یكى از عالمان عامه در گستردگى رفتار ظالمانه حجاج و مقایسه آن با سایر حكام جور مى‏ گوید: چنانچه در روز قیامت تمام امت‏ ها حاضر شوند و ظالمان را هم بیاورند و ما حجاج را بیاوریم او سرآمد ستمگران خواهد بود و در این مسابقه گوى سبقت را مى ‏رباید.

 بى ‏تردید حجاج بر ستمگران تاریخ پیشى گرفته بود و از همین رو هزاران شیعه، اعم از مرد، زن، پیر و جوان را شكنجه كرد و كشت. آورده ‏اند زمانى كه حجاج مُرد هشتاد هزار زندانى در زندان ‏هاى او دربند بودند. آنان كسانى بودند كه هنوز در برابر شكنجه‏ ها مقاومت كرده و جان نباخته بودند. شاید شنیده باشید در زمان حجاج جوانى را گرفتند و زندان كردند. ظاهراً پس از دو یا سه روز مادرش به دیدار فرزند رفت. او را آوردند، ولى مادرش وى را نشناخت و گفت: این پسر من نیست!

 حجاج، زندانى در كوفه احداث كرده بود كه دیوارهاى كوتاه داشت تا سایه نیفكند؛ مبادا كه زندانیان در سایه آن قرار گیرند. او مأمورانى روى دیوارها گمارده بود تا كسى فرار نكند و در سایه اندك دیوار پناه نگیرد. آفتاب در طول روز مى ‏تابید و گرماى كوفه (كه معروف است) بر سختى زندان مى ‏افزود. اگر كسى در آن آفتاب سوزان حالش خراب مى ‏شد و بر آن مى ‏شد تا در اندك سایه‏ اى كه كنار دیوار بود به استراحت پردازد، مأموران از بالاى دیوار او را مى ‏زدند.

 به جاست تأمل كنیم چه عاملى سبب شد تا حجاج این بلاها را بر سر اهل كوفه بیاورد. اگر به تاریخ نگاه كنید، متوجه خواهید شد فقط یك بار بى ‏توجهى به مدارا زمینه ‏ساز جنایات هولناك حجاج شد.

 آورده‏ اند وقتى حجاج به كوفه آمد، نخست به مسجد رفت و خطابه بسیار تندى علیه مردم كوفه ایراد كرد و اهل كوفه را تهدید كرد كه در صورت نافرمانى، آنان را خواهد كشت و به زندان خواهد افكند و از این قبیل تهدیدها. سپس شخصى را واداشت تا نامه هشام ‏بن‏ عبدالملك را كه خلیفه وقت بود بخواند. آن شخص شروع به خواندن فرمان خلیفه براى كوفیان كرد. در این نامه آمده بود:

«اى اهل كوفه، السلام علیكم و رحمة اللَه وبركاته. اما بعد ... ». هنوز جمله بعدى را نخوانده بود كه حجاج به او گفت: دست نگه دار. سپس رو به مردم كرد و با نگاه تندى به آنان گفت: امیرالمؤمنین (به تعبیر خودش) به شما سلام مى ‏كند و شما جواب نمى‏ دهید؟! روزگار شما را سیاه خواهم كرد! همه در پاسخ گفتند: «وعلى أمیرالمؤمنین؛ و [ سلام ] بر امیرالمؤمنین».

 این اولین خطابه حجاج در آغاز خلافت او بود، سپس از منبر پایین آمد و از همان روزهاى آغازین كشتن و زندانى كردن و آزار مردم كوفه را آغاز کرد. چند ماهى گذشت و عده ‏اى از شیعیان كوفه گرد هم آمدند و گفتند: حجاج را با این رفتارش نمى ‏توان تحمل كرد. اگر این وضع ادامه یابد، همه ما را از بین خواهد برد، پس باید چاره اى اندیشید. حجاج از طرف عبدالملك آمده بود. برخورد با خلیفه ‏اى كه به نام پیامبر صلى الله علیه وآله بر بخش بزرگى از كره زمین حكم مى‏ راند مشكل مى‏ نمود. لذا گفتند: با او چه كنیم؟ چاره ‏اى نداریم جز این كه او را از كوفه بیرون كنیم تا به شام برود.

 لذا نامه ‏اى براى عبدالملك خواهیم فرستاد كه ما مطیع تو هستیم، ولى این شخص انسان درستى نیست و فرد بهترى را براى ما بفرست. علت این كه حجاج را نكشتند این بود كه او از طرف عبدالملك منصوب شده بود. آنان مى ‏گفتند چنانچه او را بكشیم، هرگز قدرت مقابله با عبدالملك را نداریم؛ لذا مى‏ نویسیم، تو همچنان سلطان ما باش و ما رعیت تو، فقط والىِ بهترى براى ما بفرست.

 بدین ترتیب با حجاج درافتادند و او را از كوفه بیرون كردند. حجاج نیز از كوفه خارج شد.

 تاریخ ‏نگاران نوشته ‏اند كه حجاج تصمیم گرفت به شام برگردد تا از عبدالملك بخواهد او را در جاى دیگرى منصوب كند. وى با عده‏ اى از اطرافیانش كه با هم از كوفه رانده شده بودند، در یكى از آبادى‏ هاى اطراف توقف كرد. یكى از همراهیان حجاج پیشنهاد كرد كه به شام نرود؛ چراكه معلوم نیست چه شده است وانگهى خود اهل كوفه گفته بودند كه قصد كشتن او را ندارند. پس، از این بابت خاطرش آسوده باشد و همین جا بماند تا ببینند چه مى ‏شود. دیگر اینكه اگر به شام برگردد، ممكن است خود عبدالملك بگوید اى بى ‏لیاقت، من تو را به كجا بفرستم؟ تو كه از عهده كوفه بر نیامدى و لیاقت نداشتى، پس مستحق مردن هستى.

 رهبران قیام علیه حجاج سه نفر بودند كه با یكدیگر بر سر نوشتن نامه به عبدالملك و امضاهاى آن به مشورت پرداختند. آنان بر آن بودند كه باید نامه‏ اى بنویسند تا عبدالملك ناراحت نشود و دیگرى را به جاى حجاج بفرستد؛ لذا به صورت مشورتى موقتاً اداره كوفه را به عهده گرفته، از كوفه حراست مى‏ كردند و در این مدت مشورت ‏هاى خود را به اطلاع اهل كوفه مى ‏رساندند. یكى از بزرگان كوفه كه یك ‏چهارم عشایر كوفه را  رهبرى مى‏ كرد نزد آن ها آمد و گفت: من جماعتى بزرگ را رهبرى مى‏ كنم؛ لذا مرا  در مشورت شریك كنید.

 یكى از آن سه نفر با این شخص به تندى برخورد كرد و گفت: برو، تو كه هستى كه در جلسه مشورتى ما شركت كنى؟!

 این رفتار او و همراهانش را كه شمشیرزنان خوبى بودند آزرده‏ خاطر كرد و رئیس و همراهان او به حجاج ملحق شدند.

 حجاج گفت: «لا أرید بعدكم أحد؛ با وجود شما به كسى نیاز ندارم». او كه فرصت را مهیا مى ‏دید با یك حمله كوفه را تصرف کرد و كشتار زیادى به راه انداخت و بسیارى را نیز روانه زندان نمود و سرانجام بر كوفه مسلط شد. نوزده سال با مردم كوفه چنان رفتارى كرد كه در تاریخ بى ‏نظیر بوده است. تمام مصیبت ‏هایى كه بر مردم كوفه وارد شد، نتیجه همین خطا، یعنى مدارا نكردن بود. در این حكایت نادیده گرفتن مدارا به خوبى  مشهود است و همین امر سبب شد حجاج مجدداً بر كوفه مسلط شود و آن ستم ‏هاى بى ‏مانند را بر مردم روا دارد. آنچه در اینجا درخور تأمل است این است كه اگر آن سه نفر كه كوفه را از دست حجاج خارج كرده بودند این شخص را در مشورت ‏هاى خود شركت مى ‏دادند، هرگز چنین نمى ‏شد. البته آن ها نیز بنا به دلایلى اجازه مشورت به غیر را نمى ‏دادند؛ زیرا ممكن بود شركت دادن دیگران براى آنان مشكلاتى به بار آورد، ولى با این وجود امكان مدارا وجود داشت و به یك سخن، نتیجه عدم مدارا و سخت‏ گیرى بدتر و ناهنجارتر بود. همراهى با آن مرد و شركت دادن او هرقدر مشكل ‏ساز بود، به پاى مشكلاتى كه براثر حكومت حجاج بر سرشان آمد نمى ‏رسید. زمانى كه ضحاك به كوفه آمد، مشابه كارهاى حجاج را انجام داد، اما دوران حكومت او به اندازه روزگار حجاج نبود و از دیگرسو مانند حجاج جنایت نكرد و ابن‏ زیاد نیز مانند حجاج نبود.

 در كتب اخلاقى و روایات دینى نیز آمده است كه نبودِ مدارا و یك اشتباهِ كوچك، پیامدهاى ناگوارى را به همراه دارد. جان سخن این كه مدارا مسأله بسیار مهم و در عین حال دشوارى است كه اگر انسان در تمام ابعاد زندگى اجتماعى ‏اش مدارا داشته باشد، نتیجتاً ضرر كمترى متوجه او خواهد شد. چنان كه در ابتدا گفته شد، روایتى معتبر از رسول گرامى اسلام صلى الله علیه وآله است كه فرمودند: «أمرنی ربی بمداراة الناس كما أمرنی بأداء الفرائض؛ خداى من مرا امر فرمود به مداراى با مردم همچنان كه امرم فرمود به اداى واجبات».

 یكى از جاهایى كه باید مدارا كرد محیط كوچك زندگى است. اگر انسان در محیط خانواده یا محل كار و در میان دوستان مدارا نداشته باشد، گرفتار مشكلاتى خواهد شد كه ناراحتى ‏هاى عصبى از آن جمله است و اندكى تحمل - كه ضررى ندارد - آثار مثبت فراوان در پى خواهد داشت.

 این روایت معتبر با سند خدشه ‏ناپذیر از امام صادق علیه السلام نقل شده است و تمام راویان آن ثقه و از بزرگانند مانند: كلینى رحمه الله، ابوعلى اشعرى، محمدبن عبدالجبار، ابن‏ بزیع و محمدبن اسماعیل‏ بن ‏بزیع رحمة الله علیهم كه در سلسله راویان این حدیث قرار دارند و ابن ‏بزیع آنچنان مورد وثوق است كه فقها به دلیل وجود یك روایت از او ده‏ ها روایت را بر خلاف ظاهرشان حمل مى‏ كنند.

خدعه در جنگ ها

بى ‏تردید مدارایى كه پیامبر صلى الله علیه وآله با مشركان مى ‏نمود سبب شد مسلمانان را نجات دهد و جایگاهشان را در مكه تقویت كند.

 در اینجا روایتى از معصومان علیهم السلام مى ‏آورم كه دقیقاً به خاطر ندارم به كدام ‏یك از آن بزرگواران مربوط است. البته «كلّهم نورٌ واحد؛ تمام آنان یك نور هستند» و سخن آنان با واسطه یا به طور مستقیم برگرفته از سخنان پیامبر صلى الله علیه وآله و به یك سخن تمام سخنان امامان از پیامبر صلى الله علیه وآله است. در روایت صحیحه نیز آمده است كه اگر مطلبى از یكى از امامان معصوم علیهم السلام شنیدید، مى ‏توانید به سایر امامان علیهم السلام و رسول خدا صلى الله علیه وآله نسبت دهید؛ چراكه سخن همه آن ها یكى است. غرض اینكه در بحارالانوار و كتب اربعه به نقل از پیشوایان دین علیهم السلام آمده است كه: «استعینوا على قضاء الحوائج بالكتمان؛ در انجام دادن كارهایتان از كتمان و پنهان ‏كارى مدد بگیرید».

 شاید اگر خود پیامبر صلى الله علیه وآله به ابوجندل و آن دیگرى مى ‏فرمودند: بروید تا من بر پیمانى كه دارم پایبند باشم و شما به سیف البحر بروید و خط ارتباطى قریش و مكه را ببندید، احتمال اینكه اتفاقات دشوارى روى دهد، بعید نبود. اصولاً اگر مى‏ خواستند چنین كارى كنند، ضرورتى نداشت به صورتى آن را انجام دهند كه مشركان بفهمند. فراموش نشود كه خدعه در جنگ وجود دارد و جنگاوران كارى مى‏ كنند كه دشمن برداشت دیگرى از كار یا گفتار آنان داشته باشد. در روایت داریم كه پیامبر صلى الله علیه وآله در بیشتر غزوات از خدعه استفاده مى ‏كردند، اما در غیرجنگ و حالت عادى این گونه نبود. مثلاً اگر پیامبر صلى الله علیه وآله به كسى امان مى‏ دادند، هرگز او را نمى كشتند، در حالى كه مشركان خلاف رفتار پیامبر صلى الله علیه وآله عمل مى‏ كردند. البته خدعه غیراز غدر است؛ زیرا غدر (خیانت و پیمان‏ شكنى) حرام است؛ هرچند پیروزى بر غدر متوقف باشد. وانگهى فتح در اسلام فتح ارزش ‏هاى اسلام است، نه فتحِ به منظور سیطره و چیرگىِ به هر شیوه ممكن؛ چراكه اسلام هرگز چیرگى را به هر عنوان نمى‏ خواهد: «لِئَلَّا یكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةُ؛ تا براى مردم پس از [فرستادن] پیامبران در برابر خدا [بهانه و] حجتى نباشد» و این هدف با غدر از بین مى ‏رود.

 

28- رأفت بی نظیر پیامبر صلی الله علیه وآله

در مدت سیزده سالى كه پیامبر خدا صلى الله علیه وآله در مكه بودند مشركان مكه آن حضرت را مى ‏آزردند و انواع تهمت‏ ها را به ایشان نسبت دادند، حضرتش را آماج سنگ كین خود قرار دادند و انواع و اقسام آزارها را نسبت به ایشان و بستگان و پیروانش روا داشتند و پس از آن كه آن حضرت به مدینه مهاجرت كردند، مدت هشت سال با لشكركشى به مدینه همچنان به آزار و اذیت ایشان ادامه دادند و بیش از هشتاد جنگ كوچك و بزرگ برضد آن حضرت به راه انداختند و عده‏ اى از اصحاب آن حضرت را به شهادت رساندند، اما هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه وآله با فتح مكه بر آنان پیروز شدند، همگى‏ شان را بخشودند.

29- قلب مهربان پیامبر صلی الله علیه و آله

از ویژگى ‏هاى اخلاقى رسول خدا صلی الله علیه وآله این بود كه در موضع ‏گیرى نسبت به افراد انعطاف ‏پذیر بودند و دیگر معصومان ‏علیهم السلام نیز در این مسأله از ایشان پیروى مى ‏كردند. منابع معتبر حدیثى و تاریخى نوشته ‏اند شخصى به نام ابن ابى أمیه به شدت برضد آن حضرت تبلیغ مى ‏كرد و نقش یك رسانه جمعى را ایفا مى ‏نمود و با رعایت تمام ضوابط تبلیغاتى و استفاده از فصاحت و بلاغت با تهمت زدن به پیامبر صلى الله علیه وآله و مسخره كردن ایشان، مردم را علیه آن حضرت تحریك و بسیج مى‏ كرد و عامل بخش عظیمى از مشكلات پیامبر صلى الله علیه وآله به شمار مى ‏رفت و رسول خدا صلى الله علیه وآله درباره ‏اش فرمودند: او از بدترین دشمنان من است.

ابن ابى أمیه كه مرتكب جنایات زشتى شده بود و پیامبر صلى الله علیه وآله خونش را مباح اعلام كرده بودند، هنگامى كه در فتح مكه دید تمام نیروها در اختیار پیامبر خدا صلی الله علیه وآله است و بزرگ ‏ترین دژ شرك سقوط كرده است و چاره ‏اى جز تسلیم ندارد، از ام سلمه - كه از بانوان محترم یكى از خاندان ‏هاى بزرگ مكه و از همسران خوب پیامبر صلى الله علیه وآله بود - درخواست كرد تا نزد آن حضرت براى او شفاعت كند و زمانى كه ام ‏سلمه خدمت پیامبر صلى الله علیه وآله عرض كرد: یا رسول الله او مرا واسطه قرار داده است تا از شما تقاضا كنم خطاهاى او را بر وى ببخشایید. پیامبر صلى الله علیه وآله فرمودند: شما مى ‏دانى كه او در شمار بدترین دشمنان من است.

 ام سلمه عرض كرد: شما نیز از چنان سعه‏ صدرى برخوردارید كه توان بخشش او را دارید، پس او را عفو كنید. پیامبر صلى الله علیه وآله فرمودند: او را عفو كردم.

30- برخورد نیکوی پیامبر صلی الله علیه و آله با وحشی

پیامبر صلى الله علیه وآله وحشى را به دلیل ارتكاب جنایت بزرگِ به شهادت رساندن حضرت حمزه علیه السلام مهدورالدم اعلام كردند، اما وقتى عباس عموى پیامبر صلى الله علیه وآله نزد آن حضرت براى وحشى شفاعت كرد و علیرغم اینكه عباس از جهت اخلاقى به پیامبر صلی الله علیه وآله شباهتى نداشت، ایشان میانجى‏ گرى عباس را قبول كردند و از اجراى تصمیم خود منصرف شدند.

 به یك سخن كسى كه از نظر اخلاقى انعطاف‏ پذیر نباشد و به اصطلاح یك كلام سخن مى ‏گوید، نباید انتظار داشته باشد مورد عنایت امام زمان عجل الله فرجه قرار گیرد، مگر اینكه اخلاق خود را اصلاح و روحیه انعطاف ‏پذیرى پیدا كند.

31- دعای خیر پیامبر صلی الله علیه وآله برای هدایت مشرکان

  پیامبر صلی الله علیه وآله در جنگ اُحد پنجاه نفر را مأمور كردند تا بالاى گردنه كوه اُحد مستقر شوند و در هیچ شرایطى از گردنه پایین نیایند، اما هنگامى كه پیروزى مسلمانان و فرار كفار را دیدند از كوه پایین آمدند. خالد بن ولید كه در حال فرار بود از دور محافظان گردنه را دید كه پایین مى‏ آمدند. از این رو مشركان را به بازگشتن به میدان جنگ فرا خواند و در حالى كه مسلمانان سرگرم جمع‏ آورى غنیمت بودند، از پشت سر به آنان حمله كردند و عده ‏اى را كشتند و در نتیجه از شمار سربازان پیامبر صلى الله علیه وآله كاسته شد و یكى از فرماندهان مشركان فریاد زد پیامبر را بكشید.

 مشركان پیامبر صلى الله علیه وآله را كه سوار بر اسب بود به محاصره خود در آوردند.

 امیرمؤمنان‏ علیه السلام نیز در فاصله‏ اى دورتر مشغول جنگ با مشركان بود. ناگهان یكى از لشكریان دشمن ضربه ‏اى به شانه آن حضرت زد كه شانه ایشان شكست و دیگرى ضربه ‏اى به آرنج ایشان زد و آن را شكست و دیگرى ضربه ‏اى به سر مبارك آن حضرت زد كه دراثر شدت ضربه استخوان سر مباركشان شكست. در این هنگام پیامبر صلى الله علیه وآله از اسب پیاده شدند. در همین حال یكى از دشمنان از فرصت استفاده كرد و سوار بر اسب پیامبر صلى الله علیه وآله شد و میدان را ترك كرد.

 در این هنگام امیرمؤمنان ‏علیه السلام خود را به حضرت رسول‏ صلى الله علیه وآله رساندند و دشمن را از اطراف ایشان دور كردند.

 پیامبر خدا صلى الله علیه وآله كه از ناحیه شانه، آرنج و سر مباركشان مجروح شده بودند به علتى كه ما نمى ‏دانیم فرمودند: «أللهم اهد قومی، فإنَّهم لا یعلمون» و هدایت همان ها را خواستند. شاید ایشان در آن لحظه ملائكه عذاب را دیده بودند یا مسأله دیگرى روى داده بود یا اینكه ملائكه اعلام آمادگى كرده بودند كه آنان را عذاب كنند، زیرا این ‏گونه رفتار با پیامبر صلى الله علیه وآله مسأله كوچكى نبود؛ چه این كه خدا درباره ‏اش فرموده است: «لولاك لما خلقت الأفلاك؛ اگر به جهت تو نبود، هستى را خلق نمى ‏كردم».

32- رفتار کریمانه پیامبر صلی الله علیه و آله

پیامبر خدا صلى الله علیه وآله پیش از بعثت داماد مشركى داشتند به نام ابوالعاص كه همسر زینب، دختر پیامبر خدا صلى الله علیه وآله بود. زینب دخترى داشت به نام امامه؛ همانى كه حضرت زهراعلیها السلام قبل از شهادتشان از امیرمؤمنان‏ علیه السلام خواستند تا پس از شهادتشان با او ازدواج كند و اولین زنى كه حضرت امیرمؤمنان‏ علیه السلام پس از شهادت حضرت زهراعلیها السلام به همسرى گرفت، امامه دختر ابوالعاص بود. ابوالعاص تا زمانى كه پیامبر صلى الله علیه وآله در مكه بودند، اسلام نیاورد و پس از اینكه پیامبر صلى الله علیه وآله به مدینه هجرت كردند، مشركان به رهبرى ابوسفیان و ابوجهل لشكرى فراهم آوردند و ابوالعاص را به پیوستن به آن لشكر مجبور كردند. سپاهیان روانه مدینه شدند و در نزدیكى مدینه در محلى به نام بدر به جنگ با پیامبر صلى الله علیه وآله پرداختند كه شكست خوردند و شمارى كشته، مجروح و اسیر بر جاى گذاشتند. یكى از اسیران همان ابوالعاص، داماد پیامبر صلى الله علیه وآله بود.

 پیامبر صلى الله علیه وآله تصمیم گرفتند اسراى این جنگ را كه ازجمله آنان ابوالعاص بود، در عوضِ گرفتن فِدیه آزاد كنند و او مى‏ توانست با پرداخت مبلغى معین آزاد شود. اسرا از چهره ‏هاى محترم و سرشناس مكه بودند كه در جنگ شكست خورده و اسیر شده بودند. براساس حكم اسلام مسلمانان موظف بودند با آنان رفتاری انسانى داشته باشند و هیچ‏ كس حق نداشت به آنان اهانت كند. این در حالى بود كه افراد در اختیار مسلمانان اسیر جنگى و مشرك بودند.

پس از ابلاغ دستور پیامبر صلى الله علیه وآله به مسلمانان، اسرا در مدینه باقى ماندند و به بستگانشان در مكه خبر دادند كه ما به دست مسلمانان اسیر شده ‏ایم و براى آزادى خود نیاز به پول داریم. ازجمله خانواده‏ هایى كه در مكه خبر اسارت اعضاىِ خانواده خود را دریافت كردند و بنا به درخواست اسراى خود، اموالى به مدینه فرستادند، زینب دختر رسول خدا صلى الله علیه وآله، همسر ابوالعاص بود. وى نیز همراه با دیگر خانواده‏ ها دو چیز براى آزادى شوهرش در اختیار فرستاده‏ اى كه از مدینه آمده بود قرار داد. هنگامى كه فرستاده از مكه به مدینه بازگشت و اموال خانواده ‏هاى اسرا را از قبیل: شتر، طلا، لباس و جز آن با خود آورد، زینب، دختر پیامبر صلى الله علیه وآله نیز براى آزادى ابوالعاص گردنبندى را به همراه جنس دیگرى فرستاده بود. هنگامى كه ابوالعاص آن ها را نزد پیامبر صلى الله علیه وآله برد و چشم آن حضرت به گردنبند افتاد، متأثر شد. در روایت آمده است: «رقَّ رسول الله رقة شدیدة؛ رسول خدا، سخت اندوهگین شدند».

 چهره پیامبر صلى الله علیه وآله دگرگون شد و اندوه شدیدى در چهره آن حضرت ظاهر شد؛ زیرا پیامبر صلى الله علیه وآله متوجه شدند این همان گردنبندى است كه حضرت خدیجه‏ علیها السلام شب عروسى زینب، به او هدیه كرده بود.

پس از دریافت مبلغ لازم، حضرت دستور آزادى او را صادر كردند، اما قبل از آنكه او به مكه برگردد، پیامبر خدا صلى الله علیه وآله خطاب به مسلمانان سخنانى به این مضمون ایراد فرمودند که این گردنبند، یادگار حضرت خدیجه‏ علیها السلام است كه به زینب داده است، اگر موافق هستید آن را به زینب باز گردانید.

 این برخورد پیامبر صلى الله علیه وآله با مسلمانان را در كنار آیه ‏اى كه آن حضرت را نسبت به مسلمانان از خودشان در تعیین سرنوشت‏ شان، سزاوارتر مى ‏داند، بگذارید تا اوج بزرگى رفتار ایشان را دریابید. قرآن كریم درباره أولى بودن پیامبر صلى الله علیه وآله مى ‏فرماید: «النَّبِی أَوْلَى‏ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ؛ پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر [و نزدیك ‏تر] است».

 

معنای ولایت پیامبر صلی الله علیه و آله

قرآن كریم درباره أولى بودن پیامبر صلى الله علیه وآله مى‏ فرماید: «النَّبِی أَوْلَى‏ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ؛ پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر [و نزدیك ‏تر] است».

 مفهوم این كلام خدا، خطاب به همه مسلمانان تاریخ این است كه اگر مثلاً من یا شما لباس، املاك، كتاب و غیره داریم، هرچند به دلیل این كه مالك آن هستیم مى ‏توانیم در مال خود تصرف كنیم و آن را به كسى ببخشیم یا بفروشیم، اما با وجود این، خداى متعال این صلاحیت و اختیار را به پیامبرش تفویض فرموده و در قرآن نیز به همه مسلمانان اعلام نموده كه اگر شما خواستید از حق مالكیت خود استفاده كنید و آن را مثلاً، به كسى بفروشید، اما پیامبر صلى الله علیه وآله فرمودند، این مال را به او نفروشید، بلكه هدیه دهید و شما دستور پیامبر صلی الله علیه وآله را عمل نكردید، ایشان حق دارد آن مال را – علیرغم میل شما - به او هدیه دهد؛ زیرا حق پیامبر صلى الله علیه وآله نسبت به مال شما برتر از حق شما نسبت به آن است.

«أولى‏» از ماده ولایت است و در جمله «النبی أولى»، یعنى ولایت پیامبر خدا صلى الله علیه وآله نسبت به جان مسلمانان از خودشان بیشتر است، چه رسد به اموال آنان و این ازجمله قواعد ثابت فقه اسلامى و فقه قرآنى و از مسلّمات غیرقابل تشكیك همه مذاهب اسلامى است. در عین حال كه پیامبر خدا صلى الله علیه وآله باوجود ولایت و حقى كه خداى متعال به ایشان عطا كرده‏ اند كه براساس آن مى‏ توانند در جان و مال مسلمانان تصرف و دخالت كنند.

راه استفاده کردن از ولایت

اساساً همه كسانى كه بر دیگران ولایت دارند، باید بدانند ولایت به این معنا نیست كه شخص صاحب ولایت هر لحظه از حق خود استفاده كند. از این رو، هرچند خدا به پدران و مادران حق ولایت عنایت فرموده است و حق پدر و مادر بر فرزندان بسیار زیاد است، نباید پى ‏در پى نسبت به فرزندان اعمال ولایت كنند، بلكه باید ضمن توجه به نحوه برخوردشان با فرزندان و هدایت آنان به راه صحیح در مواقع ضرورى و كاملاً بجا از امر و نهى استفاده كنند و با حداقل استفاده از حق ولایت خود با آنان رفتارى توأم با اخلاق داشته باشند تا مبادا چنین حقى حس لجاجت یا خشم آنان را برانگیزد. اگر این اخلاق پیامبر خدا صلى الله علیه وآله را سرمشق رفتار خود قرار دهیم، فرزندان صالحى به اجتماع تحویل خواهیم داد.

 اخلاق خوب جاذبه خاصى دارد و غالباً و فطرتاً مردم شیفته اخلاق زیبا هستند. پیامبر خدا صلى الله علیه وآله مشركان را با اخلاق و رویى گشاده به اسلام هدایت كردند. یهودیان، مسیحیان و افرادى كه ایمان سستى داشتند، همه براثر اخلاق سازنده پیامبر صلى الله علیه وآله به مسلمانانى مؤمن و پرهیزگار تبدیل شدند.

 به هر حال، هم پدران و مادران و هم فرزندان باید از اخلاق پیامبر خدا صلى الله علیه وآله سرمشق بگیرند. جوانان و نوجوانان مواظب باشند مبادا به چهره پدران و مادران خود با تندى نگاه كنند یا در چشم آنان خیره شوند. كسانى كه با والدین خود چنین رفتارى كنند، در آینده از آنان سلب توفیق خواهد شد، یعنى توفیق انجام كارهاى خیر را از دست خواهند داد.

 پدران، مادران و پدر و مادر بزرگ‏ ها نیز توجه داشته باشند كه هرچند خدا به آنان حق ولایت داده است، اما نباید از این حق زیاده از حد استفاده كنند.

33- بیماری و گرسنگی پیامبر صلی الله علیه و آله

در روایت آمده است كه پیامبر اسلام‏ صلى الله علیه وآله غالباً بیمار بودند. توجه داشته باشیم كه آن حضرت ضعیف البنیه نبودند كه براثر آن بیمار شوند، بلكه در روایت دارد كه آن حضرت به اندازه چهل مرد قوى نیرو داشتند. بر این اساس، نباید آن حضرت مریض مى ‏شدند و یا باید گاهى بیمار مى ‏شدند، اما ایشان غالباً مریض بودند و چنانكه در روایت نقل شده است: «كان ممراضاً؛ همواره بیمار بودند».

 ممراض، یعنى كسى كه همواره دچار بیمارى ‏هایى مانند سردرد، دست درد، چشم درد و ... است. از كسى نشنیده و در منبعى نخوانده ‏ام كه ائمه‏ علیهم السلام ممراض بوده باشند، با وجود اینكه آنان هم مانند پیامبر صلى الله علیه وآله زندگى مى ‏كردند، ولى به دلیل اینكه - به جز امیرمؤمنان‏ علیه السلام در مدت چهار سال و اندى حكومتشان- غالباً خانه‏ نشین بوده، درگیر كارهاى سنگین نبودند، چنین مشكلى نداشتند.

 علت بیمارى دائمى آن حضرت این بود كه ایشان از غذا و استراحت كافى استفاده نمى ‏كردند و طبیعى است هنگامى كه بدن انسان تقویت نشود و از توانایى‏ هاى آن برداشت شود و نیروى تحلیل رفته بدن از راه تغذیه و استراحت جبران نشود، بدن انسان فرسوده شده، بیمارى‏ هاى جسمى به انسان روى مى ‏آورد.

 در روایت دارد كه بارها پیامبر صلى الله علیه وآله غذاى منحصر به فرد خودشان را، كه یك پیمانه شیر یا تكه ‏اى نان و خرما و یا دیگر غذاهاى بسیار ساده بود، به كسانى مى‏ بخشیدند كه هیچ خوراكى نداشتند و خودشان با شكم گرسنه سر بر بالین مى ‏گذاشتند. روشن است ایشان كه شب گرسنه مى‏ خوابیدند براى صحبت كردن و راه رفتن از بنیه خود نیرو مى ‏گرفتند، از این رو توان چشم، سر و ... كم مى‏ شد و مقاومت خود را در برابر بیمارى ‏ها از دست مى‏ دادند و در نتیجه همواره بیمار بودند.

 مورخان در شرح حال آن حضرت نوشته‏ اند، ایشان حَجَر مَجاعه به شكمشان مى‏ بستند. توجه به این مسأله مهم است كه بدانیم زمانى پیامبر صلى الله علیه وآله با این همه مشكل زندگى مى ‏كردند كه در مدینه رئیس حكومت بودند و میلیون ‏ها درهم و دینار به دستشان مى ‏رسید، اما همه را میان مسلمانان توزیع مى ‏كردند و براى خودشان سهمى بیش از سهم دیگر مسلمانان بر نمى ‏داشتند.

34- ساده زیستی پیامبر صلی الله علیه و آله

تاریخ زندگى پیامبر صلى الله علیه وآله در منابع روایى و تاریخى ازجمله چند جلد از كتاب بحارالأنوار موجود است. شایسته است با مطالعه زندگى ایشان با شیوه زندگى و اخلاق ایشان بیشتر آشنا شوید.

 بنا به گواهى تاریخ، پیامبر صلى الله علیه وآله در اتاقى حدوداً سه متر در سه متر زندگى مى ‏كردند كه نیمى از آن را با حصیر فرش كرده بودند و نیم دیگر آن خاك بود.

 در روایت دارد كه ازدواج امیرمؤمنان و حضرت زهراعلیهما السلام در همین اتاق صورت گرفت و پیامبر صلى الله علیه وآله شب عروسى آن دو بزرگوار دستور دادند از بیابان شن آوردند و نیمه خاكى اتاق را با شن پوشاندند.

35- پیامبر صلی الله علیه و آله، الگوی زندگی

سزاوار بلكه بایسته است اخلاق انسانى را از پیامبر صلى الله علیه وآله آموخت و به آن عمل كرد؛ همو كه خداى متعال درباره ‏اش مى ‏فرماید:  «لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ قطعاً براى شما در [اقتدا به] رسول خدا، سرمشقى نیكوست».

 این فرموده بدان معناست كه اى مسلمانان جهان، در هر زمان و مكانى هستید، اخلاق پیامبر صلى الله علیه وآله را سرمشقِ رفتار خود قرار دهید.

برخورد نکو با سفانه

داستانی درباره سفانه است كه به اختصار بیان مى ‏كنم. همه شنیده‏ اید كه حاتم طایى مردى سخاوتمند، اما مشرك و بت‏ پرست بود. قبیله بنى ‏طىّ هم مثل بسیارى از قبایل دیگر بُتخانه داشتند.

 رسول خدا صلى الله علیه وآله در سال نهم هجرت، على بن ابى‏ طالب‏علیه السلام را با 150 تن از انصار براى نابودى بتخانه «فلس» كه به خاندان حاتم طایى تعلق داشت، به آن سامان فرستاد. آنان بامدادان بر سر قبیله حاتم طایى فرود آمدند و بتخانه ‏شان را نابود كردند و شتر و گوسفندان و اسیران فراوانى گرفتند كه یكى از آنان سفانه خواهر عُدَىِّ بن حاتم طایى بود.

 هنگامى كه اسیران را خدمت حضرت رسول ‏صلى الله علیه وآله آوردند، زن و مرد، در دسته‏ هاى جداگانه در جایگاه مستقر شدند. ناگهان سفانه از میان خانم‏ ها برخاست و باتوجه به اینكه هنوز مسلمان نشده بود، عرض كرد: اى محمد، من دختر حاتم طایى هستم. پدرم همانى است كه هرگاه كسى از او درخواستى داشت، خواسته ‏اش برآورده مى ‏شد و نومید باز نمى ‏گشت و امروز كه من اسیر شما هستم، از شما مى ‏خواهم بر ما منت بگذارى و مرا آزاد كنى، خدا بر تو منّت گذارد.

 رسول خدا صلى الله علیه وآله از او پرسیدند: سرپرست تو كیست؟

 گفت: برادرم عدى بن حاتم، سرپرست من است.

 عدى پسر حاتم طایى با كمك یكى از شتربانانش به سوى شام گریخته بود.

 در هیچ جنگى مرسوم نبوده كه یك خانم اسیر با وجود شكست لشكریانش به خود حق دهد، این گونه با فرمانده لشكر پیروز سخن بگوید، در عین حال سفانه چون از اخلاق پیامبر صلى الله علیه وآله آگاه بود، به خود اجازه داد با ایشان این ‏گونه صحبت كند. نكته قابل توجه در این برخورد این است كه این ‏گونه موارد نسبت به اسراى مرد كمتر نقل شده است، اما چون عنایت اسلام به خانم‏ ها بیش از مردان است و پیامبر اسلام‏ صلى الله علیه وآله هم از همه ما اسلام ‏شناس ‏تر بودند، در پاسخ سفانه فرمودند: من سهم خود را مى‏ بخشم. پیامبر صلى الله علیه وآله در این مورد مستقیماً از رزمندگان مسلمان خواستند كه او را به احترام پدرش آزاد كنند، تا مورد توهین قرار نگیرد و مسلمانان با قبولِ درخواست پیامبر صلى الله علیه وآله عرض كردند: یا رسول اللَه، ما او را مى ‏بخشیم. اساساً دلیل برخورد مهربانانه پیامبر صلی الله علیه وآله رحمت اسلامى بود، به خصوص كه اسلام درباره بانوان سفارش بیشترى كرده است.

 از نظر پیامبر صلى الله علیه وآله از آن ‏رو حاتم محترم بود كه دستى بخشنده داشت؛ هرچند در حال شرك و بت‏ پرستى چشم از جهان فرو بست. پس از آنكه مسلمانان، سفانه را بخشیدند و از اسارت آزاد شد، عرض كرد: یا رسول اللَه، من به تنهایى اسیر نشده ‏ام كه تنها به قبیله ‏ام باز گردم، بلكه به همراه گروهى از خانم‏ هاى فامیل و عشیره‏ ام اسیر شده ‏ام و به دلیل جایگاه اجتماعى ‏ام دوست ندارم بدون همراهانم به خانه برگردم.

 پیامبر خدا صلى الله علیه وآله خطاب به مسلمانان فرمودند: به دلیل اینكه پدر او درخواست كسى را رد نمى ‏كرده است، من دوست ندارم درخواست او را نادیده بگیرم. اگر موافق هستید سایر اسراى زن را نیز ببخشید.

رسول خدا صلى الله علیه وآله به سبب علاقه ‏اى كه به اخلاق كریمه به خصوص سخاوتمندى داشتند و چون پدر سفانه در كرم و سخاوت زبانزد بود و هرگز دستى را رد نمى ‏كرد، بى ‏درنگ درخواست سفانه را پذیرفتند و آن را با مسلمانان مطرح كردند.

 به هر حال، مضمون سخن پیامبر صلى الله علیه وآله این بود كه باتوجه به سابقه پدر سفانه در جود و بخشش و رد نكردن درخواست مردم، همراهان او را نیز ببخشید. غیر از دو نفر همگى عرض كردند: یا رسول اللَه، ما آنان را نیز بخشیدیم. دو نفر مخالف كه مورخان نام آنان را نیز نوشته ‏اند، عرض كردند: یا رسول اللَه، مشركان در جنگ ‏ها، زنان ما را به اسارت گرفتند و اكنون از ما مى‏ خواهید همه آنان را آزاد كنیم؟! ما سهم خود را نمى ‏بخشیم و همان ‏گونه كه آنان زنان ما را به اسارت بردند، ما نیز سهم خود را از این اسیران مى ‏گیریم.

 پیامبر خدا صلى الله علیه وآله پس از اعتراض آن دو با اینكه همه مسلمانان حق خود را بخشیده بودند، مستبدانه عمل نكردند؛ چراكه خودكامه نبودند. چه اینكه اگر مى ‏خواستند خودكامه باشند، اكنون نامى از اسلام نمانده بود، لذا خطاب به مسلمانانى كه حق خود را بخشیده بودند، فرمودند: به آنان اعتراض نكنید، چون این حقِ آنان است و مى ‏توانند حق خود را مطالبه كنند. با پذیرفته شدن سخن آن دو نفر قرار شد میان زنانِ اسیرشده قرعه بزنند و هركدام به نام هریك از این دو نفر درآمد، او را به عنوان سهم خود از اسرا قبول كند. این بود كه نام اسرا را نوشتند و هریك از آن دو نفر یك اسم را برداشتند و با این شیوه، سهم هریك مشخص شد. در همین حال، برخى از مسلمانان به آن دو نفر گفتند: پیامبر صلى الله علیه وآله با اخلاق بزرگوارانه و ملایمت با شما برخورد كردند و شما خود شاهد بودید كه پیامبر صلى الله علیه وآله و سایر مسلمانان سهم خود را بخشیده ‏اند، پس شما هم با آنان همراهى كنید و سهم خود را ببخشید.

 آن دو نفر نیز عرض كردند: یا رسول اللَه ما از حق خود گذشتیم و سهم خود را بخشیدیم. بدین ترتیب سفانه و خانم‏ هاى قبیله ‏اش آزاد شدند.

 آنگاه پیامبر اسلام ‏صلى الله علیه وآله به سفانه فرمودند: به خانم‏ ها اعلام كن هرجا مى‏ خواهند بروند، اما به دلیل دوربودن مقصد و ناامنى راه‏ ها، تو نزد ما بمان تا به خانواده‏ ات اطلاع دهم و افراد مورد اعتماد عشیره‏ ات به مدینه بیایند و تو را نزد خانواده‏ ات ببرند. سفانه چند نفر از عموزادگان خود را كه مورد اعتماد او بودند معرفى كرد و پیامبر صلى الله علیه وآله به وسیله پیكى به آنان خبر دادند و آنان خدمت حضرت رسیده، سفانه را با عزت و احترام و به درخواست خودش به شام - كه برادرش بدان جا رفته بود - بردند، هنگامى كه با برادرش رو به ‏رو شد پس از نقل داستان خود، به او گفت: ما سال ‏ها با محمد مخالفت و مبارزه كردیم، ولى اكنون فهمیدم كه او انسانى عادى نیست، بلكه واقعاً پیامبر و فرستاده خداست. حال كه بخت ما را یارى كرده و مورد لطف او قرار گرفته ‏ایم، از فرصت استفاده كنیم و از مخالفت بى ‏حاصل با او دست برداریم و به رسالتش ایمان بیاوریم.

 عُدى، تحت تأثیر اخلاق و رفتار بزرگوارانه پیامبر صلى الله علیه وآله با خواهرش و دیگر اسراى زن قبیله كه اكنون آزاد شده بودند، درخواست خواهرش را پذیرفت و با هم نزد پیامبر صلى الله علیه وآله آمدند و در حضور حضرتش مسلمان شدند و هردو در شمار اصحابِ صالح آن حضرت قرار گرفتند و عدى پس از پیامبر صلى الله علیه وآله، جزء اصحابِ خاصّ حضرت امیرمومنان علی ‏علیه السلام شد.

36- تمام ایمان در برابر تمام کفر!

خداى متعال در قرآن كریم فرموده است: «وَإِذْ یقُولُ الْمُنَفِقُونَ وَالَّذِینَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللهُ وَرَسُولُهُ إِلَّاغُرُورًا؛ آنگاه كه منافقان و بیماردلان مى ‏گفتند: خدا و پیامبرش جز وعده ‏هاى دروغین به ما نداده‏ اند».

 این آیه مباركه جزو آیاتى است كه در شأن جنگ احزاب نازل شده است. نبرد احزاب از مهم ‏ترین جنگ ‏هاى رسول خدا صلى الله علیه وآله است. این جنگ در ابتداى كار از سخت ‏ترین و دشوارترین نبردهایى به نظر مى‏ رسد كه علیه مسلمانان به راه انداخته شده است، ولى در ادامه براى مسلمانان آسان‏ تر از هر جنگ دیگرى بود و در شأن آن سوره‏ اى نازل شد كه در قرآن سوره احزاب نامیده مى ‏شود.

 رسول خدا صلى الله علیه وآله طى چندین نبرد با مشركان جنگید و بر آنان پیروز شد، با یهودیان نبرد كرد و آنان را شكست داد و در رویارویى با نصارا نیز بر آنان ظفر یافت. آن حضرت در رویارویى با منافقان نیز بر آنان پیروز شد. بدین ترتیب هرگروه یا حزبى كه با سپاه اسلام رو در رو مى ‏شد، پیروزى از آن مسلمانان بود. از اینجا بود كه سران این گروه‏ ها و احزاب گوناگون به این اندیشه افتادند كه گرد هم آیند و سپاهیان و توش و توان خود را براى نبردى سرنوشت ‏ساز با رسول خدا صلی الله علیه وآله جمع كنند و كار مسلمانان را یكسره سازند. این جنگ همان جنگ احزاب بود كه طى آن مشركان به همراه یهودیان و منافقان - كه ستون پنجم سپاه دشمن را تشكیل مى ‏دادند - سپاهى با دوازده هزار مرد مسلح برضد رسول خدا صلى الله علیه وآله سامان دادند و مدینه منوره را محاصره کردند.

 در آن هنگام آنچنان كه تاریخ ‏نویسان گفته ‏اند شمار سپاهیان اسلام از چند هزار نفر تجاوز نمى ‏كرد و اصلاً عده كل ساكنان مدینه در آن روزگار بیش از ده هزار نفر (یعنى كم ‏تر از سپاه محاصره‏ كننده شهر) نبود. سپاه مسلمانان ساز و برگ چندانى نداشت و بیشتر آنان سلاح كافى و مركب نداشتند و پیاده بودند. در حالى كه سپاه آراسته دشمن ساز و برگ بسیار داشت و یكى از مهم ‏ترین فرماندهان آنان عمروبن عبدود عامرى بود كه همسنگ هزار سوار به شمار مى ‏آمد.

 این حالتِ نابرابرىِ نظامى برخى از مسلمانان را واداشت كه از پیامبر صلی الله علیه وآله بخواهند با سپاه احزاب وارد گفتگو شود. برخى از آنان مى ‏گفتند: با آنان مصالحه مى ‏كنیم و در برابر همه خواسته‏ هایشان سر تسلیم فرود مى ‏آوریم، حتى اگر پرستش بت‏ ها را از ما بخواهند. ما توان رویارویى با آن ها را نداریم و عقل حكم مى‏ كند كه با آنان مواجه نشویم، بلكه مطابق نظر آنان عمل كنیم و صبر كنیم تا وقتى‏ كه در آینده توان كافى به‏ دست آوردیم با آنان بجنگیم.

 البته تا این ‏جاى كار مشكل چندانى نیست. ممكن است كسى به آنان حق بدهد و بگوید لشكر بى ‏ساز و برگ و كم‏ شمار مسلمانان كجا مى ‏توانست با آن سپاه تا بن دندان مسلح مقابله كند؟! اما مسأله به همین ‏جا ختم نمى ‏شد و قرآن كسانى را كه از یارى و پشتیبانى مسلمانان روگردان شدند به شكلى بسیار منفى توصیف مى ‏كند و مى ‏فرماید: «وَإِذْ یقُولُ الْمُنَفِقُونَ وَالَّذِینَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللهُ وَرَسُولُهُ إِلَّاغُرُورًا؛ آنگاه كه منافقان و بیماردلان مى‏ گفتند: خدا و پیامبرش جز وعده‏ هاى دروغین به ما نداده ‏اند».

 به عبارت دیگر كار این افراد به جایى رسید كه خدا و پیامبر صلى الله علیه وآله را دروغگو شمردند. این افراد عقل ناقص خود را در آن حد مى ‏دیدند كه درباره وعده پیروزى و نصرت الهى كه خدا به پیامبر خود داده بود، داورى كنند. خداى متعال نیز در مقابل، آنان را منافق و بیماردل توصیف كرد.

 خداى متعال در این جنگ مى ‏خواست به سپاه اسلام و به ما و همه مسلمانان تا روز قیامت این‏ مطلب را ثابت كند كه رشته كار در دست خدا و یارى ازسوى اوست. در این نبرد همه احزاب و گروه‏ ها برضد مسلمانان متحد شدند و شمارشان از عده مسلمانان بسیار افزون ‏تر بود و دست به محاصره مدینه زدند. اما خداى متعال بدون هیچ تلفاتى پیروزى را از آن مسلمانان نمود به طورى كه از مسلمانان حتى یك تن هم كشته نشد؛ چیزى كه ثابت مى ‏كرد نصرت فقط از سوى خداى متعال است: «وَمَاالنَّصْرُ إِلَّامِنْ عِندِاللهِ؛ پیروزى تنها از جانب خداى توانمند فرزانه است».

 پیش از این آیه خداى متعال حالت مسلمانان را در این جنگ این ‏گونه توصیف مى‏ كند: «إِذْجَآءُوكُم مِّن فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنكُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَرُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا؛ آنگاه كه از بالا و پایین به شما حمله بردند و آن ‏دم كه چشم ‏ها خیره شد و جان ‏ها به گلو رسید و گمان‏ هاى گوناگونى به خدا بردید».

 این تعبیر گویاترین و دقیق ‏ترین تعبیرى است كه مى ‏تواند حالت هراس و بیم مسلمانان را در آن روز نشان دهد. همان‏ طور كه مى‏ دانیم انسانى‏ كه به شدت هراسان است مردمك چشمش حركت منظم ندارد و به این سو و آن سو در گردش است. «زیغ» در لغت عربى به معناى میل و گردش است. چشم فرد هراسان كاملاً رو به طرف مقابل باز است ولى چیزى نمى‏ بیند. چه ‏بسا اگر كسى به او سلام كند، پاسخ نگوید و اصلاً نشنود. شخصى‏ كه به شدت ترسیده است چه‏ بسا مجروح شود یا به دیوارى اصابت كند، ولى متوجه چیزى نشود و چیزى نبیند! چشم او هرچند باز است و مى ‏بیند، ولى اندیشه او چنان مشغول و درگیر است كه تصویرى را كه به مغز ارسال مى ‏شود دریافت نمى‏ کند. حالت مسلمانان در جنگ احزاب چیزى شبیه به این بود و چشمانشان هرچند باز بود و مردمك دیدگانشان مى‏ گشت، اما چیزى را نمى ‏دیدند.

نبرد احزاب، درس‏ ها و عبرت ‏ها

 در این آیه تعبیر دیگرى نیز هست كه هراس شدید مسلمانان در آن روز را به تصویر مى‏ كشد: «وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ؛ جان‏ ها به گلوگاه رسید». چگونه ممكن است دل به گلوگاه رسد در حالى‏ كه فاصله این ‏دو بیش از چهار اینچ است؟ شخصى ‏كه ترسیده است ضربان قلبش به شدت مى ‏زند و به نفس نفس مى‏ افتد. از این ‏رو در پى دم و بازدم‏ هاى متوالى حجم زیادى از هوا از ریه او عبور مى ‏كند و انتقال این حجم فراوانِ هوا موجب مى‏ شود كه صداى خاصى از حنجره شخصى شنیده شود و درست مثل كسانى ‏كه مبتلا به تنگى نفس هستند، سینه ‏اش به خس ‏خس مى ‏افتد. تاریخ ‏نویسان آورده‏ اند كه وقتى خبر محاصره شهر توسط سپاه احزاب به گوش مسلمانان رسید، سینه‏ هایشان به خس ‏خس افتاد.

 خداى متعال سپس در وصف بیشتر حالت آنان مى‏ افزاید: «وَ تَظُنُّونَ بِاللهِ الظُّنُونَا؛ و گمان‏ هاىِ بى ‏جاىِ بسیارى به خدا بردید»؛ یعنى مى‏ گفتید كه خدا به ما وعده نصرت داده است. پس این نصرت كجاست؟ ما عده اندكى هستیم و این لشكر مسلح ما را فراگرفته است!

 اما هدف خداى متعال از همه این امور امتحان بندگان است و اصلاً هدف از خلقت همین است. خداى متعال مى ‏فرماید: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یتْرَكُوا أَن یقُولُوا ءَامَنَّا وَهُمْ لَایفْتَنُونَ * وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیعْلَمَنَّ اللَهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیعْلَمَنَّ الْكَذِبِینَ؛ آیا مردم پنداشتند كه تا گفتند: ایمان آوردیم به حال خود رها مى ‏شوند و مورد آزمایش قرار نمى ‏گیرند؟ به یقین كسانى را كه پیش از اینان بودند آزمودیم تا خدا آنان را كه راست گفته ‏اند معلوم دارد و دروغگویان را نیز متمایز كند».

 تمام این صحنه ‏ها در واقع امتحان الهى است و بسیار بودند مسلمانانى كه در این آزمون ایمان خود را از كف دادند و سقوط كردند. این افراد همان كسانى هستند كه مى ‏گفتند: «مَّا وَعَدَنَا اللهُ وَرَسُولُهُ إِلَّاغُرُورًا؛ خدا و پیامبرش جز وعده‏ هاى دروغین به ما نداده‏ اند».

 نبرد احزاب در اواخر عمر بابركت پیامبر صلى الله علیه وآله و پیش از فتح مكه رخ داد. خداى متعال مهلت مى ‏دهد، ولى اهمال نمى‏ كند و پیروزى - هرچند اندك زمانى به طول انجامد - به هرحال حق مسلمانان است. اگر در میان مسلمانان چهار تن بودند كه با تمام وجود در راه خدا برخاستند و از عمق جان اخلاص ورزیدند و در راه خدا جنگیدند و سخن گفتند، همین‏ قدر كافى است تا خداى متعال به بركت همین چهار تن نصرت خود را روزى مسلمانان سازد.

 در میان سپاه مسلمانان -غیر از كسانى ‏كه گفتند: خدا و پیامبرش جز وعده‏ هاى دروغین به ما نداده ‏اند- عده معدودى نیز وجود داشتند كه همچنان نسبت به خدا خوش ‏گمان ماندند و همانند دیگران گمان‏ هاى بى ‏جاى فراوان به خدا نبردند، بلكه گفتند: «كارها به دست خداست و خدا و پیامبرش به ما وعده پیروزى داده ‏اند. بنابراین، هرچند شمار كافران از ما بیشتر باشد، دیر یا زود پیروزى از آن ما خواهد بود».

 نتیجه جنگ چنین شد: «وَكَفَى اللهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ؛ خدا مؤمنان را در جنگ حمایت و كفایت و از كارزار بى ‏نیازشان فرمود». بدین ‏ترتیب جنگى كه سخت ‏ترین نبرد پیامبر صلی الله علیه وآله به نظر مى ‏آمد، آسان ‏ترین نبرد شد و با كشته شدن پهلوان عرب عمروبن عبد ودّ به دست ابرمرد بى ‏مانند جهان اسلام، حضرت على‏ بن ابى ‏طالب علیه السلام مسلمانان پیروز شدند. در هنگام رویارویى عمروبن عبد ودّ با امیرمؤمنان على علیه السلام رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمودند: «برز الایمان كله إلى الشرك كله؛ اكنون تمام ایمان و كلیت آن با تمام شرك به مقابله برخاسته است». با كشته شدن این پهلوان، سپاه كفر شكست خورد بدون آنكه حتى یك‏ تن از مسلمانان كشته شود.

 همیشه چنین است كه هنگام رویارویى حق و باطل اگر گروهى از مؤمنان با دلیرى تمام خود را وقف راه خدا كنند، خداى متعال پیروزى را نصیبشان مى‏ كند، همچنان  كه در جنگ احزاب نصیب مؤمنان فرمود. این سنت خداست و البته در سنت خدا دگرگونى راه ندارد.

37- شهید شدن معصومین علیهم السلام

امامان معصوم اهل بیت علیهم السلام همگى به شهادت رسیده اند و هیچ‏ كدام به مرگ طبیعى چشم از جهان فرو نبسته ‏اند. حتى رسول خدا صلى الله علیه وآله نیز شهید شدند و قرآن كریم در اشاره به این معنا فرموده است: «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُۚ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْۚ وَمَنْ ینْقَلِبْ عَلَىٰ عَقِبَیهِ فَلَنْ یضُرَّ اللَهَ شَیئًاۗ وَسَیجْزِی اللَهُ الشَّاكِرِینَ؛ محمد (صلى الله علیه وآله) فرستاده خداست و پیش از او فرستادگان دیگرى نیز بوده‏ اند كه درگذشتند. آیا اگر بمیرد یا كشته شود، شما به آیین گذشته باز مى‏ گردید؟ و هركس به گذشته باز گردد، زیانى به خدا نمى ‏رساند و به زودى خدا شاكران را پاداش خواهد داد».

 مصادر اسلامى و كتاب ‏هاى تفسیر، حدیث و تاریخِ شیعه و غیرشیعه همگى در این نكته اتفاق نظر دارند كه وجود مبارك رسول ‏الله صلی الله علیه وآله به مرگ طبیعى از جهان چشم فرو نبستند و براثر سم به شهادت رسیدند. البته میان شیعه و دیگران در یك نكته اختلاف نظر وجود دارد و آن این است كه چه كسى به ایشان سم خورانده است.

 از امامان شیعه علیهم السلام یازده تن به شهادت رسیدند و امام دوازدهم حضرت حجت منتظر عجل اللَه تعالى فرجه الشریف اكنون از چشم‏ ها غایب است و در روایات آمده است كه پس از ظهور حضرت در آخر الزمان ایشان نیز به شهادت مى ‏رسند.

 غرض اینكه اصل شهادت رسول خدا صلى الله علیه وآله از نظرگاه تاریخى و روایى جاى كم ‏ترین تردیدى ندارد.

38- سعادت مردم در حکومت رسول خدا و امیرمومنان صلوات الله علیهما وآلهما

تاریخ به یاد ندارد كه در دوران حكومت پهناور رسول خدا صلى الله علیه وآله یا امیرمؤمنان علیه السلام كسى دست به خودكشى زده باشد. كسى گمان نكند خودكشى پدیده‏ اى جدید است و در گذشته وجود نداشته است. این پدیده منفى حتى پیش از اسلام و در دوره جاهلیت نیز وجود داشته است. با این حال در دوره حكومت این دو بزرگوار شنیده نشده است كه شخصى براثر فشار مشكلات دست به انتحار زده باشد. اما بنده در روزنامه‏ هاى رسمى یكى از كشورهاى اسلامى خواندم كه فقط در یكى از شهرهاى كوچك و كم‏ جمعیت آن كشور 25دختر خودكشى كرده‏ اند. آیا وجود این آمارهاى هولناك و وجود چنین پدیده ‏هاى زشتى در جامعه با اسلام منافات ندارد؟ آیا چنین جوامعى محصول اسلام حقیقى هستند؟ آیا این آمارها حكایت از فراموش شدن اسلام حقیقى و سنت پیامبر صلى الله علیه وآله در جوامع ما ندارد؟

 با اینكه قلمرو حكومت رسول خدا صلى الله علیه وآله پهناور بود، نشنیده ‏ایم كه كسى در زمان ایشان از گرسنگى مرده باشد. بله؛ البته در زمان حكومت عثمان، صحابى جلیل القدرى چون ابوذر غفارى رضوان الله علیه از گرسنگى جان سپرد. اما در زمان پیامبر صلی الله علیه وآله هرگز چنین چیزى رخ نداد. در زمان امیرمؤمنان علیه السلام نیز چنین بود. این در حالى است كه قلمرو حكومت ایشان از رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز پهناورتر بود و در حدود پنجاه كشور امروز را شامل مى‏ شد كه ایران، عراق، پاكستان، افغانستان، سوریه، تركیه و ...، فقط بخش ‏هایى از آن بودند. وانگهى مولاى متقیان علیه السلام در زمان خود با مشكلات گوناگون و پیچیده‏ اى رو به ‏رو بودند كه امثال معاویه و عمروعاص آفریده بودند و مى ‏توانست پایه‏ هاى هر حكومتى را سست كند. با همه این احوال تاریخ به یاد ندارد كه در زمان امیرمومنان علیه السلام كسى از رنج گرسنگى جان سپرده باشد. اگر چنین چیزى سعادت اقتصادى نباشد، پس سعادت و رونق اقتصادى چیست؟ امروز در كدام كشور جهان كسى مى ‏تواند ادعا كند كه هیچ ‏كس از گرسنگى نمى ‏میرد؟ این شواهد همگى نشان‏ دهنده رونق اقتصادى و سعادت مردم در زمان حكومت این دو بزرگوار است.

39- رأفت پیامبر صلی الله علیه و آله با سهیل بن عمرو

سُهیل‏ بن عمرو از مشركان و دشمنان كوشا و فعال پیامبر صلی الله علیه وآله بود. این مرد، شاعر و سخنور توانایى بود كه مردم را براى نبرد با آن حضرت تشجیع مى‏ كرد. وى در جنگ بدر همراه سپاه مشركان به نبرد پیامبر صلی الله علیه وآله آمد و به اسارت مسلمانان درآمد. وقتى او را نزد رسول خدا صلى الله علیه وآله حاضر كردند، شخصى به ایشان پیشنهاد كرد دو دندان پیشین سُهیل را بكشند تا دیگر هرگز نتواند خطبه بخواند و مشركان را بر پیامبر صلی الله علیه وآله بشوراند. از آنجا كه لب پایین وى هم شكاف داشت، بى ‏شك كشیدن دو دندان پیشین وى باعث مى ‏شد نتواند حروف را به درستى تلفظ كند و سخن گفتن او شكل خنده ‏دارى به خود مى‏ گرفت. اما رسول خدا صلی الله علیه وآله اجازه چنین كارى را ندادند و او را آزاد كردند. او به مكه بازگشت و تا پایان عمر بر شرك خود باقى ماند و اسلام نیاورد.

 شاید در هیچ یك از جنگ ‏هاى تاریخ سابقه نداشته باشد كه یكى از سران طرف جنگجو به اسارت درآمده باشد و او را آزاد كنند و حتى اجازه كشیدن دندان‏ هایش را هم ندهند. در جنگ ‏هاى روزگار خود دیده ‏ایم كه طرف پیروز چه بلاها بر سر طرف شكست خورده مى ‏آورد و چه جنایت‏ ها كه مرتكب مى ‏شود. معمولاً بدترین جنایات به هنگام غضب و به خصوص در صحنه جنگ رخ مى ‏دهد، ولى رسول خدا صلى الله علیه وآله حتى در هنگام جنگ و در قبال چنین دشمنان فعال و مؤثری از موضع رحمت و رأفت و عدالت رفتار مى ‏فرمودند. آیا چنین رفتار رأفت ‏آمیزى مصداق بارز سعادت - حتى براى مشركانى چون سهیل‏ بن عمرو - نیست؟

40- روز مهرورزی و رحمت

طى دوره بیست و سه ساله بعثت، مشركان مكه 21 سال از هیچ نبرد و جنگ‏ افروزى و آزارى علیه پیامبر صلی الله علیه وآله كوتاهى نكردند و انواع آزارها و شیطنت ‏ها را در حق مسلمانان انجام دادند. هنگامى‏ كه رسول خدا صلى الله علیه وآله فاتحانه وارد مكه شدند، جز عده معدودى از مردم آن شهر، همه اهل مكه اعم از زن و مرد و جوان و پیر در جنایات شریك بودند و هركدام یا جنگ‏ افروزى كرده بودند، یا مسلمانان و پیامبر صلی الله علیه وآله را به باد ریشخند گرفته بودند یا از ابزار شعر و خطابه و سخنورى علیه اسلام استفاده كرده و یا اموال مسلمانان و حتى خانه آبا و اجدادى پیامبر صلی الله علیه وآله را مصادره كرده بودند. غرض اینكه از هیچ جنایتى كوتاهى نكردند و تا مى‏ توانستند به تضعیف مسلمانان پرداختند. به طورى كه در آن روز هیچ یك از مسلمانان نبود كه از ناحیه مشركان مكه آزارى جسمى، اقتصادى یا خانوادگى ندیده باشد.

 نقل است كه در روز فتح مكه رسول خدا صلی الله علیه وآله پرچم را به دست یكى از اصحاب خود به نام سعد بن عباده دادند. سعد بن عباده علم را به دست گرفت و ضمن گردیدن در كوچه‏ هاى مكه فریاد مى ‏زد:

 الیومُ یومُ الملحمة                                     الیوم تُسبى الحُرمَة ؛

(امروز روز كشتار [و از كشته ‏ها پُشته ساختن] است. امروز زنان پرده‏ نشین به اسیرى مى ‏روند).

 در این هنگام ابوسفیان به سوى پیامبر صلی الله علیه وآله شتافت و ركاب مركب ایشان را بوسید و گفت: پدر و مادرم به فدایت. نمى ‏شنوى سعد چه مى ‏گوید؟ پیامبر صلی الله علیه وآله به امیرمؤمنان على علیه السلام فرمودند پرچم را از سعد بگیرد و خود آن را حمل كند. نیز نقل است كه به ابوسفیان فرمودند: « یا اباسفیان، بل الیوم یوم المرحمة؛ اى ابوسفیان، [چنین نیست] بلكه امروز روز مهرورزى و رحمت است».

 در حقیقت رفتار آن روزِ سعد جاى شگفتى نداشت و مطابق با قاعده مرسوم مردم آن روزگار بود كه همیشه قوم غالب به كشتار دشمنان مغلوب خود مى ‏پرداختند و زنانشان را به اسیرى مى‏ گرفتند. او نیز هرچند اخلاق پیامبر صلی الله علیه وآله را مى ‏شناخت ولى به هرحال در چنین فضایى بزرگ شده بود و تصور مى‏ كرد كه پیامبر صلی الله علیه وآله با آنان برخورد تندى خواهد داشت و از همین ‏رو آن جمله را بر زبان راند. او از شخصیت‏ هاى مهم بود و به همین دلیل شایسته نبود كه پیامبر صلی الله علیه وآله كسى جز على ‏بن ابى ‏طالب علیهما السلام را براى پس گرفتن پرچم از او معین فرمایند.

 نكته شایان توجه در اینجا نحوه رفتار رسول‏ اللَه صلی الله علیه وآله با كسى چون ابوسفیان بود. ابوسفیان از مشهورترین و جنگ ‏افروزترین دشمنان پیامبر صلی الله علیه وآله و از سران مشركان بود كه 21 سال تمام به تحریك مشركان علیه آن حضرت پرداخت و آتش فتنه‏ هاى فراوانى را علیه ایشان بر مى ‏افروخت. وانگهى در این هنگام او هنوز اسلام ظاهرى خود را اعلام نكرده بود، ولى با همه این احوال نه تنها از پیامبر صلی الله علیه وآله نترسید و خود را پنهان نكرد و نگریخت، بلكه با آسودگى و خاطر جمع اعتراض خود را نسبت به رفتار سعد به گوش پیامبر صلی الله علیه وآله رساند. آسوده خاطرى او از آن جا نشأت مى‏ گرفت كه رسول خدا صلی الله علیه وآله را مى‏ شناخت و از رفتار توأم با مهربانى و بزرگوارى ایشان خبر داشت.

41- جلوه های رفتاری پیامبر خدا صلی الله علیه و آله

نقل شده است كه هنگام فتح مكه ام‏ هانى دختر ابوطالب علیه السلام شمارى از بنى ‏مخزوم ازجمله حارث ‏بن هشام و قیس‏ بن سائب را در خانه خود پناه داد. وقتى امیرمؤمنان علیه السلام از این ماجرا آگاهى یافت در حالى‏ كه صورت مباركش را پوشانده بود به در خانه خواهر ارجمندش ام‏ هانى رفت و صدا زد: كسانى را كه پناه داده‏ اید بیرون آورید. ام‏ هانى كه او را نشناخته بود گفت: اى بنده خدا، من ام‏ هانى دختر عموى رسول خدا و خواهر على ‏بن ابى ‏طالب هستم. از این‏ جا برو. على علیه السلام فرمود: آنان را بیرون آورید. ام ‏هانى گفت: به خدا قسم از تو به پیامبر صلی الله علیه وآله شكایت خواهم كرد. حضرت امیر چهره خود را نشان داد و ام‏ هانى كه ایشان را شناخت، نزد آن حضرت آمد و گفت: قربانت بروم سوگند خوردم كه از تو به پیامبر شكایت كنم. فرمود: برو و سوگند خود را به جا آور. رسول خدا صلی الله علیه وآله بر فراز وادى است. ام‏ هانى مى ‏گوید: نزد پیامبر صلی الله علیه وآله آمدم كه مشغول شستشو بودند و فاطمه علیها السلام با پارچه ‏اى ایشان را مستور مى ‏كردند. وقتى رسول خدا صلی الله علیه وآله صدایم را شنید فرمود: خوش آمدى ام‏ هانى. گفتم: پدر و مادرم به قربانت، از دست على امروز چه كشیدم! پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: زیرا آن افراد را پناه دادى. حضرت فاطمه علیها السلام به ام‏ هانى فرمودند: ام‏ هانى! به این‏ جا آمده ‏اى تا از على شكایت كنى كه چرا دشمنان خدا و دشمنان رسول خدا صلی الله علیه وآله را ترسانده است؟! گفتم: مرا تحمل كن فدایت شوم. پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: خداى متعال از كوشش‏ هاى على علیه السلام قدردانی فرمود و من نیز به پاس نسبتى كه ام‏ هانى با على ‏بن ابى ‏طالب دارد، هركه را پناه دهد، پناه خواهم داد.

 در سراسر تاریخ كجا مى ‏توان مانند چنین رفتارى را یافت؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله نه تنها این اسیران را نكشتند، بلكه اجازه هیچ‏ گونه تعرضى را هم نسبت به آنان ندادند و حتى در بیانیه تاریخى خود در خصوص سران جنگ ‏افروزى چون ابوسفیان فرمودند: «اذهبوا فأنتم الطلقاء؛ بروید كه شما آزاد شدگانید».

 اسیر جنگى كسى است كه پیش از این سلاح نبرد برگرفته و با ما جنگیده است، ولى اكنون مغلوب شده است. در جهان امروز كه به جهان آزادى و حقوق متقابل افراد شهره شده است، كجا مى ‏توان براى این نحوه رفتار با اسیران نمونه مشابهى یافت. پیامبر صلی الله علیه وآله نه تنها اجازه تعرض به اسیران را ندادند، بلكه اسیران را میان مسلمانان تقسیم كردند تا در میانشان آزادانه زندگى كنند. آن جناب به گونه ‏اى مسلمانان را بار آوردند كه اگر خود غذاى كافى براى خوردن نداشتند، گرسنه مى ‏ماندند و خوراكشان را به اسیران مى ‏دادند. همین جلوه‏ هاى رفتارىِ والا و رفتار كریمانه پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله با اسیران بود كه باعث شد بیشتر آنان به آیین آزادى‏ بخشِ اسلام بگرایند و ما نیز به آن ها حق مى ‏دهیم كه در برابر اسلام متحول شوند. آیا در دنیاى امروز كه نداى دفاع از حقوق بشر سر مى ‏دهد یا در گذشته و حال براى این رفتار انسانى با اسیران نمونه مشابهى یافت مى ‏شود؟ امروزه همه كشورها اعم از كشورهاى اسلامى و غیراسلامى از ارزش‏ ها و فضائلى ازجمله حقوق بشر دم مى‏ زنند، در حالى ‏كه هیچ ‏كدام به اندازه پیامبر خدا صلى الله علیه وآله نتوانسته است حقوق واقعى انسان ‏ها را تأمین كنند.

42- برکات تأسی به رسول خدا صلی الله علیه و آله

به نوجوانان و جوانان عزیز سفارش مى ‏كنم - چه محصل باشند و چه شاغل یا جز آن - خود شیوه پیشوایان دین به ویژه سیره نورانى نبى مكرم اسلام صلى الله علیه وآله را بخوانند و بكوشند به آن جناب تأسى نمایند و با آموزه‏ هاى ناب آن حضرت روز به‏ روز آشناتر شوند. این كار به دنیا و آخرت آن ها سود مى ‏رساند و برایشان بركات بسیار به ارمغان مى ‏آورد. آن كه به رسول خدا صلی الله علیه وآله تأسى نمى‏ كند، دنیایى سخت و آخرتى سخت ‏تر در پیش خواهد داشت.

 البته اولیا، مربیان و مسئولان وظیفه دارند فضایى سالم و به دور از باتلاق ‏ها و گنداب ‏هاى سیاسى و فرهنگى براى جوانان ایجاد كنند. در همین ماه صفر روزنامه ‏ها نوشته بودند كه پیرمردى هفتاد و سه ساله همسر هفتاد ساله‏ اش را قطعه قطعه كرد! آیا این مرد اگر در باتلاق مى ‏افتاد، برایش بهتر نبود؟ آیا براى چنین وضعیتى بهتر از باتلاق نام دیگرى مى ‏توان نهاد؟ در جهان امروز شاهد اقیانوسى از باتلاق ‏ها هستیم كه روزانه هزاران تن در آن قربانى مى ‏شوند.

 جوانان باید در برابر این باتلاق ‏ها هشیار باشند و خود را از باتلاق‏ هاى اجتماعى، فرهنگى و ... دور نگاه دارند. در عین حال همه ما وظیفه داریم فضایى سالم برپایه تعالیم والاى نبوى ایجاد كنیم تا فرزندانمان در فضایى سالم و انسانى رشد یابند.

43- جایگاه والای پیامبر صلی الله علیه و آله در جامعه

رسول خدا صلى الله علیه وآله پیش از ماجراى اسلام و مبعوث شدن به رسالت، تنها كسى در شبه جزیره بودند كه دوست و دشمن به صداقت، درستى و امانتدارى ایشان گواهى مى ‏دادند تا جایى كه ایشان را «الصادق الأمین» لقب داده بودند. پس از ظهور اسلام نیز آن جناب در میان مسلمانان، البته به استثناى عده‏اى محدود، فوق ‏العاده محترم و از جایگاه والایى برخوردار بودند. ایشان به قدرى در میان مردم مورد احترام بودند كه وقتى در مناسك حج سر مبارك خود را مى ‏تراشیدند، مردم دور ایشان حلقه مى ‏زدند و موهاى ایشان را براى تبرك مى ‏بردند و در این كار از همدیگر پیشى مى ‏گرفتند. آنان چنان به ایشان عقیده و علاقه داشتند كه وقتى آن جناب وضو مى ‏ساختند، براى تبرك جستن به قطرات باقى مانده از وضوى ایشان رقابت مى‏ كردند و آن ‏را به خانواده‏ هاى خود و بیماران براى استشفا مى ‏دادند. درباره آن حضرت آورده‏ اند: «إذا أمرهم ابتدروا أمره وإذا توضأ كادوا یقتتلون على وضوئه وإذا تكلموا خفضوا أصواتهم عنده وما یحدّون إلیه النظر تعظیماً له؛ وقتى آنان را  به كارى مى ‏خواند، در انجام دادن آن بر همدیگر سبقت مى ‏گرفتند، و آن گاه  كه وضو مى ‏ساخت، براى تبرك جستن به باقى ‏مانده وضوى او چنان از هم پیشى مى ‏گرفتند كه نزدیك بود همدیگر را بكشند، و هرگاه در حضور  او سخن مى ‏گفتند، آهسته سخن مى ‏گفتند، و به احترام او هیچ گاه خیره‏ خیره بدو نمى ‏نگریستند».

 حتى كسانى‏ كه بارها چنین كرده بودند، هربار آن حضرت مشغول وضو گرفتن مى ‏شدند، همچنان براى گرفتن بقایاى وضو آن حضرت از دیگران پیشى مى‏ گرفتند و براى چندمین بار این كار را انجام مى‏ دادند. این مطلب نشان از جایگاه بى‏ نظیر آن حضرت در دل و جان مردم دارد.

 در اثبات جایگاه اجتماعى رسول خدا صلى الله علیه وآله هیچ چیز بهتر از زبان گویاى خدا، حضرت امیرمؤمنان على علیه السلام نیست؛ زیرا هیچ كس بهتر از ایشان پیغمبر صلی الله علیه وآله را نمى ‏شناسد.

 در روایت آمده است كه رسول خدا صلى الله علیه وآله به حضرت امیرمومنان علیه السلام فرمودند: «یا علی ما عَرَفَ اللهَ إلا أنا وأنت ولا عرفنی إلا الله وأنت ولا عَرَفَكَ إلا اللَه وأنا؛ یا على، هیچ كس جز من و تو خدا را نشناخت و هیچ كس جز خدا و تو مرا نشناخت و جز خدا و من كسى تو را نشناخت».

 هرچند حضرت امیرمؤمنان على علیه السلام از آدم و نوح و ابراهیم و عیسى و موسى و دیگر پیامبران برتر بودند، ولى هنگامى ‏كه از حضرت سؤال مى‏ شود آیا شما پیامبر هستید مى ‏فرماید: «ویلك أنا عبد من عبید محمد؛ واى بر تو من بنده ‏اى از بندگان محمدم».

 در حقیقت ایشان كه پیغمبر شناسند و خود از همه پیغمبران برترند، در معرفى حضرت ختمى مرتبت مى ‏گویند كه تنها یكى از مریدان و پیروان آن جناب است و این نشان از مقام والاى حضرت پیغمبر صلى الله علیه وآله دارد.

44- شیوه های قدردانی از رسول خدا صلی الله علیه و آله

چگونه نسبت به رسول خدا صلی الله علیه وآله حرمت‏ شناس و حق‏ گزار باشیم؟

 یكى از وظایف ما در قبال رسول خدا صلى الله علیه وآله گسترش فرهنگ اهل بیت علیهم السلام از طریق ایجاد رسانه ‏هاى گروهى، ایستگاه‏ هاى رادیویى، ماهواره‏ ها و نشریات و ... است. علاوه بر آن شایسته است كه با برگزارى مجالس اهل بیت علیهم السلام و روضه ‏هاى خانگى چراغ امام حسین علیه السلام را در خانه ‏هاى خود روشن نگاه داریم. هركس در حد خود و امكانات خود مى‏ تواند با این كار در نشر فرهنگ حسینى گام بردارد و با متبرك كردن خانه ‏اش، خیر و بركت دنیا و آخرت را بخرد.

 وظیفه دیگر ما این است كه اخلاق خود را با اخلاق پیامبر صلی الله علیه وآله هماهنگ كنیم. قرآن مجید آن حضرت را اسوه و الگوى ما معرفى كرده است و همان‏ طور كه مى ‏دانیم آن حضرت مظهر صفات والا و كمالات اخلاقى‏ اند. شایسته است كه هركدام از ما تصمیم بگیریم از همین‏ لحظه آن حضرت را مقتداى خود قرار دهیم و با همگان و حتى كسانى ‏كه رفتار مناسبى با ما ندارند، با خوش‏ اخلاقى برخورد كنیم؛ زیرا خود آن جناب چنین بودند و با دشمنان و كسانى‏ كه ایشان را آزار مى‏ دادند، مهربانانه رفتار مى ‏فرمودند و از خطاهایشان درمى ‏گذشتند.

45- فقر فرهنگی زمان جاهلیت

مردم جزیرة العرب در دوران جاهلیت اوضاع معیشتى (مالی و فرهنگی) مناسبى نداشتند و این رونق و شكوفایى اقتصادى به بركت وجود نبى ‏مكرم اسلام صلى الله علیه وآله ایجاد شد. حضرت زهرا علیها السلام در خطبه‏ اى كه چند روز پس از شهادت پدر بزرگوارشان ایراد كردند، در این باره فرمودند: «وكنتم على شفا حفرة من النار ... تشربون الطرق وتقتاتون الورق ... فأنقذكم اللَه تبارك وتعالى بمحمد صلى الله علیه وآله؛ شما بر كناره پرتگاهى از آتش قرار داشتید ... و از آبى مى‏نوشیدید كه شتران در آن بول كرده بودند و از برگ درختان به عنوان غذا استفاده مى‏ كردید ... تا اینكه خداى تعالى بعد از چنین حالاتى شما را به واسطه حضرت محمد صلى الله علیه وآله نجات داد».

46- نمونه

رسول خدا صلی الله علیه وآله در خانه با زن و فرزند خود، با اصحاب و حتی با دشمنانشان و در هر حال چه در صلح و چه در جنگ، با اخلاق نیکو برخورد کرده، با زبان ادب روبرو می شدند و همین امر آن حضرت را موفق ترین حاکم تاریخ ساخت و علیرغم مصیبت ها و مشکلات بزرگ و توطئه های فراگیر اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و روانی و پراکندگی ها و تبعیض ها و ستم های فراوانی که از دیرباز تا به امروز از داخل و خارج جهان اسلام بر مسلمانان تاخته و می تازد، همچنان شاهد آن هستیم که رسول اکرم صلی الله علیه وآله قله نشین و اسلام نیز در حال پیشرفت است.

47- روی آوری یهودیان به اسلام

منابع معتبر تاریخى نقل كرده‏ اند پیامبر صلى الله علیه وآله و یارانش در مكه سیزده سال زیر فشار مشركان بودند و سرانجام مشركان تصمیم به قتل آن حضرت گرفتند. ایشان به فرمان خداى متعال به مدینه هجرت كردند و در آن جا حكومت اسلامى را تشكیل دادند و خود به عنوان رئیس حكومت بر شهر مدینه حاكم شدند؛ شهرى كه اكثر جمعیت آن را یهودیان و مشركان تشكیل مى ‏دادند و البته اكثریت با یهودیان بود و بیشترین دشمنى را با مسلمانان داشتند، چنان كه قرآن كریم درباره آنان مى ‏فرماید: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ ءَامَنُوا الْیهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَكُوا؛ مسلّماً یهودیان و كسانى را كه شرك ورزیده‏ اند، دشمن ‏ترین مردم نسبت به مؤمنان خواهى یافت».

 یهودیان نیز از این دیدگاه اسلام نسبت به خود باخبر بودند. با وجود این، باید بررسى شود یهودیانى كه پدران، مادران و نیاكانشان همه یهودى بودند و در خانواده‏ هایى یهودى متولد شده و در جامعه ‏اى یهودى تربیت یافته بودند و همه بستگان آنان نیز یهودى بودند، چه عامل و انگیزه‏ اى آنان را به مسلمان شدن واداشت؟

 یكى از عوامل مهم آن برنامه‏ هاى پیامبر اسلام‏ صلى الله علیه وآله بود، ازجمله این‏ كه پیامبر صلى الله علیه وآله فرمودند: «من مات وترك دیناً فعلینا دَینه و إلینا عیاله و من مات و ترك مالاً فلورثته؛ هركس بدهكار از دنیا برود، بدهى او و سرپرستى خانواده ‏اش به عهده ماست و هركس از دنیا برود و مالى باقى گذارد، ملك ورثه اوست».

 این موضوعى است كه حتى پیشرفته‏ ترین قانون‏ هایى كه تاكنون براى سعادت بشر وضع شده است فاقد آن است.

48- قانون ارث و اسلام آوردن یهودیان‏

 پیامبر صلى الله علیه وآله خطاب به همه كسانى كه در گستره اسلامى زندگى مى ‏كردند، وعده دادند كه هركس از دنیا برود و مالى جمع كرده باشد، حكومت اسلامى از او مالیات بر ارث نمى ‏گیرد و همه اموالش اختصاص به ورثه ‏اش دارد. این فرمان در حالى صادر شد كه در میان همه مشركان و كفار آن روزگار مالیات بر ارث رایج بود. این قانون اسلام براى یهود، نصارا، مجوس و مشركان بسیار جذاب و دلنشین بود؛ زیرا به مردم نوید مى‏ داد كسانى كه پنجاه سال، كمتر یا بیشتر، در طول عمر خود زحمت مى ‏كشند تا اندوخته‏ اى فراهم آورند، دارایى آنان بى‏ هیچ كم و كاستى پس از مرگشان به ورثه آنان منتقل مى ‏شود، بدون این كه حكومت از آنان مالیاتى بگیرد.

 همچنین پیامبر صلى الله علیه وآله اعلام فرمودند اگر كسى از دنیا برود و بازماندگانى مستمند و بى ‏نوا بر جاى نهد، هزینه زندگى آنان را پیامبر اسلام ‏صلى الله علیه وآله مى ‏پردازند. علاوه بر این دو مسأله فرمودند: اگر كسى از دنیا برود و نه تنها مالى برجا نگذارده، بلكه بدهكار از دنیا برود، مثلاً كاسب بوده و زحمت هم مى‏ كشیده، اما درآمدش پاسخگوى نیازهاى زندگى او نبوده و مجبور شده با وام گذران زندگى كند و پس از مرگ نیز ملك، باغ و ... ندارد كه بتوان با فروش اموالش قرض او را ادا نمود، ایشان خود را متعهد مى‏ داند، بدهى‏ اش را بپردازد. در حالى كه در دنیاى امروز هیچ قانون و كشورى یافت نمى‏ شود كه متعهد شود بدهى بدهكاران را بپردازد و از طلبكاران بخواهد، اگر كسى از دنیا رفت و مالى براى پرداخت بدهى خود بر جاى ننهاد، سراغ زن و فرزندانش نروند، بلكه به حكومت مراجعه كنند و طلب خود را دریافت نمایند.

 نكته مهم و قابل توجه این است كه رسول خدا صلى الله علیه وآله در این دستورالعمل در برابر زن و فرزندانى كه سرپرست خود را از دست داده‏اند، خود را متعهد مى‏ كند و از آنان مى ‏خواهد براى تأمین هزینه زندگى خود به حضرتش مراجعه كنند. همچنین در برابر طلبكاران متوفی خود را متعهد كرده است بدهى بدهكار را بپردازد و نیازى نباشد طلبكار به ورثه مدیون مراجعه كند و سپس با تقاضاى ورثه به پیامبر صلى الله علیه وآله مراجعه كند.

 این برخورد سازنده پیامبر صلى الله علیه وآله با یهودیان به گونه ‏اى بود كه سبب شد تا مسلمان شوند.

 حضرت صادق ‏علیه السلام در این باره فرموده‏اند: «ماكان سبب إسلام عامة الیهود إلّا من بعد هذا القول من رسول اللَه‏ صلى الله علیه وآله؛ این سخنِ رسول خدا صلى الله علیه وآله سبب شد تا اكثریت یهودیان اسلام آورند».

49- رفاه همگانی در اسلام

سعادت دنیا با تأمین دو موضوع فراهم مى ‏شود: رفاه اقتصادى و امنیت اجتماعى.

 شما در هیچ جاى دنیا رهبر حكومتى را پیدا نمى‏ كنید كه به شهروندان خود اعلام كند، من مالیات بر ارث دریافت نمى‏ كنم و اگر فقیرى از دنیا رفت، هزینه زندگى اعضاى خانواده او را مى ‏پردازم.

 من قوانین برخى كشورها را بررسى كردم و دیدم در برخى از آن ها قانون تأمین اجتماعى وجود دارد، اما مقدار معینى حقوق به ورثه میت پرداخت مى‏ كنند نه به اندازه نیازشان، ولى در نظام تأمین اجتماعى اسلامى به اندازه نیازِ خانواده ‏اى كه سرپرست خود را از دست داده حقوق پرداخت مى ‏شود و بر فرض كه این قانون هم در قوانین كشورهاى جهان وجود داشته باشد، اما موضوع پرداخت قرض بدهكاران در هیچ جاى جهان مانندى ندارد، یعنى حكومت متعهد شود اگر شخصى براى درمان بیمارى، خرید منزل، سفر یا هزینه زندگى خود پول قرض كرد و پیش از پرداخت بدهى خود از دنیا رفت و مالى هم براى پرداخت آن به ارث نگذاشت، دولت بدهى او را بپردازد. در مقابل، پیامبر اسلام‏ صلى الله علیه وآله در برابر شهروندان حكومت اسلامى متعهد شد كه این عمل را انجام دهند و به تعهد خود نیز عمل كردند.

 اگر كتاب‏ هاى فقهى شیعه را بررسى كنید، ملاحظه خواهید كرد كه از امام باقر، امام صادق و سایر امامان‏ علیهم السلام نقل شده است كه اگر فقیرى از دنیا برود و به كسى بدهكار باشد و چیزى به ارث نگذاشته باشد كه بدهى او را بپردازند یا خانواده فقیرى دارد كه قدرت تأمین هزینه زندگى خود را ندارند، امام مسلمانان باید بدهى و هزینه زندگى آن خانواده را بپردازد، چه این ‏كه بر عهده امام مسلمانان است؛ یعنى اگر امام مسلمانان اینها را نپردازد، گناهش به عهده اوست. آیا این قوانین تأمین كننده سعادت بشر نیست؟

50- زهد حاکم اسلامی، ضمانت سعادت امت

حضرت امیرمؤمنان علی ‏علیه السلام چهار سال و اندى بر بزرگ ‏ترین كشور گستره خاكىِ آن روز حكومت كردند كه در نقشه جغرافیایى جهان شامل تقریباً پنجاه كشور امروزى مى‏ شد و كشورهاى: ایران، عراق، حجاز و سوریه امروز بخشى از آن پنجاه كشور به شمار مى‏ رفت. در روایت آمده است كه حضرت على‏ علیه السلام در دوران حكومتشان سالى یك روز گوشت مى ‏خوردند، آن هم روز عید قربان و در توضیح عمل خود مى ‏فرمودند: زندگى امام مسلمانان باید با سطح ضعیف ‏ترینِ شهروندانِ كشور اسلامى برابر باشد و چون یقین دارم در روز عید قربان تمام مسلمانان گوشت مى‏ خورند، من نیز در این روز گوشت مى‏ خورم.

 آیا امروز در پیشرفته ‏ترین كشورهاى جهان رهبر یك حكومت مى ‏تواند روزى را معلوم كند و بگوید من یقین دارم كه در این روز همه فقرا گوشت مصرف مى‏ كنند؟

امیرمؤمنان حضرت على‏ علیه السلام در حدود یك هزار و چهارصد سال قبل از روزى نام مى ‏بردند كه یقیناً همه در آن روز گوشت مصرف مى‏ كردند و از این رو خود آن حضرت هم در آن روز گوشت مى ‏خوردند.

مطلب دیگرى كه فرمودند این بود كه من هیچ‏ گاه تا حد سیرى غذا نمى‏ خورم؛ زیرا شاید كسى در گوشه و كنار كشور پهناور اسلامى یافت شود كه به علت كمبود غذا گرسنه مانده باشد. در نهج البلاغه بیان آن حضرت را چنین مى ‏خوانیم: «ولعل هناك بالحجاز أو الیمامة من لاطمع له فی قرص ولا عهد له بالشبع؛ در حالى كه شاید در حجاز یا یمامه بینوایى باشد كه به یافتن قرص نانى امید ندارد و هرگز مزه سیرى را نچشیده باشد».

مى‏ دانیم حضرت امیرمؤمنان علیه السلام از گذشته تا به امروز دشمنان بسیارى داشته و دارند كه همواره در كمین بوده ‏اند تا اشكالى بر گفتار یا رفتار آن حضرت وارد كرده، با استناد به آن، حضرتش را محكوم كنند. البته اشكالات فراوانى نیز مطرح كرده ‏اند، از آن جمله گفته‏ اند رهبر حكومت باید تند و ترش رو باشد، اما ایشان عابد و خوش برخورد است و خوش برخوردى را براى ایشان یك عیب و نقطه ضعف به شمار آورده‏ اند. اما در هیچ كتابی تاریخى از زمان حیات ایشان تا به امروز حتى از قول دشمنان و مخالفان ایشان گزارش نشده است به ایشان ایراد گرفته باشند كه چرا آن حضرت فرمودند شاید، در گوشه و كنار كشور پهناور اسلامى، در دور دست‏ ها شخصى پیدا شود كه به اندازه كافى غذا نداشته و گرسنه مانده باشد و نفرمودند یقیناً هست؟ همین مسأله خود شاهدى است بر این‏ كه كسى نتوانسته با یقین اثبات كند كه حتى یك نفر گرسنه در زمان زمامدارى حضرت على‏ علیه السلام در كشور پهناور او یافت شده باشد.

آیا امروز در دنیا  كشورى پیدا مى ‏شود كه با وجود پیشرفت ‏هاى فراوانى كه در عرصه صنعت و رفاه حاصل شده، ادعا كند كه احتمال مى ‏دهم یك گرسنه در كشور من پیدا شود؟ این سخن هرگز از كسى پذیرفته نیست؛ چراكه یقیناً در پیشرفته ‏ترین كشورها نیز هزاران و بلكه صدها هزار انسان گرسنه زندگى مى ‏كنند.

 حقیقت این است كه حضرت على‏ علیه السلام چنان عمل كرده بودند كه یقین نداشتند حتى یك نفر گرسنه در كشور پهناورشان وجود داشته باشد؛ از این رو مى ‏فرمودند: شاید یك نفر در دور دست‏ هاى كشور پهناور اسلامى یافت شود كه گرسنه مانده باشد.

51- اسلام، ضامن سعادت بشر

نمونه دیگرى نیز بازگو مى ‏كنم كه نشان مى ‏دهد اسلام تأمین كننده سعادت بشر است. مورخان نوشته ‏اند پیش از اسلام شهرها ناامن و در شهرهاى مكه، مدینه و دیگر شهرهاى دنیا دزدى و غارتگرى فراگیر بود، اما پس از بعثت رسول اكرم‏ صلى الله علیه وآله و حاكم شدن اسلام بر جامعه دزدى قطع شد و آن‏ گونه كه مورخان نوشته ‏اند، از زمان پیامبر اسلام ‏صلى الله علیه وآله تا زمان امام نهم حضرت جواد علیه السلام مدت دویست سال در قلمرو پهناور اسلامى تقریباً دزدى نشد، تا آنكه در زمان معتصم عباسى شخصى دزدى كرد. او را دستگیر كردند و براى محاكمه به مجلس معتصم بردند. معتصم كه خود را خلیفه مسلمانان مى ‏دانست در مجلس حضور داشت و قضات و علما نیز در آن مجلس حضور داشتند. حضرت امام جواد علیه السلام كه در آن زمان ده یا یازده ساله بودند در آن مجلس حضور داشتند. معتصم از قضات و عالمان سالخورده حاضرِ در مجلس پرسید: حكم این شخص چیست؟ این مسأله براى پیران كه ده ‏ها سال سابقه قضاوت داشتند، تازگى داشت. از این رو در بیان حكم او اختلاف كردند.

بنا به نقل مورخان در فاصله زمانى حیات پیامبر صلى الله علیه وآله تا زمان امام جواد علیه السلام در كشور پهناور اسلامى فقط شش فقره حدّ دزدى اعمال شده بود، یعنى در طول دویست سال میانگین دزدى در كشور اسلام هر سى سال یك فقره بوده است. راستى كجاى تاریخ سراغ دارید كه مكتبى توانسته باشد با ارائه برنامه و قانونى دقیق دزدى را ریشه‏ كن كرده باشد، آن‏هم در جامعه ‏اى كه غارتگرى را افتخار و نشانه شجاعت مى‏ دانست‏؟ اما اسلام به گونه ‏اى عمل نمود كه دزدى را ریشه‏ كن كرد. البته آدم‏ هاى خوب و بد همیشه بوده ‏اند، ولى پدیده دزدى سخت كم‏ رنگ و حتى بى‏ رنگ شده بود، به گونه ‏اى كه عده ‏اى قاضى آن هم با چندین سال سابقه قضاوت به دلیل اینكه با مسأله دزدى رو به ‏رو نشده بودند، هنگامى كه یك دزد را آوردند حكم او را نمى‏ دانستند. آیا این سعادت نیست؟ آیا نباید مبانى این سعادت را شناخت و به دیگران منتقل كرد؟

52- انتخاب آزادانه‏

 در آن زمان یك میلیون نفر درصد بالایى از جمعیت جهان را تشكیل مى ‏داد؛ زیرا جمعیت آن زمان با جمعیت شش میلیارد نفرى امروز فاصله فراوانى داشت كه به صد میلیون نفر هم نمى ‏رسید. در مدت نُه سال و اندى با تلاش پیامبر اسلام ‏صلى الله علیه وآله تعداد یك میلیون نفر اسلام آوردند. اگر در منابع تاریخى تحقیق كنید، حتى یك مورد نمى ‏یابید كه پیامبر صلى الله علیه وآله كسى را به زور شمشیر مجبور یا تهدید كرده باشند كه مسلمان شود، بلكه به عكس در نقل‏ هاى تاریخى آمده است كه یهودیان مدینه تا زمان شهادت پیامبر صلى الله علیه و آله در پناه ایشان زندگى مى ‏كردند و هیچ‏ گاه آن حضرت متعرض آنان نشدند. البته اسلام را عرضه و براى آن تبلیغ مى ‏كردند، اما برخى از یهودیان تا زمان شهادت آن حضرت بر دین خود باقى ماندند.

53- عیادت از یهودی

مورخان نوشته‏ اند پیامبر اسلام ‏صلى الله علیه وآله هر روز در مسیر رفت و آمدشان مردى یهودى را  كه در دكانش به كسب و كار مشغول بود مى‏ دیدند. روزى هنگام عبور از آن محل متوجه شدند مرد یهودى در محل كارش نیست و دكانش بسته است. از همسایگانش علت غیبت او را پرسیدند، گفتند: یا رسول اللَه، او به علت بیمارى خانه ‏نشین شده است.

 حضرت با شنیدن این خبر، به عیادت او رفتند؛ زیرا هرچند او مسلمان نبود و در حقیقت مفهوم پایدارى او بر دینش آن بود كه العیاذ باللَه پیامبر صلى الله علیه وآله دروغگو است و بعد از حضرت موسى ‏علیه السلام پیامبر دیگرى مبعوث نشده است و در واقع مدعى پیامبرى را دروغگو مى ‏دانست، اما با وجود این دیدگاه انسان بود و حضرت با نگاه انسانى به عیادت او رفتند و این اخلاق پیامبر صلى الله علیه وآله انقلاب عظیمى در وجود آن یهودى ایجاد كرد، چه اینكه مى ‏دید، علیرغم آنكه پیامبر اسلام ‏صلى الله علیه وآله را دروغگو معرفى مى‏ كرد، ایشان هنگامى كه پى به بیماری اش بردند به عیادتش رفته ‏اند، از این رو مسلمان شد.

 این واقعه نشان مى ‏دهد كه آدمى از عاطفه و احساس برخوردار است و از اخلاق نیك تأثیر مى ‏پذیرد و دگرگون مى‏ شود و طبیعتاً كسى كه تحت تأثیر وجدانش عوض شود، ده ‏ها نفر را با تلاش ‏هاى خود متحول خواهد كرد.

54- امنیت در گرو اسلام

مورخان نوشته‏ اند هنگامى كه پیامبر اسلام ‏صلى الله علیه وآله مبعوث شدند، اسلام و آموزه‏ هایش را به مردم عرضه كردند و فرمودند: از این تاریخ به بعد آیین یهودیت، مسیحیت و مجوسیت نسخ شده و بت‏ پرستى نیز هیچ‏ گاه تأمین كننده سعادت مردم نبوده و نیست. پس بدانید كه دین اسلام تنها دینى است كه مى‏ تواند سعادت دنیا و آخرت شما را تأمین كند، اما با وجود چنین اعتقادى كسى را براى پذیرش اسلام تحت فشار قرار ندادند و یهودیانى هم كه در برخورد با پیامبر اسلام‏ صلى الله علیه وآله كشته شدند، همه علیه آن حضرت جنگ كرده بودند و هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه وآله از خود دفاع مى ‏كردند، كشته شدند، وگرنه جنگ پیامبر صلى الله علیه وآله با آنان ابتدایى نبود.

 به هر حال، از هنگامى كه پیامبر اسلام‏ صلى الله علیه وآله به مردم اعلام كردند، تنها اسلام تأمین كننده سعادت دنیا و آخرت شماست، نه دیگر ادیان، دشمنى‏ ها و جنگ ‏ها علیه پیامبر صلى الله علیه وآله شروع شد كه بنا به نوشته مورخان در طول عمر شریف آن حضرت هشتاد و چهار جنگ بر آن حضرت تحمیل كردند.

 نكته مهمى كه در این جنگ ها وجود دارد آن است كه تعداد كل كشته ‏هاى این جنگ‏ ها و حمله‏ ها اعم از مسلمانان و كفار یك هزار و چهارصد نفر بوده است. به گواهى تاریخ هیچ دینى موفق نشده است با این تعداد اندك تلفات به سرعت در جهان گسترش یابد و به قدرت برسد. آیا این سعادت نیست؟

55- شفقت پیامبر صلی الله علیه و آله با مردم

قرآن کریم مى ‏فرماید: «وَمِنْهُمُ الَّذِینَ یؤْذُونَ النَّبِىَّ وَیقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیرٍ لَّكُمْ یؤْمِنُ بِاللهِ وَیؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِینَ وَرَحْمَةٌ لِّلَّذِینَ ءَامَنُوا مِنكُمْ؛ بعضى از آنان كسانى هستند كه پیامبر را آزار مى‏ دهند و به طعنه مى‏ گویند او گوش (زود باور) است. بگو: گوش خوبى براى شماست؛ به خدا ایمان دارد و سخن مؤمنان را تصدیق مى‏ كند و رحمت است براى كسانى كه ایمان آورده ‏اند و آن ها كه رسول خدا را آزار مى‏ دهند، عذاب دردناكى دارند».

 در تفسیر این آیه آمده است چون یكى از منافقان رسول خدا صلى الله علیه وآله را به سُخره گرفت، جبرئیل نازل شد و عرض كرد: یا رسول الله، فلان منافق را احضار كنید و از او بپرسید چرا این كارها را مى ‏كند؟

 این مورد یك استثنا بود و شاید هیچ مورد دیگرى پیدا نشود كه پیامبر صلی الله علیه وآله كسى را به خاطر مسخره كردن خود احضار كرده و بازخواست نموده باشد. این مورد هم بنا بر مصلحت بوده و پیامبر صلى الله علیه وآله دستور داشته‏ اند.

 پیامبر آن شخص را خواستند و از او توضیح خواستند، عرض كرد: یا رسول الله، هركسى این حرف را زده دروغ گفته، من چنین كارى نكرده ‏ام. پیامبر صلى الله علیه وآله چیزى نفرمودند و ساكت شدند. آن منافق هم چنین برداشت كرد كه رسول خدا صلى الله علیه وآله حرف او را باور كرده است. در صورتى كه محال است پیامبر صلى الله علیه وآله حرف این منافق را كه بر خلاف سخن خدا و جبرئیل بود باور كند، اما پیامبر صلى الله علیه وآله نخواست با او حتى ترش‏ رویى كند. امّا این شخص به جاى پندآموزى به میان مردم رفت و گفت عجب پیامبرى است! جبرئیل به او مى ‏گوید من مسخره‏ اش كرده‏ ام باور مى ‏كند، من مى ‏گویم چنین كارى نكرده ‏ام باز باور مى‏ كند، گویى او گوش است. (یعنى هر سخنى كه به او بگویند باور مى‏ كند).

 خداوند در پاسخ به این یاوه سرایى‏ ها فرمود: «قُلْ أُذُنُ خَیرٍ لَّكُمْ؛ اگر هم گوش است، گوش خوبى براى شماست».

56- ایثار و مهربانی رسول خدا صلی الله علیه و آله

پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله چندین بار مردم نادان را دعا كردند و از خدا خواستار هدایت آنان شدند ازجمله در جنگ اُحد زمانى كه مسلمانان پیامبر صلى الله علیه وآله را در اُحد تنها گذاردند و خود در پى جمع‏ آورى غنایم رفتند، مشركان فرصت را غنیمت شمرده، پیامبر صلی الله علیه وآله را محاصره كردند و با شمشیر و نیزه و سنگ و چوب، سر، دندان و شانه مباركش را شكسته و زخمى كردند و اگر امیرمومنان علیه السلام سر نمى ‏رسید، بى ‏تردید پیامبر صلى الله علیه وآله را كشته بودند. در این هنگام كه پیامبر صلی الله علیه وآله از چنگال مشركان نجات یافتند به درگاه الهى عرضه داشت: «اللهم اهد قومی فإنهم لایعلمون؛ بار خدایا، قوم مرا هدایت فرما كه نادانند».

 مورد دیگرى كه پیامبر صلى الله علیه وآله قوم خود را دعا كرد در صفا بود. به هنگام مراسم حج مشركان براى بزرگداشت و تقدیس بت ‏هاى خود در مراسم شركت كرده بودند. چون پیامبر صلی الله علیه وآله را دیدند كه با عبارت «قولوا لا إله إلا الله تفلحوا؛ بگویید: خدایى جز خداى یگانه نیست تا رستگار شوید» رسالت خود را به همگان ابلاغ مى‏ كند، ایشان را سنگ ‏باران كردند. بنا به نقل بحارالانوار سرتاپاى پیامبر صلی الله علیه وآله هدف سنگ ‏هاى مشركان قرار گرفت و خون از بدن مباركش جریان یافت به گونه ‏اى كه زنده بودن او را ناممكن مى ‏دانستند.

 امیرمومنان و حضرت خدیجه علیهما السلام را از ماجرا آگاه كردند و آن دو بزرگوار در كنار بدن رنجور و خون ‏آلود پیامبر صلی الله علیه وآله حاضر شدند و به مداوا پرداختند.

 در روایت آمده است خداى جل و علا فرشته یا فرشتگانى را نزد ایشان فرستاد تا آنچه خواهد برآورده كند. فرشته به پیامبر صلی الله علیه وآله عرض كرد: این كوه ها كه مكه را در میان گرفته است به فرمان من است، چنانچه بخواهى كوه‏ ها را به یكدیگر نزدیك كنم [تا اهل مكه را در میان خود بفشارند و از بین ببرند]. پیامبر صلی الله علیه وآله نپذیرفت و فرمود: «إنمّا بُعثت رحمة، ربّ اهد اُمتی فإنهم لایعلمون؛ من تنها [به عنوان] رحمتى [براى همگان] برانگیخته شدم. بار خدایا، امتم را هدایت فرما  كه [مردمى] نادانند».

 با آنكه ابوجهل ‏ها و ابوسفیان‏ ها آن روز در مكه زندگى مى ‏كردند و از دشمنان سرسخت پیامبر صلى الله علیه وآله بودند، دل پاك و مهربان پیامبر صلى الله علیه وآله حتّى راضى به  نفرین آنان نیز نبود.