LOGIN
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله
alshirazi.org
اسوه
کد 922
تگ ها
نسخه مناسب چاپ کپی لینک کوتاه ‏ 20 مهر 1401 - 15 ربيع الأول 1444

1- چگونه پیامبر صلی الله علیه وآله را بشناسیم؟!

اگر بخواهیم اخلاق پیامبر صلی ‌الله ‌علیه ‌وآله را بشناسیم، باید به احادیث اهل بیت علیهم ‌السلام مراجعه کنیم، زیرا امام صادق علیه ‌السلام درباره آن حضرت فرموده‌ اند: «کان خُلقه القرآن؛ رفتار آن حضرت خود قرآن بود». و در ادامه، گذشت، اعراض از نادانان، دیدار و صله رحم با کسانی که پیوند خویشاوندی را گسسته‌ اند و احسان به کسانی که از نیکی و عطا خودداری نموده ‌اند، را از ویژگی ‌های رفتاری آن حضرت برشمرده ‌اند.

تمام آنچه در قرآن است جزء اخلاق نبوی است و آیات قرآن آینه تمام ‌نمای رفتار و سیره و سلوک ایشان است. از این ‌رو بر همه زنان و مردان با ایمان ـ به ‌ویژه جوانان ـ لازم است به سنت آن حضرت رفتار کنند و شیوه ایشان را در عبادات، معاملات، گفتار و کردارشان مد‌نظر قرار دهند؛ بدین ترتیب که هر روز پیش از بیرون آمدن از خانه آیاتی از قرآن را با تدبر تلاوت کنند و تصمیم بگیرند محتوای آیات را در زندگی و رفتار خود به کار بندند. شکی نیست کسی که این شیوه را به کار گیرد، جزء عاملان به این آیه شریفه می ‌گردد که در آن آمده است: «لَقَد کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن کَانَ یرْجُو اللهَ وَالْیوْمَ الْآخِرَ وَذَکَرَ اللهَ کَثِیرًا؛ البته برای شما و کسانی که به خدا و روز رستاخیز امیدوارند و خدا را بسیار یاد می ‌کنند، اسوه نیکویی است». 

2- پیامبر صلی الله علیه وآله، اوج رضا و تسلیم

خداى متعال مى ‏فرماید: «لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ قطعاً براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نیكوست».

براى آموختن تسلیم و یادگرفتن فضیلت رضا بهترین سرمشق رفتار رسول خدا صلی الله علیه وآله است. در روایت آمده است كه امام صادق علیه السلام فرمودند: «لم یكن رسول الله صلی الله علیه وآله یقول لشىء قدمضى لو كان غیره؛ رسول خدا صلی الله علیه وآله هیچ گاه در مورد امرى كه رخ داده بود، نمى ‏فرمود: كاش به گونه ‏اى دیگر بود».

لفظ «كان» به همراه جمله خبرى ظهور در دوام و تكرار دارد. بنابراین، گفته امام صادق علیه السلام بدان معنى است كه رسول گرامى اسلام صلی الله علیه وآله پیوسته چنین بود كه درباره امور پیش آمده، نمى ‏فرمود كاش به گونه ‏اى دیگر بود و این شیوه همیشگى آن حضرت بود. این مطلب نشان دهنده تسلیم فوق العاده و نهایت رضامندى آن بزرگوار است و باید بدان تأسى كنیم. بى ‏شك علاوه بر توفیق الهى بیش از هرچیز طلب و اراده خود انسان و تصمیم قاطع اوست كه باعث مى ‏شود به این گونه فضائل آراسته گردد.

3- معنای تسلیم در قرآن

خداى متعال در قرآن مجید مى ‏فرماید: «فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ یؤْمِنُونَ حَتَّى یحَكِّمُوكَ فِیما شَجَرَ بَینَهُمْ ثُمَّ لاَ یجِدُوا فِی أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَیتَ وَیسَلِّمُوا تَسْلِیما؛ ولى چنین نیست. به پروردگارت قسم كه ایمان نمى ‏آورند، مگر آنكه تو را در مورد آنچه میان آنان مایه اختلاف است، داور گردانند، سپس از حكمى كه كرده ‏اى در دل‏ هایشان احساس ناراحتى نكنند و كاملا سر تسلیم فرود آرند».

انصافاً گردن نهادن به حكم این آیه و التزام به آن بسیار دشوار است، ولى از پایبندى به این فرمان خداى متعال گزیرى نیست؛ زیرا به فرموده قرآن اگر چنین نباشند، «لایؤمنون». به عبارت دیگر قرآن چنین تسلیم فوق العاده‏ اى را ملاك ایمان شمرده و شانه خالى كردن از زیر بار این حكم را مساوى با بى ‏ایمانى دانسته است.

اگر در این آیه به جاى آنكه گفته شود: «ثم لایجدوا فی أنفسهم حرجاً»، گفته مى ‏شد: «ثم یقبلون» كار سهل ‏تر بود و تكلیف به مراتب آسان تر. گاهى ممكن است حكمى را كه به زیان ماست از روى ناچارى بپذیریم و دم بر نیاوریم و ناخشنودى خود را فرو خوریم، ولى در این آیه تكلیف این است كه داورى رسول الله صلی الله علیه وآله را هرچه باشد، با روى باز و از عمق جان بپذیریم، یعنى بدون آنكه در درون خود كم‏ ترین ناخشنودى ای نسبت به آن داشته باشیم، بدان گردن نهیم و بى ‏اندك ناخرسندى ای یكسره بدان دل بسپاریم.

تعابیرى چون «یحكموك فی ما شجر بینهم» در این آیه طریقیت دارد. چیزى كه در اینجا موضوعیت دارد همان گردن نهادن به حكم پیامبر صلی الله علیه وآله و تسلیم محض بودن در برابر فرمان اوست. به دیگر سخن، تسلیم بودن به حكم پیامبر صلی الله علیه وآله و رضامندى كامل از فرمان ایشان همیشه بایسته است، چه در مقام داورى میان دو نفر حكمى صادر كند و چه در غیر مقام داورى به كارى فرمان دهد.

پرسش اساسى در این مقام آن است كه چرا باید به رغم آنكه حكم رسول الله صلی الله علیه وآله شدیداً با خواهش ‏هاى ما در تعارض است، بدان خرسند باشیم؟ به دیگر سخن آن گاه كه حكم پیامبر صلی الله علیه وآله به منافع ظاهرى و دنیوى ما زیان مى ‏رساند، چرا باید بدان دل بسپاریم و گردن نهیم؟ براى پاسخ دادن به این پرسش مثالى مى ‏آوریم. كسى را تصور كنید كه مدت ‏ها در زمستان و تابستان و گرما و سرما در بازار كار كرده و ثروتى به هم زده است. این شخص پس از چند سال كار ازدواج مى ‏كند و خانه مى ‏خرد و براى خود زندگى نسبتاً مرفهى دست و پا مى‏ كند. آیا چنین كسى از اینكه پول خود را خرج كرده و آن را تبدیل به اشیائى چون خانه كرده ناراحت است؟ آیا از اینكه بخشى از ثروتش را از دست داده، ولى در عوض زن و بچه و خانه و زندگى و شخصیت اجتماعى پیدا كرده، ناخشنود است؟ مسلماً از این بابت نه تنها ناخشنود نیست كه در عین خرسندى است، زیرا قانون تكافؤ (هم ارزشى، هم سنگى، همسانى) را درك مى‏ كند و مى ‏داند فلان مقدار از ثروتش را بابت خانه ‏اى داده است كه امروزه خود و خانواده‏ اش با آسودگى در آن به سر مى ‏برند و این به اصطلاح برایش مى‏ ارزد.

مطلب فوق عیناً درباره شروط ایمان كه تسلیم و رضامندى است صدق مى ‏كند. همه ما تساوى و هم سنگى اشیاء با قیمت‏ هایشان را درك مى‏ كنیم، ولى متأسفانه عادت نكرده‏ ایم كه میان تسلیم و ایمان داشتن نیز این مطلب را به خود بقبولانیم. قرآن كریم مى ‏فرماید: «آن كه تسلیم نیست، مؤمن نیست». بهاى ایمان تسلیم بودن به تمام احكام پیامبر صلی الله علیه وآله است؛ چه آن ها كه مى ‏پسندیم و چه احكامى كه مورد پسند ما نیست. اگر گوهر ایمان را در نزد ما قدرى باشد و آن را با هر خزف و خرمهره‏ اى عوض نكنیم، بى ‏شك حاضر خواهیم بود براى به دست آوردن آن بسیارى از خواسته ‏هاى خود را زیر پا نهیم، ولى در عوض چیزى به دست مى ‏آوریم كه خواستنى ‏ترین و باارزش ‏ترین متاع ‏ها، یعنى ایمان است.

حتى اگر شخصى تكافؤ پیش گفته را به درستى درك نمى‏ كند، باید در پى فهم آن برآید تا دست كم جاهل مقصر نباشد. هرچیز مقدماتى دارد و مقدمه رسیدن به این مرحله بى ‏شك در درجه اول قرآن و اهل بیت علیهم السلام هستند. شاید براى آشنا شدن با اوامر پیامبر صلی الله علیه وآله و آمادگى براى تطبیق آن‏ ها بهتر این باشد كه انسان در سخنان نورانى پیشوایان دین فراوان تأمل كند. دقایقى پیش از خواب، لحظاتى پس از بیدار شدن، هنگام استراحت و در بسیارى از اوقاتِ بى ‏استفاده دیگر مى ‏توان حدیثى را مرور كرد و آن را در ذهن تجزیه و تحلیل نمود تا براى اجراى آن اندك اندك آمادگى پیدا كرد.

4- استفاده صحیح از بیت المال

در روایت آمده است در روزهاى پایانى زندگى رسول خدا صلی الله علیه وآله ازسوى حضرت حق خطاب آمده است: «لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ قطعاً براى شما در [اقتدا] به رسول خدا سرمشقى نیكوست».

بدین ترتیب حضرتش به عنوان برترین الگوى مسلمانان معرفى شد. همه مى ‏دانیم كه دینار و درهم‏ هاى زیادى براى حضرت مى‏ آوردند و پیامبر اكرم صلی الله علیه وآله آن ها را میان مسلمانان تقسیم مى‏ كردند. ایشان چند روزى پیش از رحلت‏ شان زره خود را نزد مردى یهودى به نام ابوالسمحه گرو گذاشتند و از او چند صاع (هر صاع سه كیلوگرم) جو براى نیازهاى خانواده خود گرفتند. در این باره آمده است: «إنّ النبـی رهن درعه عند أبی السمحة الیهودی على شعیر أخذه لأهله؛ پیامبر صلی الله علیه وآله زره خود را نزد ابوالسمحه یهودی گرو نهاد و مقدارى جو براى خانواده خود گرفت».

روشن است كه آن حضرت در روزهاى واپسین زندگى شاهد گرایش مردم به اسلام بود و هم در این باره قرآن تصریح كرده مى‏ فرماید: «ورَأَیتَ النَّاسَ یدْخُلُونَ فِى دِینِ اللهِ أَفْوَاجًا؛ و مردم را مى ‏بینى كه گروه گروه به دین خدا در مى ‏آیند».

به یقین در چنان شرایطى میلیون ‏ها پول به دست ‏شان مى ‏رسید، ولى حضرت از آن ها استفاده شخصى نمى‏ كردند. مگر ایشان برگزیده خدا، صاحب اختیار و رئیس حكومتى سترگ نبودند؟ چه چیزى ایشان را از استفاده از موجودى بیت المال باز مى ‏داشت؟ بى ‏تردید مهم ‏ترین، عامل خداترسى بود.

در روایت آمده است كه آن حضرت فرموده ‏اند: «من دیشب خوابم نبرد، زیرا یك یا دو درهم (تردید از گوینده) كه باید به مستحق آن مى ‏رساندم نزد من مانده بود».

توجه داشته باشیم كه حضرت آن مقدار ناچیزى را براى مستحق آن در نظر گرفته بودند و باید به او مى ‏رساندند. این فرار از آتش از خوف خداى متعال است.

5- رسول خدا صلی الله علیه وآله، الگوی شایسته

این پرسش از ذهن مى ‏گذرد كه اگر به میدان اقامه دین گام نهیم، تا چه اندازه مى‏ توانیم كج ‏روى و ناهنجارى افراد سركش را تحمل كنیم؟ آیا با یك پاسخ تند و ناخوشایند دیگران از میدان به ‏در خواهیم رفت یا همچنان پابرجا مى‏ مانیم. البته ممكن است كسى بگوید: پیامبر خدا كجا و ما كجا؟ او ازسوى خدا مأمور به اصلاح جامعه بوده است، اما امثال ما چه؟

 حقیقت این است كه قرآن كریم وظیفه را به همگان متذكر شده، مردم را به پیروى از پیامبر صلى الله علیه وآله خوانده است، آن‏ جا كه مى ‏فرماید: «لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ یرْجُواْ اللهَ وَالْیوْمَ الْأَخِرَ وَذَكَرَ اللهَ كَثِیرًا؛ قطعاً براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نیكوست، براى آن‏ كس كه به خدا و روز واپسین امید دارد و خدا را فراوان یاد مى ‏كند».

 از این منظر به پیامبر صلى الله علیه وآله نگریستن و آن‏ حضرت را به عنوان الگوى ارائه شده ازسوى قرآن پذیرفتن، انسان، به‏ ویژه اهل علم را به پیروى عملى از رسول خدا صلی الله علیه وآله وامى‏ دارد و آنگاه است كه پرداختن به اقامه دین را با تمام سختى‏ ها و تلخ ‏كامى ها آسان و شیرین مى‏ نماید و در نهایت كجى‏ ها و انحراف‏ ها از میان مى‏ رود. از این حقیقت نیز نباید غافل بود كه بیشتر كسانى كه سر دشمنى دارند و به بیراهه مى ‏روند، معاند نیستند، بلكه در كوره‏ راه‏ هاى تعصب گرفتار آمده ‏اند كه به راه ‏آوردن چنین افرادى بردبارى و مهربانى مى‏ طلبد.

 در تاریخ آمده است مردى از شامیان متعصب امام حسن مجتبى علیه السلام را سوار بر مركب دید. بدو نزدیك شد و او را دشنام داد و لعن نمود و چون از دشنام دادن باز ماند امام حسن علیه السلام در حالى كه لبخندى بر لب داشت به مرد شامى سلام داد و فرمود: «اى پیرمرد، گمان مى‏ كنم غریب باشى و مرا با دیگرى به اشتباه گرفته ‏اى. اگر درخواستى داشته باشى به تو مى ‏دهیم، راه گم كرده‏اى، راهت مى ‏نماییم، بارى داشته باشى، آن‏ را بر دوش مى ‏كشیم، گرسنه ‏اى، سیرت مى ‏كنیم، تن‏ پوش نداشته باشى، تو را مى ‏پوشانیم، نیازمند باشى، بى ‏نیازت مى ‏نماییم و اگر از خانه و كاشانه ‏ات رانده شده باشى، پناهت مى‏ دهیم. شایسته است تا هنگام بازگشت به شهر و دیار خود، میهمان ما باشى؛ چه اینكه خانه‏ اى فراخ و مالى فراوان داریم و این [پیشنهاد] براى تو پربارتر است».

 مرد شامى با شنیدن سخنان امام حسن علیه السلام بى ‏اختیار گریه كرد، سپس گفت: «گواهى مى ‏دهم كه تو خلیفه [برگزیده] خدا در زمین او هستى و خدا نیك ‏تر مى‏ داند رسالت خود را در كجا [به ودیعت] نهند. [بدان كه] تو و پدرت مبغوض ‏ترین خلق خدا نزد من بودید و اینك بهترین خلق خدا نزد من هستید».

 آنگاه مركب خود را به سوى [خانه] حضرت مجتبى علیه السلام گرداند و پس از آنكه مدتى میهمان آن بزرگوار بود با اعتقاد كامل خانه حضرتش را ترك گفت.

 او با خدا، پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و جانشینان آن‏ حضرت عناد نداشت، بلكه تحت تأثیر تبلیغات دشمن مكار این ‏سان گرفتار تعصب كوركورانه شده بود و هنگامى كه به حقیقت پى برد، با تمام وجود تغییر عقیده داد و دل در گرو كانون حق و حقجویى، یعنى خاندان رسالت، به ویژه امام حسن مجتبى علیه السلام نهاد. حال اگر امام علیه السلام با وى به مقابله مى ‏پرداخت، به یقین آن شامى كینه ‏توزتر از سابق به شهر و دیار خویش باز مى ‏گشت، اما اینك او به شهر خود بازگشت تا بزرگوارى امام حسن علیه السلام و امیرمومنان علیه السلام را به اطلاع مردم شام برساند و دروغ ‏سازى‏ هاى حاكم اموى شام را برملا كند. مسلّم این است كه انسان ‏هاى منحرف در صورتى كه معاند نباشند، شایستگى خوب شدن و در راه صحیح قرارگرفتن را دارند. بنابراین، انسان باید از تمام فرصت‏ هاى زمانى، مكانى، فرهنگى و تبلیغى استفاده كرده، به خودسازى و ارشاد دیگران بپردازد تا خطاب الهى «أقیموا الدین» را تحقق بخشد. وانگهى نباید از سر باز زدن افراد نومید و هراسان شد، كه در نهایت چون حقیقت را بشناسند، سر بدان خواهند نهاد.

 خوب مى ‏دانیم كه چشم امید مردم این روزگار به دست باكرامت امام كریم و مهربان حضرت ولى‏ عصر عجل اللَه تعالى فرجه الشریف است. پس براى موفقیت دست به دامان حضرتش اندازیم تا از عنایات و مدد كریمانه ‏اش بهره‏ مند شویم.

6- پیامبر صلی الله علیه وآله و مدارا با مردم

یكى از صفات اخلاقىِ بسیار مهم و در عین حال دشوار اصل مدارا [مردم‏ دارى] است كه مانند دیگر فضائل اخلاقى گاهى بر انسان واجب مى ‏شود. این موضوع مهم اخلاقى در فقه و در مباحث تقیه اجمالاً مورد بحث قرار گرفته و كتب اربعه، بحارالانوار، وافى و دیگر كتاب‏ ها درباره آن روایاتى ذكر كرده ‏اند.

 در خصوص مدارا تعبیرهایى در روایات آمده كه در موارد دیگر مشاهده نشده است. این روایات مستفیض، متواترِ معنوى یا، به گفته برخى چون میرزاى نائینى، متواتر اجمالى است. از جمله این تعابیر مهم لفظ: «نحن معاشر الأنبیاء؛ ما جماعت  پیامبران» است كه در ابتداى برخى از روایات نبوى درباره مدارا آمده است. در برخى روایات دیگر آمده است: «أمرنی ربی بمداراة الناس كما أمرنی بأداء الفرائض؛ پروردگارم مرا به مردم ‏دارى امر فرمود، همان گونه كه به اداى فرائض فرمان داد». این سؤال مطرح است كه آیا در روایت مفهوم لغوى فرائض مورد نظر است یا اصطلاحى آن؟ كه باید روشن شود. به دیگر سخن، آیا منظور از فرائض نمازهاى واجب یومیه است كه بر ما فرض گردیده یا هر واجب دیگرى كه در شریعت آمده است؟ آیا همان گونه كه خداى متعال انجام سایر واجبات را به حضرتش امر فرموده به مردم ‏دارى نیز فرمانش داده است؟ براى روشن شدن مطلب لازم است به طور اختصار نكته ‏اى اخلاقى و لغوى را توضیح دهیم.

 در این‏ جا دو اصطلاح وجود دارد كه با همدیگر شباهت معنایى دارند. این دو اصطلاح یكى مداهنه و دیگرى مدارا است.

 مدارا در تعالیم اسلامى امرى ستوده است، ولى مداهنه مورد نكوهش و نهىِ شریعت قرار گرفته است. نمونه آن روایت معروفى است كه در آن خداى متعال خطاب به حضرت شعیب علیه السلام فرمودند: «أنی مهلك من قومك مأة ألف، أربعین ألفا من شرارهم وستین ألفا من خیارهم؛ من صد هزار نفر از قوم تو را هلاك خواهم كرد كه چهل هزار نفرشان از ستمكاران و شصت هزار نفر از آنان نیكوكارند».

 شعیب علیه السلام عرضه داشت: «هؤلاء أشرار، فما بال الأخیار؟ چهل هزار نفر از آنان گنهكارند، پس چرا باید شصت هزار نفر نیكوكار كشته شوند؟».

 از حضرت حق خطاب رسید: «داهنو أهل المعاصی فلم یغضبوا لغضبی؛ [زیرا] آنان با گناهكاران مداهنه كردند و آنجا كه من خشم مى ‏گیرم، خشمگین نشدند».

 روایت فوق حاكى از این است كه مداهنه علاوه بر اینكه نزد خداى متعال صفت مذمومى است، كیفر الهى را به همراه دارد. با تعاریف و شواهدى كه بیان شد مفهوم مداهنه آشكارتر مى ‏شود.

 در مقابلِ صفتِ مذمومِ مداهنه صفت مدارا قرار دارد كه مسلمانان به رعایت آن فرمان یافته ‏اند. براى روشن ‏تر شدن مفهوم مردم ‏دارى و اهمیت آن، دو مثال - یكى مثبت و دیگرى منفى - بیان مى ‏شود:

 مردم‏ دارى پیامبر صلى الله علیه وآله ‏

 اگر نگاهى به تاریخ زندگى پیامبر گرامى اسلام صلی الله علیه وآله و امامان معصوم علیهم السلام بیندازیم به موارد متعددى از مداراى آن بزرگواران با مردم زمان‏ شان برمى ‏خوریم. مرحوم علامه مجلسى در جلد بیستم بحارالانوار غزوات بسیارى از پیامبر صلى الله علیه وآله را با وقایع آن تفصیلاً بیان كرده و بیش از نیمى از این مجلد را به نقل‏ هاى تاریخى اختصاص داده است. مطالعه این ماجراها فراز و فرود زندگى پیامبر صلى الله علیه وآله و شدت مداراى آن حضرت را نشان مى ‏دهد.

 اجمالاً اینكه در صلح حدیبیه پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه وآله براساس مفاد صلح نامه با مشركان قریش مصالحه كرد. این در حالى بود كه آنان از آغاز بعثت پیامبر صلى الله علیه وآله تا تاریخ صلح حدیبیه (حدود بیست سال) آن حضرت را مى‏ آزردند. بنا به تصریح قرآن كریم: «لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ یرْجُواْ اللهَ وَ الْیوْمَ الْأَخِرَ؛ قطعاً براى شما در اقتدا به رسول خدا سرمشقى نیكوست، براى آن كس كه به خدا و روز واپسین امید دارد».

 ایشان بهترین الگو در تمام فضائل اخلاقى ازجمله مردم‏ دارى است؛ چراكه حضرتش حتى با دشمنان اسلام راه مدارا را در پیش گرفت و این نكته براى ما كه از پیروان ایشانیم درس ‏آموز است.

 صلح حدیبیه تقریباً بیست سال پس از بعثت رسول خدا صلى الله علیه وآله صورت گرفت. در این مدت بیست ساله مسلمانان انواع فشارهاى اقتصادى و سیاسى و جنگ ‏افروزى ‏ها و آزارها و شكنجه‏ ها را تحمل كردند. مقدمه صلح حدیبیه از این قرار بود كه در سال هفتم یا هشتم هجرى پیامبر صلى الله علیه وآله قصد سفر حج كرد.

 مشركان حضرت را از ورود به مكه منع كردند و مقرر شد معاهده‏ اى تنظیم شود و براى عقد قرارداد صلح كه یك طرف آن پیامبر صلى الله علیه وآله و طرف دیگر مشركان بودند شخصى را تعیین كردند به نام سهیل ابن عمرو. او - كه بعدها مسلمان شد، سخنور مشركان و در جنگ ‏افروزى تقریباً همسنگ ابوسفیان بود؛ چراكه با داشتن توان فوق‏ العاده‏اى در خطابه روحیه جنگى مشركان را بالا مى ‏برد.

 سهیل ‏بن عمرو در جنگ بدر به اسارت مسلمانان در آمد، ولى پیامبر صلى الله علیه وآله با وجود اینكه اعمال او را در مقابل رسالت خود دید از كشتن او صرف‏ نظر و او را آزاد نمود. در تاریخ آمده است در همان جنگى كه سهیل به اسارت درآمده بود، عمر به پیامبر صلى الله علیه وآله گفت: یا رسول ‏اللَه اجازه بدهید من دو دندان پیشین او را بشكنم. عمر از آن‏ رو چنین درخواستى كرد كه او را براى همیشه از سخن گفتن باز دارد؛ چراكه دندان پیشین براى وى - به عنوان خطیب- اهمیت فوق ‏العاده‏ اى داشت.

 رسول گرامى اسلام صلى الله علیه وآله اجازه این كار را ندادند.

 سهیل ‏بن‏عمرو یاد شده، در حدیبیه طرف مقابل پیامبر صلى الله علیه وآله بود. یكى از مفاد تنظیم شده در صلح نامه این بود كه مشركان علیه پیامبر صلى الله علیه وآله جنگ ‏افروزى نكنند و مسلمانانِ ساكن در مكه را آزار ندهند. نیز مقرر شده بود كه مشركان مكه هرگز كسانى را كه با پیامبر صلى الله علیه وآله به جنگ مى ‏پردازند یارى نكنند. یكى از موادى هم كه مورد تعهد پیامبر صلى الله علیه وآله و مسلمانان قرار گرفته بود و فوق ‏العاده براى مشركان اهمیت داشت، این بود كه چنانچه كسى از مكه فرار كرد و به مدینه آمد پیامبر صلى الله علیه وآله او را به آن ها بازگرداند.

 در واقع مشركان خواستند از این طریق راهِ مسلمان شدن مشركان را ببندند، یعنى سه امتیاز بزرگ را به پیامبر صلى الله علیه وآله دادند تا در عوض آن اگر كسى در مكه مسلمان شد، نتواند به پیامبر صلى الله علیه وآله ملحق شود. در نهایت طرفین، معاهده را پذیرفتند و صلح برقرار شد.

 در همان جلسه ابوجندل، پسر سهیل ‏بن عمرو (نویسنده صلح ‏نامه) حضور داشت و سهیل وى را به پیامبر صلى الله علیه وآله معرفى كرد. بعدها او مسلمان شده و چون مشركان مكه او را مورد شكنجه سختى قرار دادند، لذا به مدینه گریخت. او جوانى بود كه تا پیش از این خودش و تمام طایفه‏ اش مشرك بودند، اما اكنون تمام طایفه و خانواده‏ اش را ترك كرده و مراحل روحى دشوارى را هم گذرانده و به تازگى به مسلمانان ملحق شده بود. تحویل دادن او به مشركان مكه بر مسلمانان گران آمد. این جوانِ تازه مسلمان گفت: «اى جماعت مسلمان، من مسلمان نزد شما آمدم، مرا به مشركان باز مى ‏گردانید؟ مگر نمى ‏بینید مشركان چه بر سرم آورده‏ اند؟!».

 انصافاً موقعیت بسیار دشوار و حساسى بود. این قبیل مسلمانان فاصله حدود پانصد كیلومترى مكه تا مدینه را طى و خطرهایى را كه در برداشت تحمل مى‏ كردند و از همه چیز خود مى‏ گذشتند تا در سایه اسلام و رسول خدا صلى الله علیه وآله به سر ببرند. تسلیم كردن كسى چون ابوجندل به مشركان مكه براى مسلمانان فوق ‏العاده دشوار بود، اما با این حال پیامبر صلى الله علیه وآله او را تسلیم پدرش كرد و فقط براى وى دعا كرد و فرمود: خدایا، اگر ابوجندل راست مى ‏گوید، «فاجعل له فرجاً و مخرجاً؛ گشایش و راه‏ برون شدى براى او قرار ده».

 شایان توجه است كسانى كه مسلمان مى ‏شدند ماندنشان در مكه بسیار دشوار و توأم با شكنجه و آزار بسیار بود. ازسوى دیگر فرار آن ها باوجود تعهدات صلح‏ نامه مشكلات  را دوچندان مى‏ كرد.

 مسلمان دیگرى نیز پس از وقوع این صلح از مكه فرار كرد و به پیامبر صلى الله علیه وآله در مدینه پناه برد و دلیل فرار مسلمانان از مكه سختى ‏هایى بود كه به آنان تحمیل مى‏ شد؛ چراكه وقتى مسلمان مى‏ شدند زندگى برا‏یشان سخت بود و به شدت مورد شكنجه و آزار قرار مى ‏گرفتند. وانگهى شخصى كه از مكه فرار كرده، به مدینه مى ‏آمد در طى این مسیر با مشقات فراوانى مانند: گرما، سرما، تاریكى شب، خطرهاى روز، گرسنگى، نداشتن وسایل سفر، بیراهه ‏ها، تشنگى و اضطراب رو به‏ رو مى‏ شد.

 زمانى كه مشركان متوجه شدند ابوجندل به مدینه پناه برده است دو نفر را به دنبال وى فرستادند و او را در مدینه یافتند. خدمت رسول گرامى اسلام صلى الله علیه وآله رسیدند و گفتند: یا اباالقاسم، این شخص فرار كرده است و برابر عهدى كه در صلح ‏نامه آمده است و آن را پذیرفته‏ اید، باید او را به ما تحویل دهید و رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمودند: او را ببرید.

 یاران آن حضرت به ایشان عرضه داشتند كه این شخص جوان، مؤمن، متدین و مسلمان است و سزاوار نیست كه به مشركان تحویل داده شود. البته چنین اقدامى براى پیامبر صلى الله علیه وآله بسیار سخت بود، اما مى ‏بایست مدارا كند؛ چراكه این شیوه نتایج بیشترى داشت و كارآمدتر بود. از این ‏رو پیامبر صلى الله علیه وآله راه مدارا را در پیش گرفتند و آن تازه‏ مسلمان را تحویل دادند. مأموران كه دو نفر بودند، فرد تازه‏ مسلمان را بردند و رهسپار مكه شدند تا اینكه به مسجد شجره (واقع در دو فرسخى مدینه) رسیدند. در آن‏ جا نشستند تا قدرى استراحت كنند، سپس مشغول خوردن غذا شدند، اما به شخص تازه‏ مسلمان چیزى براى خوردن ندادند؛ چراكه اسلام آورده بود و اسیر آن ها محسوب مى ‏شد و از جهتى قصد داشتند روحیه او را تخریب كنند. البته این كار چندان غریب نبود؛ چه اینكه مشركان با مسلمانان رفتارى ناشایست داشتند و از هر كارى كه روحیه آنان را تضعیف مى ‏كرد، فروگذارى نمى‏ كردند.

 جوان مسلمان به یكى از آن دو گفت: شمشیر خوبى دارى! او تأیید كرد و گفت: خوبى آن را آزموده ‏ام.

 جوان مسلمان به او گفت: شمشیرت را ببینم. شمشیرش را به او داد. جوان مسلمان بلافاصله شمشیر را بر فرق صاحب شمشیر كوبید و او را كشت. خواست همراهِ او را نیز بكشد، اما او به طرف مدینه فرار كرد و ابوجندل دنبال او دوید تا آنكه در مدینه به او رسید. آن مشرك به رسول ‏اللَه صلى الله علیه وآله پناه برد (كه این خود حكایتى مفصل دارد) و به پیامبر صلى الله علیه وآله گفت: یا اباالقاسم، این جوان مسلمان دوست مرا كشت و مرا نیز دنبال كرد تا بكشد. طبق صلح‏ نامه بنا بر این بود كه او را به ما تحویل بدهید.

 آن مسلمان فرارى گفت: یا رسول ‏الله، شما مى ‏بایست هر مسلمانى را كه از مكه به شما ملحق شود بازگردانید و بیش از این تعهد نكردید. مرا هم تحویل آن ها دادید. پس دیگر تكلیفى متوجه شما نیست و ... .

 رسول ‏اللَه صلى الله علیه وآله در اینجا براساس اخلاق اسلامى و ضرورت حفظ پیمان عمل كردند؛ پیمان و عهدى كه بر اساس آن اگر تازه ‏مسلمانى از مكه به مدینه گریخت و آن ها كسى را به دنبال آن فرارى فرستادند، پیامبر صلى الله علیه وآله او را تحویل دهند. به نظر مى ‏رسید در اینجا دیگر قضیه فرق كند؛ زیرا بار اول این جوان یك مسلمانِ فرارى بود كه مشركان آمدند و او را از پیامبر صلى الله علیه وآله تحویل گرفتند.

پیامبر صلى الله علیه وآله به ابوجندل جواب ندادند. موقعیت بسیار سختى بود. حضرت فقط عبارتى فرمودند كه مضمون آن چنین است: «ویلَ أمِّهِ مُسعِرَ حَربٍ لو كان له أحد؛ واى بر او كه اگر یارانى داشت، آتش  جنگ را مى‏ افروخت».

 منظور پیامبر صلى الله علیه وآله این بود كه او آدم زرنگ و دست و پادارى است. بیان پیامبر صلى الله علیه وآله به همین مقدار بود و نگفتند این مسلمان فرارى را برمى ‏گردانم یا نگه مى ‏دارم. ظاهراً جوان مسلمان از بیان پیامبر صلى الله علیه وآله فهمید ایشان قصد دارند او را تحویل دهند و از وى حمایت نكنند؛ چه اینكه مدارا از ویژگى ‏هاى پیامبر صلى الله علیه وآله بود و آن حضرت در نهایت سختى و على ‏رغم میل باطنى به مدارا مى‏ پرداختند. ابوجندل پس از آن كه احساس نمود ممكن است پیامبر صلی الله علیه وآله او را تسلیم كند پا به فرار گذاشت و از مدینه خارج شد و آن مشرك نیز به مكه بازگشت.

 در تاریخ ذكر شده است كه ابوجندل تازه مسلمان به سیف البحر رفت. سهیل ‏بن عمرو نیز متوجه شد فردى مسلمان شده و از مكه گریخته و در آن‏ جا ساكن شده است. او نیز از مكه فرار كرد تا به آن شخص ملحق شود؛ زیرا مى ‏دانست چنانچه به مدینه برود و به دنبال او بفرستند، پیامبر صلى الله علیه وآله برابر تعهد خود، او را تحویل خواهد داد. این بود كه سهیل به او ملحق شد. از این پس كسانى كه در مكه مسلمان مى ‏شدند به سیف البحر مى ‏رفتند و به دیگر پناهندگان مى ‏پیوستند. كم ‏كم عده آن ها زیاد شد و با تشكیل گروهى در آن‏ جا جاده اقتصادى قریش را كه مسیر كاروان تجارت مكیان به شام بود، قطع كردند. آنان به قافله‏ ها حمله مى ‏بردند و اموال آن ها را مصادره مى ‏كردند و برخى از آنان را نیز مى ‏كشتند.

 شایان ذكر است كه نود درصد اقتصاد مكه از طریق تجارت تأمین مى ‏شد و كاروان‏ هاى حج نیز از این مسیر مى‏ گذشت. وقتى مشركان دریافتند كه عده‏اى تازه‏ مسلمان –على ‏رغم عهدى كه پیامبر صلى الله علیه وآله را ملزم به بازگرداندن ‏شان به مشركان مى‏ كند- گریخته ‏اند و بر سر راه تجارتى شام پایگاهى زده ‏اند، نزد پیامبر صلى الله علیه وآله آمده، گفتند: یا اباالقاسم، ما از این شرط صرف ‏نظر مى ‏كنیم و دیگر نیازى به بازگرداندن تازه‏ مسلمانان نیست و مى ‏توانند در مدینه نزد شما بمانند. همین عقب ‏نشینى مشركان سبب شد مسلمان‏ هاى بسیارى از مكه به مدینه هجرت كنند؛ چراكه هجرت آنان مسئولیتى متوجه پیامبر صلى الله علیه وآله نمى ‏كرد. در واقع خود مشركان از این بند صلح ‏نامه صرف ‏نظر كردند، ولى تمام شروطى كه پیامبر صلى الله علیه وآله برعهده مشركان گذارده بود همچنان به قوت خود باقى بود. بدین معنا كه مسلمانان مكه همچنان نباید مورد آزار مشركان قرار مى ‏گرفتند و مشركان نباید جنگ‏ افروزى مى ‏كردند و اگر قبیله ‏اى مى‏ خواست با مسلمانان جنگ كند، مشركان نباید او را یارى مى ‏كردند.

 ابوجندل و دیگر مسلمانان دریافتند كه پیامبر صلى الله علیه وآله در مدارا با مشركان، مصلحتى دیده و به آن عمل كرده‏ اند. ثمره مدارا با مشركان این بود كه آنان این بند صلح‏ نامه را یك ‏جانبه لغو كردند. البته پیامبر صلى الله علیه وآله براساس تعهد خود آن مسلمانان فرارى را برگرداندند، به این شرط كه هرگز مورد شكنجه قرار نگیرند.

 انسان باید از درك و فهم عمیقی برخوردار باشد تا مصلحت ‏سنجى و دوراندیشى پیامبر صلى الله علیه وآله را بفهمد. وانگهى حكایتى كه بازگو شد، قسمتى از جنبه‏ هاى مثبت و فواید مدارا را نشان مى ‏دهد. غافل نباشیم كه مدارا در چنین وضعیتى به مفهوم ترس نیست، بلكه نوعى دفع بلاست كه منافع فراوانى نیز دربر خواهد داشت.

پیامد عدم مدارا با مردم

آوازه ظلم حجاج ‏بن یوسف ثقفى و ماجراهاى خونین او زبانزد و مشهور است و ستم‏ هاى وى اعم از كشتار و تبعید و شكنجه مردم در تاریخ كم‏ نظیر است. یكى از علماى عامه در گستردگى رفتار ظالمانه حجاج و مقایسه آن با سایر حكام جور مى‏ گوید: چنانچه در روز قیامت تمام امت‏ ها حاضر شوند و ظالمان را هم بیاورند و ما حجاج را بیاوریم او سرآمد ستمگران خواهد بود و در این مسابقه گوى سبقت را مى ‏رباید.

 بى ‏تردید حجاج بر ستمگران تاریخ پیشى گرفته بود و از همین رو هزاران شیعه، اعم از مرد، زن، پیر و جوان را شكنجه كرد و كشت. آورده ‏اند: زمانى كه حجاج مُرد هشتادهزار زندانى در زندان ‏هاى او دربند بودند. آنان كسانى بودند كه هنوز در برابر شكنجه‏ ها مقاومت كرده و جان نباخته بودند. شاید شنیده باشید در زمان حجاج جوانى را گرفتند و زندان كردند. ظاهراً پس از دو یا سه روز مادرش به دیدار فرزند رفت. او را آوردند، ولى مادرش وى را نشناخت و گفت: این پسر من نیست!

 حجاج، زندانى در كوفه احداث كرده بود كه دیوارهاى كوتاه داشت تا سایه نیفكند؛ مبادا كه زندانیان در سایه آن قرار گیرند. او مأمورانى روى دیوارها گمارده بود تا كسى فرار نكند و در سایه اندك دیوار پناه نگیرد. آفتاب در طول روز مى ‏تابید و گرماى كوفه (كه معروف است) بر سختى زندان مى ‏افزود. اگر كسى در آن آفتاب سوزان حالش خراب مى ‏شد و بر آن مى ‏شد تا در اندك سایه‏ اى كه كنار دیوار بود به استراحت پردازد، مأموران از بالاى دیوار او را مى ‏زدند.

 به جاست تأمل كنیم چه عاملى سبب شد تا حجاج این بلاها را بر سر اهل كوفه بیاورد. اگر به تاریخ نگاه كنید، متوجه خواهید شد فقط یك بار بى ‏توجهى به مدارا زمینه ‏ساز جنایات هولناك حجاج شد.

 آورده‏ اند وقتى حجاج به كوفه آمد، نخست به مسجد رفت و خطابه بسیار تندى علیه مردم كوفه ایراد كرد و اهل كوفه را تهدید كرد كه در صورت نافرمانى، آنان را خواهد كشت و به زندان خواهد افكند و از این قبیل تهدیدها. سپس شخصى را واداشت تا نامه هشام ‏بن‏عبدالملك را كه خلیفه وقت بود بخواند. آن شخص شروع به خواندن فرمان خلیفه براى كوفیان كرد. در این نامه آمده بود:

«اى اهل كوفه، السلام علیكم و رحمة اللَه وبركاته. اما بعد ... ». هنوز جمله بعدى را نخوانده بود كه حجاج به او گفت: دست نگه دار. سپس رو به مردم كرد و با نگاه تندى به آنان گفت: امیرالمؤمنین (به تعبیر خودش) به شما سلام مى ‏كند و شما جواب نمى‏ دهید؟! روزگار شما را سیاه خواهم كرد! همه در پاسخ گفتند: «وعلى أمیرالمؤمنین؛ و [سلام] بر امیرالمؤمنین».

 این اولین خطابه حجاج در آغاز خلافت او بود، سپس از منبر پایین آمد و از همان روزهاى آغازین كشتن و زندانى كردن و آزار مردم كوفه را آغاز کرد. چند ماهى گذشت و عده ‏اى از شیعیان كوفه گرد هم آمدند و گفتند: حجاج را با این رفتارش نمى ‏توان تحمل كرد. اگر این وضع ادامه یابد، همه ما را از بین خواهد برد، پس باید چاره اى اندیشید. حجاج از طرف عبدالملك آمده بود. برخورد با خلیفه ‏اى كه به نام پیامبر صلى الله علیه وآله بر بخش بزرگى از كره زمین حكم مى‏ راند مشكل مى‏ نمود. لذا گفتند: با او چه كنیم؟ چاره ‏اى نداریم جز این كه او را از كوفه بیرون كنیم تا به شام برود.

 لذا نامه ‏اى براى عبدالملك خواهیم فرستاد كه ما مطیع تو هستیم، ولى این شخص انسان درستى نیست و فرد بهترى را براى ما بفرست. علت این كه حجاج را نكشتند این بود كه او از طرف عبدالملك منصوب شده بود. آنان مى ‏گفتند چنانچه او را بكشیم، هرگز قدرت مقابله با عبدالملك را نداریم؛ لذا مى‏ نویسیم، تو همچنان سلطان ما باش و ما رعیت تو، فقط والىِ بهترى براى ما بفرست.

 بدین ترتیب با حجاج درافتادند و او را از كوفه بیرون كردند. حجاج نیز از كوفه خارج شد.

 تاریخ ‏نگاران نوشته ‏اند كه حجاج تصمیم گرفت به شام برگردد تا از عبدالملك بخواهد او را در جاى دیگرى منصوب كند. وى با عده‏ اى از اطرافیانش كه با هم از كوفه رانده شده بودند، در یكى از آبادى‏ هاى اطراف توقف كرد. یكى از همراهیان حجاج پیشنهاد كرد كه به شام نرود؛ چراكه معلوم نیست چه شده است وانگهى خود اهل كوفه گفته بودند كه قصد كشتن او را ندارند. پس، از این بابت خاطرش آسوده باشد و همین جا بماند تا ببینند چه مى ‏شود. دیگر این كه اگر به شام برگردد، ممكن است خود عبدالملك بگوید اى بى ‏لیاقت، من تو را به كجا بفرستم؟ تو كه از عهده كوفه بر نیامدى و لیاقت نداشتى پس مستحق مردن هستى.

 رهبران قیام علیه حجاج سه نفر بودند كه با یكدیگر بر سر نوشتن نامه به عبدالملك و امضاهاى آن به مشورت پرداختند. آنان بر آن بودند كه باید نامه‏ اى بنویسند تا عبدالملك ناراحت نشود و دیگرى را به جاى حجاج بفرستد؛ لذا به صورت مشورتى موقتاً اداره كوفه را به عهده گرفته، از كوفه حراست مى‏ كردند و در این مدت مشورت ‏هاى خود را به اطلاع اهل كوفه مى ‏رساندند. یكى از بزرگان كوفه كه یك ‏چهارم عشایر كوفه را  رهبرى مى‏ كرد نزد آن ها آمد و گفت: من جماعتى بزرگ را رهبرى مى‏ كنم؛ لذا مرا  در مشورت شریك كنید. یكى از آن سه نفر با این شخص به تندى برخورد كرد و گفت: برو، تو كه هستى كه در جلسه مشورتى ما شركت كنى. این رفتار او و همراهانش را كه شمشیرزنان خوبى بودند آزرده‏ خاطر كرد و رئیس و همراهان او به حجاج ملحق شدند.

 حجاج گفت: «لا أرید بعدكم أحد؛ با وجود شما به كسى نیاز ندارم». او كه فرصت را مهیا مى ‏دید با یك حمله كوفه را تصرف نمود و كشتار زیادى به راه انداخت و بسیارى را نیز روانه زندان نمود و سرانجام بر كوفه مسلط شد. نوزده سال با مردم كوفه چنان رفتارى كرد كه در تاریخ بى ‏نظیر بوده است. تمام مصیبت ‏هایى كه بر مردم كوفه وارد شد نتیجه همین خطا، یعنى مدارا نكردن بود. در این حكایت نادیده گرفتن مدارا به خوبى  مشهود است و همین امر سبب شد حجاج مجدداً بر كوفه مسلط شود و آن ستم ‏هاى بى ‏مانند را بر مردم روا دارد. آنچه در اینجا درخور تأمل است این است كه اگر آن سه نفر كه كوفه را از دست حجاج خارج كرده بودند این شخص را در مشورت ‏هاى خود شركت مى ‏دادند، هرگز چنین نمى ‏شد. البته آن ها نیز بنا به دلایلى اجازه مشورت به غیر را نمى ‏دادند؛ زیرا ممكن بود شركت دادن دیگران براى آنان مشكلاتى به بار آورد، ولى با این وجود امكان مدارا وجود داشت و به یك سخن، نتیجه عدم مدارا و سخت‏ گیرى بدتر و ناهنجارتر بود. همراهى با آن مرد و شركت دادن او هرقدر مشكل ‏ساز بود به پاى مشكلاتى كه براثر حكومت حجاج بر سرشان آمد نمى ‏رسید. زمانى كه ضحاك به كوفه آمد، مشابه كارهاى حجاج را انجام داد، اما دوران حكومت او به اندازه روزگار حجاج نبود و از دیگرسو مانند حجاج جنایت نكرد و ابن‏ زیاد نیز مانند حجاج نبود.

 در كتب اخلاقى و روایات دینى نیز آمده است كه نبودِ مدارا و یك اشتباهِ كوچك، پیامدهاى ناگوارى را به همراه دارد. جان سخن این كه مدارا مسأله بسیار مهم و در عین حال دشوارى است كه اگر انسان در تمام ابعاد زندگى اجتماعى ‏اش مدارا داشته باشد، نتیجتاً ضرر كمترى متوجه او خواهد شد. چنان كه در ابتدا گفته شد، روایتى معتبر از رسول گرامى اسلام صلى الله علیه وآله است كه فرمودند: «أمرنی ربی بمداراة الناس كما أمرنی بأداء الفرائض؛ خداى من مرا امر فرمود به مداراى با مردم همچنان كه امرم فرمود به اداى واجبات».

 یكى از جاهایى كه باید مدارا كرد محیط كوچك زندگى است. اگر انسان در محیط خانواده یا محل كار و در میان دوستان مدارا نداشته باشد، گرفتار مشكلاتى خواهد شد كه ناراحتى ‏هاى عصبى از آن جمله است و اندكى تحمل - كه ضررى ندارد - آثار مثبت فراوان در پى خواهد داشت.

 این روایت معتبر با سند خدشه ‏ناپذیر از امام صادق علیه السلام نقل شده است و تمام راویان آن ثقه و از بزرگانند مانند: كلینى رحمه الله، ابوعلى اشعرى، محمدبن عبدالجبار، ابن‏ بزیع و محمدبن اسماعیل‏ بن ‏بزیع رحمة الله علیهم، كه در سلسله راویان این حدیث قرار دارند و ابن ‏بزیع آنچنان مورد وثوق است كه فقها به دلیل وجود یك روایت از او ده‏ ها روایت را بر خلاف ظاهرشان حمل مى‏ كنند.

خدعه در جنگ ها

بى ‏تردید مدارایى كه پیامبر صلى الله علیه وآله با مشركان مى ‏نمود سبب شد مسلمانان را نجات دهد و جایگاهشان را در مكه تقویت كند.

 در اینجا روایتى از معصومین علیهم السلام مى ‏آورم كه دقیقاً به خاطر ندارم به كدام ‏یك از آن بزرگواران مربوط است. البته «كلّهم نورٌ واحد؛ تمام آنان یك نور هستند» و سخن آنان با واسطه یا به طور مستقیم برگرفته از سخنان پیامبر صلى الله علیه وآله و به یك سخن تمام سخنان امامان از پیامبر صلى الله علیه وآله است. در روایت صحیحه نیز آمده است كه اگر مطلبى از یكى از امامان معصوم علیهم السلام شنیدید، مى ‏توانید به سایر امامان علیهم السلام و رسول خدا صلى الله علیه وآله نسبت دهید؛ چراكه سخن همه آن ها یكى است. غرض اینكه در بحارالانوار و كتب اربعه به نقل از پیشوایان دین علیهم السلام آمده است كه: «استعینوا على قضاء الحوائج بالكتمان؛ در انجام دادن كارهایتان از كتمان و پنهان ‏كارى مدد بگیرید».

 شاید اگر خود پیامبر صلى الله علیه وآله به ابوجندل و آن دیگرى مى ‏فرمودند: بروید تا من بر پیمانى كه دارم پایبند باشم و شما به سیف البحر بروید و خط ارتباطى قریش و مكه را ببندید، احتمال اینكه اتفاقات دشوارى روى دهد، بعید نبود. اصولاً اگر مى‏ خواستند چنین كارى كنند، ضرورتى نداشت به صورتى آن را انجام دهند كه مشركان بفهمند. فراموش نشود كه خدعه در جنگ وجود دارد و جنگاوران كارى مى‏ كنند كه دشمن برداشت دیگرى از كار یا گفتار آنان داشته باشد. در روایت داریم كه پیامبر صلى الله علیه وآله در بیشتر غزوات از خدعه استفاده مى ‏كردند، اما در غیرجنگ و حالت عادى این گونه نبود. مثلاً اگر پیامبر صلى الله علیه وآله به كسى امان مى‏ دادند هرگز او را نمى كشتند، در حالى كه مشركان خلاف رفتار پیامبر صلى الله علیه وآله عمل مى‏ كردند. البته خدعه غیر از غدر است؛ زیرا غدر (خیانت و پیمان‏ شكنى) حرام است؛ هرچند پیروزى بر غدر متوقف باشد. وانگهى فتح در اسلام فتح ارزش‏هاى اسلام است، نه فتحِ به منظور سیطره و چیرگىِ به هر شیوه ممكن؛ چراكه اسلام هرگز چیرگى را به هر عنوان نمى‏ خواهد: «لِئَلَّا یكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةُ؛ تا براى مردم پس از [فرستادن] پیامبران در برابر خدا [بهانه و] حجتى نباشد» و این هدف با غدر از بین مى ‏رود.

7- مهر و عاطفه پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به مردم

در روایت دارد كه پس از ضرب و جرح پیامبر صلی الله علیه وآله توسط کفار در ماجرای دعوت به توحید، در مراسم حج، خداى  تبارك و تعالى  به ملائكه دستور داد، نزد پیامبر بروید و هر دستورى دارد اجرا  كنید. ملائكه خدمت آن حضرت آمدند و یكى از ملائكه عرض كرد: یا رسول الله، به من اجازه دهید این كوه ‏ها را به هم بچسبانم و تمام این دشمنان را نابود كنم.

 رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمودند: خیر. و در آن هنگام از خدا درخواست كردند آنان را كیفر نكند، بلكه هدایت ‏شان كند و عرضه داشتند: «أللّهم اهد قومی فإنّهم لایعلمون؛ خدایا، قوم مرا هدایت فرما كه آنان ناآگاهند».

 باید توجه داشت در میان دشمنانى كه حضرت رسول‏ صلى الله علیه وآله در حقشان دعا كردند ابوجهل، ابولهب و ابوسفیان هم بودند كه مردم را به سنگباران كردن آن حضرت وا مى ‏داشتند، اما پیامبر صلى الله علیه وآله از چنان دل پاكى برخوردار بودند كه به كیفر آن‏ ها رضایت نداده، در حق همه آنان دعا مى ‏كردند و هدایت ‏شان را از خدا مى ‏خواستند.

 هم از این روست كه انسان باید رفتار پیامبر صلى الله علیه وآله را الگوى عمل خود قرار دهد و خود را به گونه‏ اى تربیت كند كه حتى اگر ازسوى دشمنش در معرض بدترین رفتار قرار گیرد، باز هم او را نفرین نكند.

8- برخورد نکوی پیامبر صلی الله علیه وآله با یهودی

از زمانى كه پیامبر اسلام ‏صلى الله علیه وآله در مدینه مستقر شدند، رهبرى دینى مردم را به عهده داشتند و به آنان اعلام كردند: « إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللَهِ الْإِسْلَامُ؛ در حقیقت دین نزد خدا همان اسلام است».

 همچنین ریاستِ حكومت و رهبرى سیاسى و اجتماعى مردم را نیز به عهده داشتند و مسئولیت‏ تصمیم‏گیرى نسبت به جنگ، صلح، چگونگى تقسیم غنایم جنگى، اموال عمومى و ... در اختیار ایشان بود. در آن هنگام یهودیان ساكن مدینه درباره پیامبر اسلام ‏صلى الله علیه وآله سخنان زشتى به زبان مى ‏آوردند و نسبت به ایشان و مسلمانان سخت دشمنى مى ‏ورزیدند و از هیچ توطئه‏ اى برضد آنان فروگذار نمى‏ كردند. قرآن كریم در این مورد مى ‏فرماید: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَوَةً لِّلَّذِینَ ءَامَنُوا الْیهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَكُوا؛ مسلماً یهودیان و كسانى را كه شرك ورزیده ‏اند، دشمن ‏ترین مردم نسبت به مؤمنان خواهى یافت».

 خداى سبحان در این آیه، كه سخت ‏ترین دشمنان مؤمنان را معرفى فرموده، با اینکه یهودیان اهل كتاب هستند، ابتدا از آن ها نام برده است و سپس از مشركان، و این نشان دهنده اوج خصومت آنان با پیامبر صلى الله علیه وآله و مسلمانان است. ولى در عین حال براساس روایات موجود در این باره، هیچ‏ گاه پیامبر اسلام ‏صلى الله علیه وآله در زمان قدرت و حكومت‏ شان در مدینه با وجود اینكه یهودیان تحت سلطه حكومت و قدرت پیامبر صلى الله علیه وآله بودند و به حضرتش ایمان نداشتند، متعرض آنان نشدند.

 در روایتى نقل شده است یكى از یهودیان در مسیر رفت و آمد آن حضرت مغازه ‏اى داشت و چون پیامبر صلى الله علیه وآله از آن مسیر مى ‏گذشتند، او را مى‏ دیدند. روزى او را در محل كارش نیافتند. علت غیبت او را از همسایگانش پرسیدند و دریافتند كه بیمار است، حضرت با توجه به اینكه او یك یهودى بود به عیادت او رفتند.

9- صداقت رسول خدا صلی الله علیه وآله

خداى متعال در قرآن كریم فرموده است: «وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَینَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ * لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ * فَمَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ؛ اگر او (پیامبر صلی الله علیه وآله) سخنى دروغ بر ما مى ‏بست، ما او را با قدرت مى ‏گرفتیم، سپس رگ قلبش را قطع مى ‏كردیم و هیچ كس از شما نمى ‏توانست از مجازات او مانع شود».

 بى ‏شك رسول خدا صلى الله علیه وآله برترین و عزیزترینِ آفریده‏ها نزد خداى متعال و اشرف مخلوقات است، بلكه در حقیقت خداى متعال تمام خلایق را براى او آفریده است. همچنان كه در حدیث شریف قدسى آمده خداى متعال در شب معراج به آن حضرت فرمود: «یاأحمد لولاك لما خلقت الأفلاك؛ اى احمد، اگر تو نبودى، افلاك  را نمى‏ آفریدم».

 همچنین تردیدى نیست كه آن جناب هرگز از نزد خود و به تعبیر خداى متعال از روى هوا و هوس سخن نمى‏ گوید و در پیام خدا خیانت نمى ‏ورزد، اما خداى متعال این آیات را در پاسخ مشركانى فرو فرستاد كه پیامبر صلی الله علیه وآله را تكذیب مى ‏كردند و مى ‏گفتند: «خدا هیچ چیزى بر او وحى نكرده است و او چیزهایى را به خدا مى‏ بندد»؛ یعنى سخنانى را به خدا نسبت مى ‏دهد كه خدا نگفته است. خداى متعال در آیات یاد شده نه تنها پاسخ این قبیل یاوه‏ گویى‏ هاى مشركان را داده، بلكه با آوردن حرف امتناع (لو) پیامبر صلی الله علیه وآله را از گفتن هرگونه سخنى برخلاف امر خدا نیز مبرا دانسته و با تعابیر شدیدى كه به كار برده، نشان داده است كه اگر كسى سخنى را به دروغ به او نسبت دهد، هرچند محبوب‏ ترینِ آفریده‏ ها در نزد او باشد، در كیفر او كم‏ ترین ملاحظه ‏اى نخواهد نمود. از این آیات معلوم مى‏ شود كه وقتى پاى احكام ‏اللَه در میان باشد، خداى متعال حتى با كسى كه محبوب ‏ترین افراد نزد اوست با این غلظت و شدت برخورد مى‏ كند. این مطلب گویاى آن است كه احكام خدا و حدود الهى از هرچیز دیگرى - حتى پیامبران و اولیا ومقربان درگاهش- نزد او عزیزتر و بزرگ‏ تر و مهم‏ تر است. در این آیات به خوبى تأمل كنیم. خداى متعال در این‏ جا صرفاً نفرموده است كه احكام او از پیامبر صلی الله علیه وآله و حبیب او ارزشمندتر است، بلكه تعبیر شدیدى را به كار برده كه به شنونده مى ‏فهماند رسول خدا صلى الله علیه وآله - كه اشرف اولین و آخرین است - در كنار احكام ‏اللَه هیچ است و اگر به فرض محال مى ‏خواست كم‏ ترین تغییر و دستبردى در احكام ایجاد كند یا به خدا چیزى نسبت دهد كه نگفته است، با این كیفیت با او برخورد مى‏ كرد!

10- رسول خدا صلی الله علیه و آله، الگویی الهی

خداى متعال در قرآن كریم فرموده است: «لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ حقیقتاً براى شما در پیامبر خدا [و رفتار وى] الگوى نیكویى نهفته است».

 معنى این آیه شریفه به زبان ساده این است كه اى مسلمانان، در زندگى خود همه چیز را از پیامبر صلی الله علیه وآله بیاموزید و در همه كارهایى كه آن جناب در مدت زندگى خود انجام داده است از او پیروى نمایید. مثلاً به چگونگى نمازخواندن آن حضرت توجه كنید و همانند او نماز بگزارید. به همین ‏سان در روزه، حج، جهاد، جنگ، صلح، نحوه برخوردشان با خاندان و بستگان، روابط ایشان با مردم و تعاملات تجارى، سیاسى، اقتصادى و اجتماعى و همه امور و جوانب گوناگون زندگى حضرت، ایشان را اسوه و الگوى خود قرار دهید و این امور را از ایشان بیاموزید.

 توجه داشته باشیم كه آیه یادشده وجود پیامبر صلی الله علیه وآله را به عنوان الگوىِ گروهِ خاصى از مردم قرار نداده است و مراد از لفظ «لكم» در آیه شریفه همه مسلمانان است. بنابراین، عالم، كاسب، معلم، شاگرد، زن، مرد، دارا، تهى‏ دست، بیمار، تندرست و همه افراد جامعه را شامل مى ‏شود.

11- آموختن از سیره عملی رسول خدا صلی الله علیه وآله

در تاریخ و در روایات شریفه موارد و جزئیات بسیارى از سیره نورانى حضرت به تفصیل بیان شده است. بنده در این ‏جا به همه و به ویژه جوانان عزیز سفارش مى ‏كنم كه خود شخصاً تاریخ پیامبرشان را مورد مطالعه قرار دهند. بحمداللَه در این زمینه منابع و كتاب‏ هاى فراوانى نوشته شده و در دسترس همگان است. براى نمونه كتاب بحارالانوار در همه كتابخانه‏ ها وجود دارد و عزیزان مى ‏توانند با مطالعه مجلدات پانزدهم تا بیست و دوم این كتاب كه مختص حیات و سیره زندگى ‏بخشِ پیامبر، حضرت مصطفى صلى الله علیه وآله است، آگاهى ‏هاى خود را در این ‏خصوص گسترش دهند. شایسته است همه ما براى عمل به آیه شریفه: «لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» كمر همت ببندیم و حقیقتاً آن حضرت را الگوى خود قرار دهیم و در همه امور - به ویژه اخلاق ایشان- به آن جناب تأسى نماییم.

12- رسول خدا صلی الله علیه وآله و اهمیت مکارم اخلاق

در آیه «لقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» خداى متعال پیامبر خود را بهترین توصیف كرده و ما را به الگوگرفتن از ایشان به طور كلى و در همه جوانب و امور زندگى فرمان داده است. اما خداى متعال در جاى دیگر به شكل ویژه ‏اى آن جناب را ستوده و فرموده است: «وَ إِنَّكَ لَعَلَى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ؛ و تو اخلاق عظیم و برجسته ‏اى دارى».

 در آیه نخست خداى متعال پیامبر صلی الله علیه وآله را اسوه ‏اى عالى در همه امور به طور كلى معرفى نموده و در این آیه به شكل خاصى تأسى به اخلاق كریمانه ایشان را به ما یادآور شده است. به عبارت دیگر تأسى عام به پیامبر صلى الله علیه وآله در همه گفتارها و كردارها و حركات و سكنات و موضع‏ گیرى‏ هاى ایشان و ...، مطلوب و پسندیده است، ولى تأسى به اخلاق ایشان مطلوب‏ تر و پسندیده‏ تر و داراى اهمیت بیشتر است. پس آیه نخست مربوط به تأسى عام و آیه دوم ناظر به تأسى خاص است.

 پیامبر خدا صلى الله علیه وآله به رسالت برانگیخته شدند تا اسلام را كه رسالت گسترده ‏اى شامل نماز، روزه، حج، خمس، عقاید، اخلاق و جز آن است به مردمان برساند. با اینكه آن جناب خودشان نماز و روزه و دیگر اجزا و جوانب دین را براى مردم آوردند، نشنیده‏ ایم كه حضرت فرموده باشند من براى آموختن نماز یا حج به پیامبرى برگزیده شدم. ولى با این حال از میان تمام اجزاى تعالیم خود فقط بر مسأله اخلاق انگشت نهادند و به دلیل اهمیت ویژه این مسأله فرمودند: «إنّما بعثت لأتمم مكارم الأخلاق؛ من فقط براى اتمام و تكمیل والایى ‏هاى اخلاقى به پیامبرى برانگیخته شدم».

 این سخن حاكى از اهمیت بى ‏اندازه مسأله اخلاق در میان دیگر تعالیم والاى نبوى است و چنان است كه گویا ایشان فرموده‏ اند هدف نهایى از رسالت من مسأله اخلاق است و رسالت من در اخلاق خلاصه مى ‏شود.

13- فرجام دورشدن از سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله

 جز وجود مبارك رسول خدا صلى الله علیه وآله و امیرمؤمنان علیه السلام هیچ یك از معصومان علیهم السلام به حكومت نرسیدند؛ البته حضرت ولى‏ عصر عجل اللَه تعالى فرجه الشریف در آینده حكومت گسترده و جهانى خود را در جهان پایه ‏ریزى خواهند فرمود. غرض اینكه رسول خدا و امیرمؤمنان علیهما السلام طى دوران حكومت كوتاه خود اخلاق الهى و ارزش ‏هاى والاى انسانى را تجسم بخشیدند و با این كار سعادت و آسایش را براى مردم به ارمغان آوردند.

 امروزه با گذشت هزار و چهارصد سال از آن دوران طلایى چیزى كه در جوامع وجود ندارد سعادت است. مردم این روزگار روز به روز از سعادت دور مى ‏شوند و مشكلاتشان در زندگى افزون ‏تر مى‏ شود. علت این امر آن است كه روز به ‏روز از اسلام دور مى ‏شوند و به سیره رسول خدا صلى الله علیه وآله پشت مى ‏كنند. ریشه مشكلات امروزِ جوامع در عمل نكردن به آیه‏ «لقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» نهفته است که همه مردم را به الگو گرفتن از پیامبر صلى الله علیه وآله فرمان داده است. بارى هركه در این میان به این آیه شریفه عمل كرده و وجود مبارك رسول ‏اللَه صلی الله علیه وآله را در زندگى الگوى خود قرار داده است، به همان مقدار از زندگى سعادتمندانه ‏اى برخوردار شده است، اما روى هم رفته مسئله تأسى به رسول خدا صلى الله علیه وآله از جوامع رخت بربسته و از اسلام جز نامى برجا نمانده است. از همین ‏روست كه امروزه شاهد این همه مشكلات و ناهنجارى‏ ها و ستم‏ هاى بسیار در جوامع اسلامى هستیم.

 براى بازگشت به سعادت گذشته، باید از نو به سراغ سنت و تعالیم نبوى رویم و آن جناب را الگوى خود قرار دهیم. هركس به نوبه خود باید به آن حضرت تأسى كند و اوامر و آموزه‏ هاى نورانى ایشان را در وجود خود تحقق بخشد.

14- تأسی انفرادی به رسول خدا صلی الله علیه وآله

اولیا، فرزندان، كسبه، دولتمردان، شهروندان و هركس دیگرى در هر مقام و مسئولیتى كه قرار دارند، باید به نوبه خود در تأسى به پیامبر صلی الله علیه وآله بكوشند تا بتوانند خود و جامعه را دگرگون نمایند. اگر نمى‏ توانیم دنیا را تغییر دهیم و از نو جهان دیگرى بیافرینیم، دست كم از خودمان كه مى‏ توانیم شروع كنیم. پس از خودمان شروع كنیم و مسأله الگوپذیرى از رسول خدا صلی الله علیه وآله را در وجودمان افزایش و گسترش دهیم. هرقدر در تأسى به رسول خدا صلی الله علیه وآله بیشتر موفق شویم، به همان اندازه به آن حضرت نزدیك مى ‏شویم و در زندگى احساس خوشبختىِ بیشترى خواهیم نمود.

15- تأسی به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله

جهان امروز نسبت به روزگار پیامبر صلی الله علیه وآله و امیرمؤمنان صلوات الله علیه از نظر ثروت، مسائل رفاهى و شیوه‏ هاى جدید زندگى توسعه بیشترى یافته است. مسلماً مقدار طلا و ثروتى كه امروزه در جهان وجود دارد و تولید مى ‏شود، به مراتب بیش از زمان آن دو بزرگوار است و شیوه‏ ها و ابزارهاى بیشتر و متنوع ‏ترى براى رفاه و آسایش وجود دارد، ولى با این حال امروزه مردم مشكلات افزون‏ ترى دارند و احساس خوشبختى نمى ‏كنند. علت این امر جز بى ‏اعتنایى به تعالیم و سنت آسمانى رسول خدا صلى الله علیه وآله چه چیزى مى ‏تواند باشد؟

 پیامبر صلی الله علیه وآله برنامه بسیار كاملى براى سعادت بشر عرضه كردند و آنچه امروز مشاهده مى ‏كنیم الگویى حقیقى از برنامه آن حضرت نیست. آرى ایشان بهترین اسوه هستند، ولى فراموش نكنیم كه اسوه به تأسى نیاز دارد و هرچند یك اسوه كامل و والا باشد، اگر آن را الگوى خود قرار ندهیم، سود چندانى به حالمان ندارد. آنچه امروزه به نام اسلام مى ‏بینیم با اسلام مورد نظر حضرت فاصله فراوان دارد و فقط نام و صورت ظاهر اسلام است.

16- احیای سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله

راه برون رفتن از مشكلات امروز بازگشت به سنت و تعالیم پیامبر صلی الله علیه وآله است. آن حضرت به گفته قرآن بهترین اسوه ‏اند، ولى براى آنكه یك اسوه در جامعه تحقق یابد، تأسى از آن لازم است. هریك از ما باید از خودمان شروع كنیم و بخش‏ هاى فراموش ‏شده سنت نبوى را ابتدا در وجود خودمان تحقق بخشیم. امروزه در جامعه مشكلات فراوانى چون دشوارى ‏هاى ازدواج پسران و دختران، گرانى، مسائل اقتصادى، جرائم و ...، بیداد مى‏ كند و ریشه این ناهنجارى ‏ها عبارت است از وانهادن آموزه‏ هاى ناب نبوى و عمل نكردن به آیه شریفه «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ».

17- برکات تأسی به رسول خدا صلی الله علیه و آله

به نوجوانان و جوانان عزیز سفارش مى ‏كنم - چه محصل باشند و چه شاغل یا جز آن - خود شیوه پیشوایان دین به ویژه سیره نورانى نبى مكرم اسلام صلى الله علیه وآله را بخوانند و بكوشند به آن جناب تأسى نمایند و با آموزه‏ هاى ناب آن حضرت روز به‏ روز آشناتر شوند. این كار به دنیا و آخرت آن ها سود مى ‏رساند و برایشان بركات بسیار به ارمغان مى ‏آورد. آن كه به رسول خدا صلی الله علیه وآله تأسى نمى‏ كند، دنیایى سخت و آخرتى سخت ‏تر در پیش خواهد داشت.

 البته اولیا، مربیان و مسئولان، وظیفه دارند فضایى سالم و به دور از باتلاق ‏ها و گنداب ‏هاى سیاسى و فرهنگى براى جوانان ایجاد كنند. در همین ماه صفر روزنامه ‏ها نوشته بودند كه پیرمردى هفتاد و سه ساله همسر هفتاد ساله‏ اش را قطعه قطعه كرد! آیا این مرد اگر در باتلاق مى ‏افتاد برایش بهتر نبود؟ آیا براى چنین وضعیتى بهتر از باتلاق نام دیگرى مى ‏توان نهاد؟ در جهان امروز شاهد اقیانوسى از باتلاق ‏ها هستیم كه روزانه هزاران تن در آن قربانى مى ‏شوند.

 جوانان باید در برابر این باتلاق ‏ها هشیار باشند و خود را از باتلاق‏ هاى اجتماعى، فرهنگى و ...، دور نگاه دارند. در عین حال همه ما وظیفه داریم فضایى سالم برپایه تعالیم والاى نبوى ایجاد كنیم تا فرزندانمان در فضایى سالم و انسانى رشد یابند.

18- درسی مهم برای آقایان

آقایان باید تصمیم بگیرند خوش ‏اخلاقى پیشه كنند و در این راه از اخلاق كریمانه رسول خدا صلى الله علیه وآله زاد و توشه بردارند.

 آن جناب همسران متعدد و گوناگونى داشتند كه برخى از آن ها بسیار خوشرفتار و مؤمن و برخى بسیار بداخلاق و زشت‏ خوى بودند و عمرى آن حضرت را آزار مى ‏دادند و تهمت‏ ها و سخنان یاوه ‏اى به ایشان نسبت مى ‏دادند، اما هیچ‏ گاه در تاریخ مشاهده نشده است كه آن حضرت آنان را زده یا از این بابت گله كرده باشند. هیچ‏ كس از آقایان نمى‏ تواند ادعا كند كه همسرش به بدى همسرانِ بدرفتار پیامبر صلی الله علیه وآله است. پس شایسته است تصمیم بگیریم این خلق خوش نبوى را از آن حضرت بیاموزیم و در رفتار با همسر به‏ كار بندیم.

 البته خوش ‏اخلاقى فقط به زن و شوهر اختصاص ندارد و انسان باید در برخورد با برادر، خواهر، پدر، مادر، بستگان و همسایگان نیز این مسأله را رعایت نماید. در ارتباط با دیگران باید جانب حلم و بردبارى و انصاف را پاس بداریم و بدرفتارى دیگران را با بردبارى و اخلاق حسنه پاسخ دهیم. فراموش نكنیم كه هیچ ‏یك از این تحمل‏ كردن ‏ها بى ‏پاداش نمى‏ ماند و خداى متعال حتى بابت مصائب و رنج‏ هایى كه بر ما وارد مى‏ شود، به ما پاداش مى ‏دهد و چه‏ بسا به پاس یك بردبارى ما در برابر اخلاق ناشایست دیگران، برخى از بلاهاى مقدر را از ما دور نماید.

19- برترین الگو

 اخلاق والا و اعتقادات درست، از رسول اکرم صلی الله علیه وآله شخصیتی بی مانند و بزرگ ترین رهبر دوران ها را ساخت؛ همان عزیزی که ابتدا رانده شده قریش بود و آماج آزار و شکنجه آنان قرار داشت.

همگی به ویژه نسل جوان باید در برخورد با مردم روش رسول خدا صلی الله علیه وآله را در پیش بگیریم و باید اطمینان داشت که خدای متعال و اهل بیت علیهم السلام یاری گر افراد این راه هستند.

20-  اسلام آوردن یهودی

قرآن کریم می فرماید: «لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ به راستی برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بود». معنی این آیه شریفه این است که ای مؤمنان، از پیامبر خدا صلی الله علیه وآله بیاموزید و همانند ایشان عمل کنید. روایت شده است که حضرت امام موسی بن جعفر از پدران بزرگوارشان صلوات الله علیهم از مولای متقیان حضرت علی علیه السلام نقل کرده اند که فرمودند یک مرد یهودی چند دینار از رسول خدا صلی الله علیه وآله طلبکار بود و آن ها را از حضرت مطالبه کرد. پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: ای یهودی، اکنون پولی ندارم که به تو بدهم. یهودی گفت: تا پولم را نگیرم از تو جدا نخواهم شد. پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند: پس در کنار تو می نشینم. حضرت در کنار آن یهودی نشست و نماز ظهر، عصر، مغرب، عشا و صبح فردا را در همان جا خواند. اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله آن یهودی را تهدید می کردند و نهیب می زدند. رسول خدا صلی الله علیه وآله به آنان نگاه کرد و فرمود: می خواهید با او چه کنید؟ گفتند: ای رسول خدا، یک یهودی تو را حبس کند؟ پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: مرا پروردگار بزرگ مبعوث نکرده است که به کافر هم پیمانی یا دیگری ستم کنم. وقتی روز بالا آمد مرد یهودی گفت: شهادت می دهم که خدایی جز الله نیست و گواهی می دهم که تو رسول خدایی و نیمی از دارایی ام را در راه خدا بخشیدم. به خدا سوگند که این کار را با تو نکردم جز برای آن که صفت تو را در تورات بررسی کنم؛ چراکه در تورات خوانده ام که محمد بن عبدالله زادگاهش مکه است و به مدینه مهاجرت می کند. کج خلق و سخت گیر نیست، بدسخن و هرزه گو نیست و من گواهی می دهم که خدایی جز الله نیست و تو رسول خدایی و این مال من در اختیار توست و به دستور خدا در آن حکم کن.

عظمت رسول خدا صلی الله علیه وآله را ببینید که رئیس دولت اسلامی بودند، ولی مثل یک فرد معمولی زندگی ساده ای داشتند و این که از یهودی پول قرض کرده بودند دلیل همین معناست. امروزه هم اگر رؤسا و زمامداران مانند مولایمان رسول خدا صلی الله علیه وآله زندگی کنند، حتی یک فقیر هم روی زمین یافت نخواهد شد.

21-  نگاهی به یک آمار

با نگاهی به آمارهای موجود درباره پیشرفت اسلام در سراسر جهان به گستردگی آن در عرصه ها و سطوح گوناگون، یعنی در میان دانشمندان، اندیشمندان، فرهیختگان، پزشکان، کارشناسان و متخصصان و جز اینان پی می بریم. این دستاوردها نتیجه اخلاق باعظمت رسول خدا صلی الله علیه وآله بوده و است و قرآن کریم درباره لزوم پیروی از اخلاق و رفتار آن حضرت می فرماید: «لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ به تحقیق که برای شما در سیره و روش زندگی رسول خدا سرمشقی نیکوست»(احزاب/21).

22- رضامندی

اشرف اولین و آخرین زمانی که در مدینه بودند و اموال بسیاری تحت تصرف ایشان بود گاه دچار بی پولی شدیدی می شدند. در آن روزگار باتوجه به اینکه شتر وسیله مهمی بود، ایشان گاه به افراد صد شتر می بخشیدند. در آن روزها گاه ایشان از شدت گرسنگی به شکم خود سنگ می بستند. معده انسان دارای حرکاتی دودی است که غذا را به وسیله پرزهای خود هضم می کند. وقتی در معده انسان هیچ غذایی نباشد، حرکات معده باعث می شود که این پرزها به هم بخورد و در شخص احساس ضعف یا درد ایجاد کند. افرادی که چیزی برای خوردن نداشتند برای کنترل این حرکات به شکم خود شالی می بستند و در موارد حاد علاوه بر شال، سنگی هم زیر آن قرار می دادند تا میزان حرکات معده خود را کاهش دهند و احساس گرسنگی نکنند. رسول خدا صلی الله علیه وآله در این زمان با اینکه از گرسنگی رنج می بردند، در درون خود احساس خرسندی و سعادت می نمودند. آورده اند که در ابتدای دعوت آن قدر مردم به سویشان سنگ پرتاب می کردند که از سر تا قدم مبارکشان آغشته به خون می شد، اما در چنین احوالی و باوجود چنین مشکلاتی هم آن جناب در نهایت سعادتمندی بودند؛ چراکه عنصر رضا در وجود ایشان بود. ما نیز باید رضامندی را از پیامبران و پس از ایشان از پیروانشان و اولیای الهی بیاموزیم.